X
تبلیغات
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین
دارد صدايت مي زند... بشنو صدايم را!
بيرون بکش از زندگي و مرگ! پايم را
داري کنار شوهرت از بغض مي ميري
شب ها که از درد تو مي گيرم کجايم را
هر بوسه ات يک قسمت از کابوس هايم شد
از ابتدا معلوم بودم انتهايم را
در هر خيابان گريه کردم، گريه من را کرد!
شايد ببيند شوهر تو اشک هايم را

( (هيچم! ولي دارم عزيزم «هيچ» را از تو
مستيم از نوشابه ي مشکي ست يا از تو؟!
دارم تلو... دارم تلو... از «نيستي» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!))

«بودم!» بله! مثل جهاني از تصوّرها
«بودم!» بله! در رختخوابت، توي خرخرها
«بودم» شبيه رفتنت هر صبح از پيشم
«بودم» شبيه مشت کوبيدن به آجرها

حالا منم! که پاک کرده ردّ پايم را
مي کوبم از شب ها به تو سردردهايم را
«بودم!» کنار شوهري که عاشق ِ زن بود
خاموش کردم برق را... تکليف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام
از چشم هاي بچّه ات! که بچّه ي من بود!!
خاموش ماندم مثل يک محکوم به اعدام
خاموش/ ماندي توي گريه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغي آن ور ِ ديوار
سيگار با سيگار با سيگار با سيگار
مي ريخت اشک و ريملت بر سينه ي لختم
با دست لرزانت برايش شام مي پختم
. روحت دو قسمت شد... ميان ما ترک خوردي
خوردي به لب هايم... مرا نان و نمک خوردي

بوسيدمت، بوسيدمت، بوسيدمت از دور
هر شب کتک خوردي، کتک خوردي، کتک خوردي
راه فراري نيست از اين خواب پيچاپيچ
از هيچ در رفتم براي گم شدن در هيچ!

بالا بياور آسمان را از خدا، از من
مستيت از نوشابه ي مشکي ست يا از من؟!
دست مرا از دورهاي دووور مي گيري
داري تلو... داري تلو... از درد مي ميري

خاموش گريه مي کني بر سينه ي ديوار
با بغض روشن مي کني سيگار با سيگار
بايد بخوابي توي آغوشي که مجبوري
داري تنت را داخل حمّام مي شوري!

با گريه، با خون، با صداي شوهرت در تخت
کز مي کند کنج خودش اين سايه ي بدبخت
«من» باختم... اما کسي جز «ما» نخواهد برد
بوي مرا اين آب و صابون ها نخواهد برد

جاي مرا خالي بکن وقت ِ هماغوشي
از بچّه اي که سقط کردي در فراموشي
از شوهرت از هر نفس از سردي لب هات
جاي مرا خالي بکن در گوشه ي شب هات

((حس کن مرا که دست برده داخل گيست
حس کن مرا بر لکه هاي بالش خيست
حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
حس کن مرا در شيطنت هايم در آغوشت!
حس کن مرا در آخرين سطر از تشنج هام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!
حس کن مرا و ذوب شو در داغي دستم
بگذار تا دنيا بداند «هستي» و «هستم»))

سیدمهدی موسوی

+ نوشته شده در  92/07/16ساعت 18:16  توسط سامره | 
من رای می دهم .... نه برای تایید نظام  و نه به این دلیل که شبهه ای در تقلب در انتخابات ندارم ...

من رای می دهم ... چرا که کشور من در خطر است ....

من رای می دهم .... حتی اگر کور سوی امیدی باشد برای تغییر، برای اینکه کمی از فقر خانواده ای کاسته شود، برای اینکه جویای کاری به سرکار برود، جوانی امید به آینده اش را بازیابد و  شاید یکبار دیگر دنیا به احترام رئیس جمهور ایران از جا بلند شود ....

من رای می دهم ... حتی اگر رای من یکبار دیگر دزدیده شود ...

من رای می دهم تا آنها بدانند که ما بیشماریم ...

+ نوشته شده در  92/03/13ساعت 22:16  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
مهر 1392
خرداد 1392
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

کد آهنگ Lithium از Evanescence

جدیدترین کد آهنگ