تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین
نه،کاری به کارعشق ندارم،من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم، انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روزخوشحال و بی ملال ببیند.

زیرا هر چیز و هر کس را که دوست تر بداری، حتی اگر یک نخ سیگار یا زهرمار باشد از تو دریغ می کند.

پس من با همه وجودم خودم را زدم به مردن، تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم ...تت روزگار بو نبرد، گفتم که ...کاری به کار عشق ندارم. قیصر امین پور

+ نوشته شده در  91/01/20ساعت 17:16  توسط سامره | 
مـــي روي و پشت سرت آب نمـي ريـزم...وقتي هـــــــواي رفتــــــــن داري ، دريـــــا را هم به پـايت بريـزم ، بــــر نمــــي گــــردي ..!!
+ نوشته شده در  90/09/07ساعت 0:22  توسط سامره | 

دلم

هنوز هم

لاي پنكه سقفي اتاقم مي چرخد

چون وقتي هواي رفتن كرد

یادش نبود

اینجا

همیشه

آسمان

بعد از سقف است

+ نوشته شده در  90/06/28ساعت 0:32  توسط سامره | 

 بخشیدم تان. به خیالتان که با بذر تنفری که در وجودم کاشته بودید می توانستید تا ابد در خاطرم زنده بمانید؟ بخشیدم تان.
امشب "تنفر شما" مفهومی شد مستقل از من، سیال در فضا انگار. رها شده ام.
فردا صبح یک نفر کمتر اسم شما را به خاطر خواهد آورد. شب به خیر.

+ نوشته شده در  90/05/29ساعت 22:44  توسط سامره | 
خدا تیر رو آفرید تا نسل انسانهای دوست داشتنی منقرض نشه ولی دید ای دل غافل نسل فرشته ها در خطره که خدا مرداد رو آفرید........ اینجاست که باید گفت خدایا آآآآآآفرین......

تولدم مبارککککککککککککککککککک!: دی


پ.ن: امسال خدا گفت تو مهمونی نگیر، من خودم به مبارکی حضورت به مدت یک ماه مهمونی می دم!!!:دی

+ نوشته شده در  90/05/10ساعت 23:16  توسط سامره | 
سه روزه دارم یه نفس این آهنگ رو گوش می کنم:

ساعتا رو به عقب برگردون...اگه فرصتی هنوزم مونده

بگو تو گذشته چی می بینی...که از آینده تو رو ترسونده

ساعتا رو به عقب برگردون...اون همه خاطره رو پیدا کن

پشت این همه شب تکراری...یه جهانِ تازه رو من وا کن

من هنوز زخمیِ خاطره ام...جز تو هیچکس رو دلم مرهم نیست

اسمتو صدا زدم وقتی که...حتی اسم خودمم یادم نیست

همه ی امیدمی این روزا...که نجاتم بدی از این زندون

تو فقط اگه بخوای می تونی...ساعتا رو به عقب برگردون

می شه زمین خورد و گریه نکرد...به دادم برس بهترین نارفیق

هنوزم به دستای تو قانعم...هنوزم عاشقم با یه زخم عمیق

تو این روزهای سیاه و کسل...دلم خیسه از حس بارون شدن

تو رو جون هر کی که بهِش مومنی...فقط امشبو حرف رفتن نزن

تو این روزهای سیاه و مریض...فقط یه کمی چای واسه من بریز

می دونم همیشه بدهکارتم...می دونی نمی شه فراموش کرد

من از بس که تو خوابتم،زخمی ام...نمی شه که کابوسمو گوش کرد

نمی شه که این وحشتو دوره کرد...نباشی،نمونی،نخندی،بری

یه عمری جنونو تحمل کنم...به دیوونگیم دل نبندی بری

تو سیگارو خاموش کن تا بگم...چطور می شه با گریه هم دود شد

چطور می شه با خنده هم زخم خورد...چطور می شه با عشق نابود شد

شبایی که می ترسم از فکرهام...همیشه هوا خیس و بارونیه

یه زن با جنونش به من یاد داد...که عاشق شدن،قبلِ ویرونیه

(رضا یزدانی)

+ نوشته شده در  90/05/01ساعت 23:29  توسط سامره | 

ادم باید یک نفر را داشته باشد که شب های زیادی را به خاطرش گریه کرده باشد. حالش بد شده باشد. از دلتنگی تا مرز خفگی پیش رفته باشد. بسته بسته سیگار دود کرده باشد. مست کرده باشد.مشت کوبیده باشد به دیوار که چرا دنیا این همه خر است. که چرا همه چیز این جوری ست و جور دیگری نیست. حسرت بخورد که چرا فلان چیز را نگفته است، چرا فلان جا را با او نرفته، چرا فلان کار را نکرده، فلان چیز را نخورده. هی حسرت بخورد، هی حسرت بخورد و سینه ش بالا پایین شود از نفس های عمیقی که دنیا را به آتش می کشد.

ادم باید یک نفر را داشته باشد که توی تمام آهنگ هایی که گوش می دهد پیدایش کند، توی تمام شعر ها و داستان هایی که می خواند. به هر جا نگاه کرد و با هر کسی نشست و به هرکجا که سفر کرد و توی هر مهمانی ای که پا گذاشت، ته دلش تکان بخورد که اگر بود چقدر همه چیز بهتر بود. چه قدر همه چیز رنگ بهتری داشت. چقدر لبخند ها واقعی تر بودند. چقدر دنیا دوست داشتنی تر بود.

ادم باید یک نفر را داشته باشد و سال ها منتظرش باشد که یک روزی بالاخره می اید و او هرگز نیاید. هرگز نیاید و تو را در خیالبافی های شبانه ت تنها بگذارد. تو را با حرف های نگفته و بغل های خالی ت تنها بگذارد. تو را با بالشت خیس و چشم های پف کرده از انتظار تنها بگذارد. تو را با خواب های ندیده و ته سیگارهای دود شده تنها بگذارد.

آدم باید یک نفر را داشته باشد که تنها ارزویش این باشد که روزی ، فرقی نمی کند ده سال بعد یا سی سال بعد، فرقی نمی کند تنها باشد یا تشکیل خانواده داده باشد، آنگونه که باید، در آغوشش بگیرد و خوشحال باشد از این که بعد از سال ها، بعد از این همه نبودن هنوز می تواند توی چشم هایش نگاه کند واز ته ِته دلش بگوید :" دوستت دارم."

آدم باید یک نفر را داشته باشد. یک نفر را برای همیشه داشته باشد...

خنده های صورتی

+ نوشته شده در  90/04/26ساعت 1:15  توسط سامره | 
شده ام پازلي
كه از دست كودكي ، در طبقه پنجم ساختماني
ناگاه ،
به داخل خيابان پرت ميشود . . .
و زير پاي عابران ، هر لحظه پراكنده تر ميگردد .
در اين هجوم وحشيانه ،
زير سايه سنگين عابران ،
من كجا تيكه هايم را پيدا كنم ؟
بامداد نوشت و من شدم پازلي در دست كودكي بي حواس! ارتفاع نيازي نبود. عابري هم! پراكندگي مرا تنها سايه هاي سنگين ميفهمند!
پ.ن1: من نشسته ام اين بالا نامه اعمال خدا را گرفته ام دستم با يك ماژيك نارنجي تك تك اشتباهاتش را خط ميزنم!‌نهايت بزرگواري هم به خرج دهم آخرش ميدانم سر از جهنم درمي‌ آورد!
آخر ميداني. اشتباهات جبران ناپذير زياد دارد.
مثل آفريدن من
مثل آفريدن تو!
اينها را به هيچ قيمتي نميشود بخشيد!
گيرم جهنمي هم در كار نباشد!

پ.ن2: بي من چه لبي بوسه زد از روي هوس بر رخت اي ماه جهانتاب....

+ نوشته شده در  90/03/07ساعت 23:44  توسط سامره | 

اين روزها قاطي و بي برنامه و قرمز است! انگار ايستاده باشم درست وسط يك اتوبان كه حتي يك ماشين هم ازش رد نميشود!‌عوض اش من اين خط هاي سفيد وسط اتوبان را ميگيرم ميروم دنبال آن دستمال قرمزي كه معلوم نيست از كجا يك دفعه افتاده وسط آسمان و دارد با باد قل ميخورد و من را اين چنين مشتاقانه دنبال خود ميكشاند!
تا كجايش مهم نيست. بيچارگي اش مال وقتي است كه اتوبان تمام ميشود. خط كشي ها كم رنگ ميشوند و من ثابت ميمانم در حالي كه آن دستمال قرمز هنوز دارد آن بالا با باد ميرقصد و ميرود!


پ.ن: میگه یه آدم خودخواه هستی که دور خودش دیوار کشیده و کسی رو به محدوده اطرافش راه نمیده. میگه برات مهم نیست دنیای اطرافت چه شکلی هست و توش چه اتفاق هایی می افته. میگه خودسر و خود رای هستی... خیلی چیزهای دیگه هم میگه!
هستم؟
هستم!

+ نوشته شده در  90/02/25ساعت 1:18  توسط سامره | 

شاید گاهی لازم باشد خودت را از این جمع های خصوصی بیرون بکشی و صاف فرودآیی بین جمعیتی که آزادی برایشتان به معنای انحرافات جنسی و علف و دود و پک های عمیق است! آدمهایی که قرار نیست جایی از دنیا را فتح کنند یا چیزی به آن بیفزایند یا به جایی برسند. آدمهایی که حتی دور خودشان هم نمیچرخند. ثابت و استوار ایستاده اند همان جایی که از اول بودند! درست مثل پا گذاشتن در کوچه ای بن بست و یک طرفه که فقط میشود رفت و ماند...


پ.ن: تا به حال شده خودتون رو ببینید که از زندیگتون بیرون میرید و برای همیشه از دسترس خارج میشید؟

+ نوشته شده در  90/02/04ساعت 0:28  توسط سامره |