تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد. می شه مرد و زنده شد.
می شه ندید. می شه ساکت موند. می شه فقط نگاه کرد. می شه اصلا حرف نزد. می شه جواب چراها رو نداد. می شه اصلاً چراها را نشنید. می شه دیوونه بود. می شه دیوونه نبود. می شه تو یه لحظه خاک ریخت تو سر چند سال. می شه تو یه لحظه منکر شد. می شه تو یه لحظه عاشق شد. می شه تو یه لحظه مرد. می شه دوباره تو همون لحظه زنده شد. می شه سبک شد، سبکسار شد. می شه داغون شد. می شه خندید. می شه گریه کرد. می شه ساکت موند. می شه صدا رو فراموش کرد. می شه ساز رو هم فراموش کرد. می شه فقط ساکت موند. می شه یه اتاق رو فراموش کرد. می شه یه خونه رو فراموش کرد. می شه یه لحظه رو فراموش کرد. می شه تمام لحظه ها را فراموش کرد. می شه دوباره همون لحظه رو تکرار کرد. می شه اون لحظه رو فراموش کرد. می شه مرد. میشه دوباره زنده شد.
آره واقعاً می شه مرد. می شه تنها موند. می شه کنار 1000 نفر هم تنها موند. می شه مرد.می شه دوباره زنده شد. می شه غروب دریا رو نگاه کرد. می شه گلهای کاکتوس رو دونه دونه کند.
می شه رفت. می شه برگشت.می شه نفهمید. می شه احمق بود. می شه احمق موند. می شه احمق مرد. می شه احمق زنده شد. می شه یه چاله کند. می شه همه چی رو توی یه چاله دفن کرد. می شه خفه شد. می شه ساکت موند. می شه زنده موند. می شه زالو شد. می شه نفس کشید. می شه خون مکید. می شه فریاد زد. میشه دوباره فریاد زد. میشه دوباره خون مکید. میشه دوباره مرد. می شه تو یه لحظه به یه زندگی لگد زد. می شه تو یه لحظه یه آرزو رو دفن کرد. می شه ترسید. می شه شرم کرد. می شه ساکت موند.
میشه سر خاک یه دوست گل گذاشت. می شه 3 ماه کنار یه دسته گل درس خوند. می شه ساکت شد. می شه بغض کرد. می شه نفس کشید. می شه تاثیر گذاشت. می شه تاثیر گرفت. می شه خفه شد.
می شه هوس یه لیوان آب پرتقال کرد. می شه یه لحظه یه جا زندگی کرد. می شه راه رفت. می شه دوید. می شه نشست. می شه زمین خورد . می شه پا شد. میشه یه لحظه یه جا هوس آدم بودن کرد. می شه یه لحظه یه جا هوس عاشق بودن کرد. می شه یه لحظه یه جا هوس عاشق موندن کرد. می شه یه لحظه یه جا به یه آرزو خندید. می شه یه لحظه یه جا آرزو رو دفن کرد. می شه یه لحظه یه جا مرد. می شه بی قید بود. می شه بی قید نبود. می شه منتظر بود. می شه خسته شد. می شه از همه درهای بسته متنفّر شد. می شه خندید. می شه گریه کرد. می شه خوابید. می شه بیدار شد. می شه بیدار نشد. می شه دستها رو از یاد برد. می شه چشمها رو از یاد برد. می شه صورتها رو فراموش کرد. می شه نگاهها رو ندیده گرفت. می شه بغض کرد و خفه شد. می شه بغض کرد و گریه کرد. می شه بغض کرد و خندید. می شه هی امتحان پس داد. می شه تو تنهایی ضایع شد. می شه خفه شد و خندید. میشه له شد و خندید. می شه مرد و خندید. می شه از تنهایی مرد. می شه از بی کسی مرد. می شه از بی تویی مرد. می شه جلوی دو تا چشم گفت نه. می شه جلوی دو تا چشم گفت آره. می شه ساکت شد. می شه دنیا رو "عاقل" کرد. می شه ادای عقل رو در آورد. می شه ادای عشق رو در آورد. می شه به آدمها عقل تزریق کرد. می شه به آدمها عشق تزریق کرد. می شه پیامبر بود. می شه معجزه کرد. می شه وهم دید. می شه وهم بود. می شه خیال کرد. می شه خواب دید. می شه نفس کشید. می شه نفس نکشید می شه زندگی کرد. می شه زنده بود. می شه مردگی کرد. می شه گم شد. می شه دوباره پیدا شد.می شه گریه کرد. می شه لرزید. میشه لرزیدن رو مخفی کرد. می شه دوباره لرزید.
می شه ترحم بر انگیخت. می شه عشق بر انگیخت. می شه همدردی بر انگیخت.
می شه بچه بود. می شه بچّگی کرد. می شه بچه بود. می شه بزرگی کرد. می شه بزرگ بود. می شه بچگی کرد. می شه بزرگ بود. خیلی خیلی بزرگ. می شه بچه بود.
می شه گل کاشت. می شه گل داشت. می شه گل بود. می شه سفر کرد. می شه از دورترین راه ها اومد. می شه به دورترین راهها رفت. می شه توی شهر غریب گم شد. میشه از یاد برد کی بودن رو. می شه از یاد برد همه باید ها رو. می شه از دورترین راهها اومد. می شه غریب ترین آدمها رو دید. میشه عجیب ترین آدمها رو دید. می شه بلند فریاد زد که هستم. می شه خفه شد و هیچی نگفت.
می شه شرم کرد. می شه خجالت کشید. می شه بالا آورد. میشه فرار کرد. می شه نفس کشید.
می شه نفس کشید. می شه رفت. می شه نخندید. می شه نرفت. می شه گریه کرد...

ولي واسه تو همه كاري ميشه كرد

 

+ نوشته شده در  87/04/07ساعت 1:3  توسط سامره | 

پله برقي هاي دوتايي
يك تا من
يك تا تو!
من ميروم تو مي آيي!
اين وقتي هست كه از بالا نگاه كنيم
من مي آيم و تو ميروي
اين وقتي هست كه از پايين نگاه كنيم
ولي وقتي آن بالا رو به كودكيهايمان بايستيم
هم من ميروم، هم تو ميروي! در سكوت!
بدون خداحافظي!


پ.ن: مثل يك گنجشك کوچک باران زده، زیر طاقی پناه گرفته ام و هیاهوم دنیا رو پر کرده. گنجشک زیاد صدا می کنه، شلوغ بازی در میاره. صداش هم نه به کسی سرور می بخشه، نه احساس مستی پدید میاره.
+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 19:28  توسط سامره | 

خاطراتم را بلعيدم
حالا نه تنها پستوهاي تاريك ذهنم
حتي ريه هايم هم بوي تو را دارد.
خودم نوشتم ات
بر شيشه بخار گرفته آن عصر زمستاني...

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 23:56  توسط سامره | 

من اين طرف ديوار پاهايم را جمع كردم پشت تير چراغ برق
خواستم كلاغ ها لالايي بخوانند تا خوابت آشفته شود
بفهمي!بفهمي وقتي ريتم دلنواز جايش را خراش هاي چرك آلود ميدهد
تمام روياها از هم فرو ميپاشد!

+ نوشته شده در  87/03/17ساعت 22:41  توسط سامره | 

من را صرف ميكني!‌
حال ساده!
تو را كه صرف ميكنم
ماضي بعيد هم كم مي آورد!

+ نوشته شده در  87/03/09ساعت 23:43  توسط سامره | 

تلخ ام. تلخ و بي مايه. بي مايه و بي محتوا! ذهنم همزمان با خودم پرسه ميزند. از اين سر اتاق تا آن سر. تا به حال شده با سرعت تمام بدوي و با وجود نفس هايي كه براي ادامه دادن داري، بايستي. يك مكث كوتاه. و نفهمي از كجا شروع كردي و قرار است آن ته چه چيزي در انتظار اين همه دست و پا زدن ها باشد!
آن مكث كوتاه براي من سالهاست اتفاق افتاده
ولي ديگر كوتاه نيست. اين قدر طول كشيده تا حافظه نوه هايم هم اين احساس خفگي را از ياد نبرند*

+ نوشته شده در  87/03/02ساعت 9:32  توسط سامره | 

ديشب ساعت نه

همه دلواپسي هايم را دم در خانه گذاشتم

و رفتگر بي آنكه پول ماهيانه اش را از من بگيرد همه را برد

يادم باشد كت و شلواري هم قد مهرباني هايش برايش پيدا كنم

يادم باشد ...

+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 21:21  توسط سامره | 

از آینه ام بپرس
از شانه ام
از بالشم
و از آن چراغ خواب غمگین بپرس
که شب و روز چند بار
مهرت دلم را می فشارد
و شيرابه عشق سرخت
گناهم را رنگ آمیزی ميكند!
و چند بار
جمله "عشقم دوستت دارم"
بی صدا لب هایم را تکان می دهد؟

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 0:47  توسط سامره | 

حال من بد است!
تو قصه ميگويي! از يكي بود يكي نبودش تا ته همه كلاغهايي كه به خانه نرسيدند!
من بدتر ميشوم. تب ميكنم. ميلرزم.
تو باز هم قصه ميگويي!
كاش باور ميكردي ديگر آن دختر بچه 12 ساله نيستم كه با قصه هاي آخر شب خوابهايش شكفته ميشد! حالا شب ها را بايد به واليوم بخشيد!

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت 23:58  توسط سامره | 

در تاريكي چشمانت را جستم

در تاريكي چشم هایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد.

تو را صدا کردم

در تاريكترين شب ها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لب هایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

من با چشم ها و لب هایت

انس گرفتم

با تنت انس گرفتم،

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شكفت

من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانیم را

بازیافتم.

در من شك لانه کرده بود.

دست های تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره سال های نخستین به خواب رفتم؛

در دامانت که گهواره روياهايم بود.

و لبخند آن زمانی، به لب هایم برگشت.



با تنت برای تنم لالايي گفتی.

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که دست های تو اطمینان بخش بود

بدی، تاريكي است

شب ها جنایتکارند

ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم

و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم.

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می کنم،

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سرچشمه دریاهاست

انسان سرچشمه دریاهاست

شاملو

 

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 21:55  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان