![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
هراس من باري از مردن در سرزميني است كه مزد گوركن از جان آدمي افزون تر باشد (شاملو) 3 روزه كه هنگ كردم، از وقتي فيلم كشته شدن ندا رو ديدم، ندا دختري هم سن و سال خودم، به خاطر هيچ چيز مرد!!! يه لحظه چشم هاش از جلو صورتم دور نميشه ... حتي تو خواب هم لحظه اي كه داشت جون مي داد آزارم مي ده!!! ندا براي چي مرد؟؟؟ چرا كشتنش؟؟ ما كجا داريم زندگي مي كنيم؟؟؟ براي چي داريم خون مي ديم؟؟؟ آقاي رئيس جمهور؟؟!!! شايد شما حس مي كنيد رئيس جمهور شدن هم مثل خونه خريدنه كه واسه اينكه چشمتون نكنن بايد واسش قرباني بدين اما چون مرتبه اش از خونه خريدن خيلي بالاتره پس قرباني هاش هم بايد خاص باشن!!!! .... خدايا چه اتفاقي توي كشور من داره مي افته .... اتفاقات اين چند روزه باورم نميشه ... لحظه مرگ كودك نوزادي كه تو آغوش مادرش به خاطر حجم زياد گاز اشك آور خفه مي شه يه لحظه تنها نمي ذاره ... و در اين حال نوشته هاي هوشنگ اسدي (اسدي يكي از هم بندان آقاي خامنه اي در دوران قبل از انقلاب بود) توي گوشم زنگ مي زند كه به نقل از آقاي خامنه اي در اوايل انقلاب مي گويد: " در حكومت اسلامي قطره اشكي از چشم بيگناهي نمي ريزد" ... اما اشك كه هيچ، خون از دماغ كه سهل است خون از حلق و چشم و گوش و قلب هم در جمهوري اسلامي آمد اما شما نيمي از مردم كشورتان را اراذل و اوباش خطاب كرديد ... واقعا به كشوري كه حداقل 10 ميليون نفر اراذل و اوباش دارد چه مي توان گفت؟؟؟ ... |
|
+ نوشته شده در
88/04/03ساعت 0:42 توسط سامره |
|
|
شنبه 30/3/1388 ساعت 10 با سارا حرف مي زنم … از بيانيه شاهكار كروبي مي گويد و اينكه مير حسين اعلام كرده غسل شهادت مي كند و به ميدان انقلاب مي آيد. دلم قرص مي شود… يكي از آشنا ها كه پسرش سرباز سپاه است زنگ مي زند كه امروز اوضاع خيلي خراب است و مبادا بروي … چشم بلندي مي گويم و خيالش را راحت مي كنم. خاله ام زنگ مي زند و كلي سفارش مي كند به او هم اطمينان مي دهم كه يكشنبه امتحان دارم و اصلا جايي نخواهم رفت. ميلاد كه هميشه پايه راه پيمايي بود زنگ مي زند: ترسيده است!!! مي گويد چيزهايي شنيده مبني بر اينكه امروز اگر بروي خونت پاي خودت است. به او هم هماني را مي گويم كه به بقيه … فقط سپيده و آزاده مي خواهند كه بروند. قوت قلبي است. با سپيده ساعت 16 قرار مي گذارم. به مامانم هم مي گويم كه براي درس خواندن پيش يكي از بچه ها مي روم. فقط ستاره خبر دارد. توي راه هم بابا زنگ مي زند و حسابي تهديدم مي كند. ته دلم مي لرزد … خودم خودم را دلداري مي دهم … شنبه 30/3/1388 ساعت 17 مترو فردوسي آخرش است. ايستگاه انقلاب را تعطيل كرده اند. مترو به نسبت شلوغ است. وارد خيابان كه مي شويم از ديدن آن همه مامور جور و واجور حيرت زده مي شوم. تعدادشان از افراد معمولي (اوباشان!!!) بيشتر است. نفسم را حبس مي كنم و به همراه بقيه به سمت ميدان انقلاب حركت مي كنيم. صدا از كسي در نمي آيد. مردم با نگاه با هم حرف مي زنند… چهار راه وليعصر كه مي رسيم، جواني را تا قصد كشت مي زنند. و شروع مي كنند به تير هوايي …. چند تا از لباس شخصي ها هم شروع مي كنند به فحش هاي افتضاح … تعدادي از كسانيكه از سمت انقلاب مي آيند از محشري مي گويند كه در آنجا بر پاست. نمي گذارند به انقلاب برويم و مردم را به سمت خيابان وليعصر هدايت مي كنند. تعدادي از سپاهيان به مردم التماس مي كنند كه برويد خانه … اما بسيجي ها فرياد مي كشند و ناسزا مي گويند … اما سپاهي ها مانع مي شوند كه مردم را بزنند. جلوتر كه مي رويم پسر بچهاي 15-16 ساله را يكي از اين لباس شخصي ها گرفته است و پدرش التماس مي كند كه رهايش كنند. وحشت مي كند. عنقريب است كه گردن پسرك را خرد كند. مردم عصباني مي شوند و به سمتش حمله مي كنند و پسرك را نجات مي دهند. براي اينكه مردم را متفرق مي كنند گاز اشك آور مي زنند. ديگر جايي را نمي توانم ببينم … شنبه 30/3/1388 ساعت 18 ميدان وليعصر نيروها در اينجا كمتر هستند. بچه هاي ستاد مردم را جمع مي كنند. خيابان كريمخان را به سمت ميدان هفت تير مي بنديم. دست هاي هم را مي گيريم و شعر " نترسيد؛ نترسيد ما همه با هم هستيم" و " توپ، تانك، بسيجي ديگر اثر ندارد، به مادرم بگوييد ديگر پسر ندارد" را سر مي دهيم. با سپيده در رديف سوم هستيم. سر خيابان حافظ نيروهاي گارد ويژه ايستاده اند. تير هوايي مي زنند كه بترسانندمان!!! دست هاي يكديگر را بيشتر فشار مي دهيم و بلند الله اكبر مي گوييم و جلو مي رويم. صحنه اي كه مي بينم باورم نمي شود. مقابلمان به روي زانو مي نشينند و به سمتمان نشانه مي روند. اشهدم را مي گويم. ناگهان همه به سمتشان حمله ور مي شويم. فرار كردند!!! فرياد الله اكبر و دست و سوت بلند مي شود. اما باز هم گاز فلفل مي زنند و … به سختي از معركه متواري مي شويم … شنبه 30/3/1388 ساعت 19 ميدان وليعصر از كوچه هاي پشتي حافظ به سمت وليعصر مي رويم و با صداي الله اكبر مردم همراه مي شويم. ناگهان پسري كه كه كنارم در در حال راهپيمايي است نقش زمين مي شود. يكي از لباس شخصي ها با باتوم به سرش زده است. مردم عصباني آن قدر دنبالش مي دوند تا او را با موتور نقش زمين مي كنند و مي زنندش …!!! و او باز هم مانند بقيه به آخرين راه حل پناه مي برد … گاز فلفل … خدايا ديگر تاب نمي آورم اين شبنه سياه را …
پ.ن1: شنيده ها حاكي است در اين در گيري ها 13 نفر كشته شدند. پ.ن2: مير حسين موسوي، ركوبي و زهرا رهنورد در تجمعات ديروز مردم را همراهي كردند.
|
|
+ نوشته شده در
88/03/31ساعت 15:40 توسط سامره |
|
|
جمعه 29/3/1388 ساعت 13 خطبه هاي نماز جمعه آغاز شده است. تمام محوطه دانشگاه تهران را حاميان دولت فرش كرده اند. حرف هاي رهبري اميد همه را نا اميد كرد:" تقلبي صورت نگرفته و به اين اعتراضات خياباني پايان دهيد و گرنه از اين پس جور ديگري برخورد مي كنم!!!" بوي خون مي آيد … قرار بود فردا ساعت 16 يكبار ديگر به انقلاب برويم … چه مي شود … همه منتظر عكس العمل كروبي و موسوي مانده اند. صداي الله اكبر ها از تمامي اين شب ها بشتر است. اين يعني فردا بايد برويم … بوي خون مي آيد … از همين حالا تلفن ها شروع شده است براي اينكه مبادا فردا بروي … |
|
+ نوشته شده در
88/03/31ساعت 15:39 توسط سامره |
|
|
پنجشنبه 28/3/1388 ساعت 14 باز سكوت و اينبار مقابل سازمان ملل متحد، و درخواست كمك ... مسوولان كشور نداي بر حق مردم را نشنيدند و آنها را اوباش خياباني خواندند تا ما شكايت خود را پيش بيگانگان ببريم. من و سار در كنار بقيه با دست بند هاي سبز. و اينبار پليسي در كنار ما بود كه از ما بود و دوستش داشتيم و با حضورش احساس امنيت داشتيم نه ترس دلهره ... پنجشنبه 28/3/1388 ساعت 17 مترو قيامتي است!!! افتضاح شلوغ است و ما از اين شلوغي سر خوش!!! ميعادگاه ما اينبار ميدان امام خميني است. با لباس مشكي و دست بندهاي سبز.مير حسين هم آمده است. زهرا رهنورد هم كه طبق معمول همراهيش مي كند. مير حسين لباس عزاي شهدا را بر تن دارد. بغض دارد و شهادت را تسليت مي گويد و باز از ادامه راه مي گويد. در راه بر گشت فقط نيروهاي يگان ويژه را مي بينيم و لباس شخصي ها را!!! تنم مي لرزد. چه نفرتي كه نسبت به ايشان حس مي كنم … به فردا فكر مي كنم و نماز جمعه و اولين خطبه هايي كه گوش خواهم داد… خدا به خير كند … |
|
+ نوشته شده در
88/03/31ساعت 15:38 توسط سامره |
|
|
از سمت انتظار می آیی
می نشینی روبروی ناباوری دهان نیمه بازم!!! با همان بلوز قهوه ای رنگ که من خیلی دوست دارمش و خیلی به تو می آید! سلام می کنی بلند جواب می دهم جوابم گم می شود در عربده خنده رهگذر ها!!! می ترسم! در خیابانی نشسته ام که به خدا تو آمدی چند لحظه پیش با همان لباس ... به خدا تو آمده بودی عربده خنده به توان بینهایت می رسد! |
|
+ نوشته شده در
88/02/15ساعت 14:31 توسط سامره |
|
|
او كه مي ماند نخواهد رفت او كه رفته است نخواهد رسيد او كه رسيده است پشيمان است! اين همه از شكستن سكوت چه عايد آيينه شد؟ رفتن هم حرف عجيبي است؛ شبيه اشتباه آمدن است |
|
+ نوشته شده در
88/02/01ساعت 0:9 توسط سامره |
|
|
بالاخره سال 87 تموم شد؛ بدترين سال زندگيم بود. راست مي گن سال رو هر جوري شروع كني ؛ همونطوري هم تموم ميشه ... سال پيش بدترين لحظه ها رو موقع سال تحويل داشتم؛ با اشك شروع شد و با اشك هم تموم ... پيش از اين تو هيچ سالي اينقدر گريه نكرده بودم ... اينقدر تحقير نشده بودم ... اينقدر احساس پشيموني نكرده بودم ... و هيچ وقت خنديدن از يادم نرفته بود ... حاشا نمي كنم كه تو همين سال روزها و شب هايي رو داشتم كه حس كردم خوشبخت ترين و شادترين آدم روي زمينم ... اما ... راست ميگن كه بدترين لحظات زندگيت و همون آدمهايي مي سازن كه بهترين ها رو باهاشون داشتي ... در این آخرین گامهای چرخ گردون نمی دانم، فقط گاهی می دانم، شنیدن صدای فریاد را، تنها یار من هدهدی بود که، و حالا دوباره آغاز می کنم این کهنه سال نو نوار را ... |
|
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت 17:0 توسط سامره |
|
|
ساده است بهره جويي از انساني دوست داشتنش بي احساس عشقي او را به خود وانهادن و گفتن اين كه ديگر دوستش نمي داري ... زندگي سخت ساده است و پيچيده نيز هم... پ.ن: نوش كن جام شراب يك مني تا بدان بيخ غم از دل بر كني ... |
|
+ نوشته شده در
87/11/26ساعت 23:52 توسط سامره |
|
|
ميچرخيدم. نميدانم كجاي اين سقف داشت دور ماورائي ميزد. چشم كه برميداشتم تمام آدمكها رقصان تر از من در فاصله هاي خيالي ريشه دوانده بودند. من هنوز هم ميچرخم! |
|
+ نوشته شده در
87/10/08ساعت 22:54 توسط سامره |
|
|
امروز داشتم فكر مي كردم كه چي بپوشم ... بعد فكر كردم كه همون لباس هاي پارسال بهتره ... همون روسري؛ همون مانتو و شلوار و كفش ... و يه كم آرايش ... موهام رو هم چتري كردم تو صورتم(آخه هميشه مي گفتي اينجوري بهتره) تو آينه نگاه كردم ... سعي كردم بخندم اما نشد؛ فقط يه لبخند مسخره كه بيشتر به بغض شبيه ... ساعت ۳۰/۳ هست و من هنوز ۲ ساعت وقت دارم ... آخ مگه يادت رفته امروز سالگرد ... نمي خوام دير كنم؛ آخه شايد بياي و منتظر بموني و فكر كني كه نمي يام؛ آخه ما كه قراري با هم نذاشتيم ... به تو فكر كردم و اينكه تو چي مي پوشي امروز؟؟!!! فكر كردم كه چقدر خوبه تو هم همون لباس هاي پارسال رو پوشيده باشي ... همون بلوز سبز راه راه ... اما نه لوسه!!! من عاشق اون بلوز قهوه اي ام؛ كاشكي اونو پوشيده باشي؛ آخه مي دوني خيلي بهت مي آد. برف شديد شده ... پارسال اين موقع هم بارندگي بود اما اينو يادم نيست كه برف بود يا بارون ... اما خوب يادمه كه چقدر هيجان داشتم ... يه حس خوب ... الان هم هيجان دارم اما بيشتر شبيه اضطرابه ... گاهي بغض مي كنم و بعدش ياد قديم كه مي افتم يه لبخند تلخ ... هوا حسابي سرده و دستام از شدته سرما سرخ شده ... آخرم تاكسي گير نمي آرم و تصميم مي گيرم كه پياده بيام ... نگرانم كه دير برسم ... بالاخره رسيدم سان سيتي ... اما دير شده ۱۰ دقيقه ... قرارمون ۳۰/۵ بود؛ ببخشيد ديگه آخه حسابي داره برف مي آد و خيابونها شلوغ ... اما مثل اينكه رفتي ... فقط ۱۰ دقيقه دير كردم ... نمي دونم ... شايد اصلا نيومدي ... آره؛ فكر كنم نيومدي اصلاً ... آخه خودت گفتي؛ پارسال تو رو درواسي حامد و ندا اومدي نه به خاطر من!!! منم الان به خاطر خودم اومدم اينجا نه به خاطر تو ... خواستم همون جايي بشينم كه پارسال نشسته بوديم ... فكر اينجاشو نكرده بودم!!! دو نفر ديگه او نجا نشستن ... يه دختره ديگه جاي من و يه پسره جاي تو ... مي بيني من و تو هم نباشيم زندگي ادامه داره هنوز ... بغضم مي گيره و چشمام رو مي بندم و براشون آرزو مي كنم كه هيچوقت تجربه امروز من رو نداشته باشن ... روبروشون يه ميز خالي هست اونجا مي شينم و يه قهوه مخصوص سفارش مي دم؛ همون سفارش پارسال فقط اينبار يكي ...؛ اما اون هم ندارن!!! انگار همه چي حتي قهوه هم با تو تموم شده ... ياد ۲۶ آذر پارسال ... چرا اون روز حس مي كردم كه تو هم خوشحالي؟؟؟!!! يادته مريض شده بودم و قرار بود اينجا كه مي يام واسم شكلات بخري؟؟؟ يادته مي گفتي عين بچه هايي ... شكلات دوست داري و وقتي يه چيزي رو مي خواي اونقدر مي گي تا بهت بدن و هيچجوري هم نميشه سرت رو گرم كرد و گولت زد ... راست مي گفتي ... من هنوزم بچه ام ... هنوزم واسه چيزي كه مي خوام اشك مي ريزم ... فقط يه فرقي كرده ... دارم خودم؛ خودمو گول مي زنم و سرم رو گرم مي كنم تا كسي دلش واسم نسوزه ... پ.ن۱: مي بيني دارم تك تك خاطره هام رو بالا مي آرم ... اما تازه اولشه ... هنوز راه زيادي دارم ... پ.ن۲:من یه احمق الاغم. من یه آشغال عوضیم که حتی نمی تونه نگران نباشه. من مثل خر احساساتیم. من مثل بز گریه می کنم. |
|
+ نوشته شده در
87/09/26ساعت 23:53 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|