![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند... آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید. نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!! (ممنون از حمید عزیز)
|
|
+ نوشته شده در
85/06/29ساعت 19:27 توسط سامره |
|
|
+ نوشته شده در
85/06/26ساعت 23:14 توسط سامره |
|
|
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم نميدانم چرا رفتي نميدانم شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا تا كي براي چه ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت: تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم با تشکر از دوست عزیزی که بدون نام این شعر زیبا را برایم فرستاد |
|
+ نوشته شده در
85/06/26ساعت 22:54 توسط سامره |
|
|
تو دیگر نیستی که بشنوی
اما صدا همان صداست که دارد از عشق می خواند... مگر می شود گذشت رفت و ندید برگرد... همین الان! حالا ببین درست و دقیق دلی از دست شد دستی که دیگر نیست و چشمانی که دیگر لرزه به دلت نمی اندازد چشمانی که دیگر نمی خندد در خویش نمی شکند و نمی گرید .... کی و کجا اصلاْ مهم نیست |
|
+ نوشته شده در
85/06/24ساعت 8:50 توسط سامره |
|
|
و آنگاه خود را کلمه ای می یابی، که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که روحت منم و خود را معبدی که راهبش منم و خود را شبی که مهتابش منم و خود را طفلی که پدرش منم و خود را انتظاری که موعودش منم و خود را هراسی که پناهش منم و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی: .... و خدا تازه آن را آفریده است. (دکتر شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
85/06/20ساعت 19:31 توسط سامره |
|
|
با خانم آرین مدتها پیش از پخش برنامه کوله پشتی آشنا بودم. (به واسطه اینکه ایشون از دوستان مادرم هستند)
هیچوقت اولین دیدارم با او را فراموش نمی کنم. او در یک درمانگاه خیریه کار می کرد و من با اجبارمادرم جهت مشاوره به دفترش رفتم در حالیکه کوچکترین سابقه ذهنی از او نداشتم حتی شاید از او ندیده بدم می آمد چون فکر می کردم از آن زنهای چادری..... اما او با تصور من کاملاْ متفاوت بود حجاب کاملی داشت اما نه از این چادری هایی که آنقدرآرایش کرده اند که آدم فکرهای بد راجع به ایشان بکند و آنقدر رو گیر که فقط نوک دماغش معلوم باشد (البته حجابش را خودتان در تلویزیون دیدید). مثل بقیه هم می خندید و حرف می زد و اصلا نگران این نبود که مبادا نا محرم صدایش را بشنود. باید اعتراف کنم که در همان برخورد اول مرا جذب کرد. بعد ها به خانمان آمد و برایم با همان لهجه شیرین انگلیسی فارسی اش حرف زد و من فقط نگاهش کردم و اشک ریختم. با بقیه فرق داشت همه می گفتند خواهرم حجابت... دخترم نمازت.... ولی اون می گفت اینها مهم نیست وقتی به خدا احساس نزدیکی نمی کنی اینها مقدمه است اینها وقتی خوب است که تو را به خدا نزدیک کند اینها واسطه است. لازم نیست حتماْ به حج بروی اگر همین جا دور خدا بگردی کافی است. مکه نماد است. خانم آرین جدا از مسلمان بودنش یک یکتا پرست واقعی است. تمام زندگی او وقف خدا شده است. او همانطور که گفت خود را شکست گرچه خودش می گوید من نکردم خدا کرده است. واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند گوییا باور نمی دارند روز داوری کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند "حافظ" |
|
+ نوشته شده در
85/06/19ساعت 22:31 توسط سامره |
|
|
۱۵ سالم بود یادمه خیلی کم رو خجالتی بودم حتی تو مدرسه درست حسابی نمی تونستم جواب معلم ها رو بدم واسه همینم همیشه نمره هام تو درس های شفاهی پایین بود تا اینکه آخرش دل رو زدم به دریا و رفتم اسمم رو تو کلاس تاتر نوشتم اویل واقعا ضعیف بودم ام نمی خواستم کم بیارم باید موفق می شدم اونقدر جلو رفتم تا بعد دوسال تونستم بالاخره تونستم من به عنوان یکی از بهترین های اون کلاس انتخاب شدم یادمه اون وقتا نمایش نامه نویسی رو هم از مربی مون یاد گرفتم نوشتن رو خیلی دوست داشتم و اونجا هم رفتم سراغ نوشتن متنی که می نویسم بخشی از یکی از همون نمایشنامه هاست به نام "رنگین کمان رویا نیست"که خیلی دوسش دارم: روزگاری بود که دنیا دست صلح را گرفته بود و با او عکس یادگاری می گرفت روزگاری بود که آینه ها به انسان لبخند می زدند زمانی بود که "هابیل" عشق را می کاشت و "قابیل" صلح را درو می کرد و زمانی بود که.... اما افسوس که این زمانها گذشت و کبوتر سفید آرزوهامان در قفس های آهنی حبس شد آیینه ها شکستند و زمانی آمد که جنگ و جدال در میان فرزندان آدم رواج یافت و دنیای زیبای ما به سیاهچالهای سیاه مبدل گشت آرزو در دلها حبس گردید و پاهایمان در باتلاق حرص فرو رفت... زمانی آمد که گرگ سیاه دستهای لرزان مادر را که به التماس تکه نان بسوی او دراز شده بود گاز گرفت و حیوانهای زیبای اطراف کلبه مان را فراری داد... زمانی آمد که تیره روزی بر ما تکیه کرد و راست ایستاد و زمانی آمد که هیچ چشمی نگاه سبزی به ما نیانداخت. به ما که در جستجوی آب به خاک به همزادمان چنگ زدیم و زمین را می کاویدیم. زمین را چنگ می زدیم ام ای کاش همه نیروی سحرآمیز دستانمان را بکار می گرفتیم. ای کاش.... ای کاش... |
|
+ نوشته شده در
85/06/16ساعت 9:41 توسط سامره |
|
|
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم..... همان يک لحظهٔ اوّل٬ که اوّل ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان، جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يکديگر ويرانه مي کردم ********************** عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم... که در همسايه ي صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم ، نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم، بر لب پيمانه مي کردم... ****************************************** عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم ... که مي ديدم يکي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين، زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم... نه طاعت مي پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمايان ، سبحهٔ صد دانه مي کردم......! ************************** عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم ... براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو ، آواره و ديوانه مي کردم .... عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بود... بگرد شمع سوزان دل عشّاق سر گردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه مي کردم ************************* عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم ... به عرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ، تا که مي ديدم عزيز نابه جايي ، ناز بر يک ناروا کرده خواري مي فروشد... گردش اين چرخ را، وارونه ، بي صبرانه مي کردم... عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بود ... که مي ديدم مشوّش عارف و عامي ، ز فرق فتنهٔ اين علم عالم سوز مردم کش ، به جز انديشهٔ عشق و وفا ، معدوم هر فکري ، در اين دنياي پر افسانه مي کردم.... ************************* عجب صبري خدا دارد چرا من جاي او باشم ، همان بهتر که او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من بجاي او چو بودم ، يک نفس کيْ عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه مي کردم!؟ عجب صبري خدا دارد عجب صبري خدا دارد |
|
+ نوشته شده در
85/06/15ساعت 20:9 توسط سامره |
|
|
آدما شوخي شوخي زخم زبون مي زنن ... اما دلها جدي جدي ميشکنن تو شوخي شوخي لبخند زدي ... اما من جدي جدي عاشقت شدم نمي خوايي شوخي شوخي به اينکه جدي جدي دوست دارم فکر کني؟؟ |
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:54 توسط سامره |
|
|
نوشيدن خون خدا چه وحشتناک است و هولناکتر از آن دشنه اي است خونين که با آن خدايت را کشته اي!!
|
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:53 توسط سامره |
|
|
چند هفته اي است، که تو را فقط در خوابهايم مي بينم و فقط در روياهايم با تو حرف مي زنم. لبخند کمرنگ تو را فراموش کرده ام. هميشه از مادر سراغ تو را مي گيرم و هر شب در حاليکه نگاهم به پنجره است به خواب مي روم، اما تو نمي آيي. هر شب موقع خواب به بالشم مي گويم وقتي تو آمدي مرا بيدار کند، اما وقتي بيدار مي شوم تو زودتر با نسيم رفته اي! آيا با من قهر کرده اي؟ يا اينکه ديگر مرا دوست نداري؟! مي داني؟! چند روز است که مي خواهم به تو بگويم که نوشتن آب را ياد گرفته ام، و مي خواهم نقاشي هاي تازه ام را که عکس تمام آرزوهايم را در آن کشيده ام به تو نشان دهم. اما، وقتي تو نيستي کلمه ها به چه درد مي خورند و دوستي با مداد رنگي ها چه فايده اي دارد؟؟ مادر مي گويد:" چون تو با اتوبوس مي آيي دير مي رسي و اگر دير نيايي ديگر چرخ زندگي نمي چرخد." به مادر مي گويم:" چرا مرد همسايه هيچگاه اتوبوس سوار نمي شود؟ ؟" مادر روي بر مي گرداند و من قطره درخشان اشک را در چشم هايش پيدا مي کنم. مي داني دوست دارم چرخي بشوم و در زير زندگي قرار گيرم و تا آخر عمر تند تند بچرخم، تا تو باز هم نقاشي هايم را ببيني و باز هم رو به رويم بنشيني و به من لبخند بزني. اما امشب را تا هر وقت که تو بيايي بالاي پشت بام بادبادک هوا خواهم کرد تا وقتي که تو آمدي به آغوشت بياويزم و آن لبخند زيبا را در چهره ات پيدا کنم. |
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:52 توسط سامره |
|
|
هميشه از سکوت بدم مي آمد حالا تو داري سکوت مي کني؟ و تا کي اين سکوت مي خواهد ادامه پيدا کند، فقط خدا مي داند و تو... تا کي مي خواهي با نگات، با چشمهات و با دست هات حرف بزني؟ تا کي بايد، نگاه هاي خيره ات را که با من حرف مي زند تماشا کنم و منتظر بمانم؟ تا کي فقط با لبخند با من حرف مي زني و من بايد با لبخند حرفهاي نگفته ات را تأييد کنم؟ نمي توانم با تو حرف بزنم با تويي فقط با سکوت حرف مي زني مي ترسم چيزي بگويم.. مي ترسم از زماني که من آغاز کنم و تو بگويي:" ببخشيد سوء تفاهم شد، منظورم اين نبود...!!!" .... |
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:51 توسط سامره |
|
|
وقتي که ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
من شروع کردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم .... و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن است مثل تنها مردن.... "دکتر شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:31 توسط سامره |
|
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:28 توسط سامره |
|
|
موفقيت
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. آينده
![]() يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود. ازدواج
![]() يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند. فيلم كمدي
![]() فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند. دست خط
![]() مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد. حمام
![]() يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند. خواروبار
![]() يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد. بيرون رفتن
![]() وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود. گربه
![]() زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند. آينه
![]() مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان... تلفن
![]() مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند. آدرس يابي
![]() وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم." پذيرش اشتباه
![]() زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است. فرزند
![]() يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند. لباس شيك پوشيدن
![]() يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند. شستن لباسها
![]() زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند. عروسي
![]() هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي." اسباب بازي
![]() دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد. گل و گياه
![]() يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است. سبيل
![]() بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد. اسامي مستعار
![]() اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد. پرداخت صورتحساب ميز
![]() وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند. پول
![]() يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد. بگو مگوها
![]() حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود با تشکر از سامان عزيز، البته به نظر من اين ها درسته همش هر چند که مطالب مربوط به خانم ها اونقدر با تمسخر بيان شده که کارهاي درست اونها هم مسخره به نظر مي آد. ![]() |
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:26 توسط سامره |
|
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:24 توسط سامره |
|
|
هر روز با اميد ستاره شدن، روز را به شب مي رساند و در شب خواب ستاره شدن را مي ديد و فردا صبح به اميد آن که امروز شانس با او يا خواهد شد از خواب بلند مي شد و به هر کجا که مي شناخت سر مي زد. تا اينکه بالاخره بخت با او يار شد و در فيلمي چند ثانيه نقش يک جنازه را بازي کرد. در پوست خود نمي گنجيد و سر از پا نمي شناخت چون اولين قدم را براي ستاره شدن برداشته بود. |
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:22 توسط سامره |
|
|
اول سلام
دوم اينکه هميشه دوست داشتم که يه وبلاگ داشته باشم و حرفام رو توي اون بنويسم، اما هميشه تنبلي کردم، نميدونم چرا... ولي خب حالا مي خوام شروع کنم ديگه؟ کمکم مي کني؟؟؟ سوم نميدونم موضوع وبلاگم چي بايد باشه؟ چهارم مي خوام کمکم کني، دوست دارم اينجا باهات حرف بزنم، در دل کنم، باهات دوست باشم، راهنماييم کني و....، حاضري پس بزن قدش |
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:21 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|