![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
نگاهم کرد، پنداشتم دوستم دارد
نگاهم کرد، در نگاهش شوق عشق را خواندم نگاهم کرد، دل به او بستم نگاهم کرد، اما بعدها فهمیدم او فقط نگاهم می کرد... |
|
+ نوشته شده در
85/07/29ساعت 17:46 توسط سامره |
|
|
من از این حرف ها بزرگترم
تو دل کوچکت خیابانی است به خیابان نمی رود دل من تو نمک گیر من شدی، باشد من اگر سفره دلم پهن است روزگارم سیاه شد با تو چشم های تو کافرم کردند ساحلت را رها نکن امشب دل به دریا زدی مواظب باش تو که خاتون خوب من بودی باد دارد می آید و دل من به دو تا خوشه گندم و گیلاس عاشقی هیچ دست آدم نیست ممنون از مانی عزیز |
|
+ نوشته شده در
85/07/26ساعت 9:45 توسط سامره |
|
|
من بودم و تو بودی و خدا...
من بودم و تو بودی و عطر گل... من بودم و تو بودی و عشق... من بودم و تو بودی و زیبایی... من بودم و تو بودی و صدای پای آب... اما... من بودم و من بودم و بیداری من هستم و تو هستی و یک دنیا فاصله
|
|
+ نوشته شده در
85/07/18ساعت 11:30 توسط سامره |
|
|
باز باران بی ترانه من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی فهمم کجای اشک یک بابا نمی دانم نمی دانم چرا مردم نمی دانند مادرم افتاد بشنو از من کودک من ممنون از آرنیکای عزیز
|
|
+ نوشته شده در
85/07/12ساعت 13:8 توسط سامره |
|
|
اونقدر بهت فکر کردم که دیگه واسه یادآوری حضورت احتیاج به فکر ندارم، اونقدر تو خیال تو رو دیدم که دیگه به عکست احتیاجی ندارم، اونقدر نگاهم کردی که دیگه معنی نگاهات ور نمی فهمم، اونقدر سکوت کردی که دیگه نمی تونم به هیچ موسیقی گوش بدم، اونقدر در کنارم راه رفتی که دیگه نمی تونم تنها راه برم اما اونقدر نسبت به من بی تفاوتی که حتی نمی دونم نوشته هام رو می خونی یا نه؟؟!! برای خانوم یا آقای رهگذر: ممنون از نظرتون، تو بلاگ "به بهانه پخش مجدد مصاحبه خانم آرین " جواب دادم |
|
+ نوشته شده در
85/07/08ساعت 23:9 توسط سامره |
|
|
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه ! ممنون از حمید عزیز |
|
+ نوشته شده در
85/07/04ساعت 20:24 توسط سامره |
|
|
۱- اگه پدرت فقیره، سرنوشتت این بوده اما اگه پدر زنت فقیره حماقت تو بوده
۲- من باهوش به دنیااومدم اما تحصیلات خرابم کرد ۳- تمرین آدمو کامل می کنه ولی هیچکس کامل نیست، پس برای چی تمرین کنیم. ۴- اگه واقعیت اینه که مابرای کمک به بقیه اینجا هستیم، پس بقیه برای چی اینجان؟ ۵- علم میگه: نور سرعتش سریعتر از صداست ولی مردم تا حرف نزنن روشن نمی شن. ۶- پول همه چیز نیست، عبر بانک و مستر کارت هم هست. ۷- همه باید حیوونها رو دوست داشته باشن، اونا خیلی خوشمزه هستن. ۸- پشت سر هر مرد موفقی یک زن هست، و پشت هر مرد نا موفقی ۲ تا زن. ۹- موفقیت هات بستگی به رویاهات داره، پس برو بگیر بخواب. ۱۰- کار زیاد کسی رو نکشته، ولی چرا آدم ریسک کنه؟؟ ۱۱- خدا، فامیل رو برامون ساخت(بدون حق انتخاب)... خدا رو شکر که دوستامون رو خودمون انتخاب می کنیم. ۱۲- هر چی بیشتر یاد بگیری، بیشتر می فهمی، هر چی بیشتر می فهمی، بیشتر یادت می ره، هر چی بیشتر یادت بره، کمتر می فهمی، پس اصلاً برای چی یاد بگیریم؟؟
|
|
+ نوشته شده در
85/07/04ساعت 17:29 توسط سامره |
|
|
هنوز خوابیده ای، هنوز در اعماق وجودت دنبالم می گردی، هنوز برای پیدا کردنم فلسفه می خوانی، هنوز... اصلاً دنبال من می گردی؟؟!! دنبال من...من ... من، نکند اشتباه می کنم...؟؟!! اشتباه می کنم؟؟
پس چرا چشمهایت را باز نمی کنی؟؟ به خدا من همین جام، در همین نزدیکی، مقابل چشمهای تو... چقدر فکر می کنی؟ نمی دونم به چی؟ به کی؟ به کجا؟ امّا چرا به من نگاه می کنی؟؟ امّا نه... تو نگاه نمی کنی. تو هنوز خوابیده ای... امّا با چشمان کاملاً باز... |
|
+ نوشته شده در
85/07/01ساعت 23:0 توسط سامره |
|
|
قبلاً کوه رفته بودم، اما تا حالا قله نرفته بودم، امّا دیروز رفتم... خیلی سخت بود، خیلی سخت ...
توی راه که می رفتم، اونقدر به خودم فحش دادم که خدا می دونه، به خودم می گفتم غلط کردم، دیگه نه، آخرین باره... امّا وقتی بالا می رسی همه چی فرق داره، یه احساس آرامش عجیبی داری که تا حالا هیچ کجا تجربه اش نکردی، دوست داری ساعت ها اون بالا بشینی، به اطرافت نگاه کنی و با خدا حرف بزنی... اونجا انگار آرامش رو بهت بدون درد تزریق می کنن. با یه نفس عمیق تمام غم و غصه هات رو فراموش می کنی. اونجا آرامش مطلق بود، آرامشی که هیچکس نمی تونست از من بگیره. حالا می فهمم که کوهنوردها عاقل ترین مردم دنیان... اونا آرامش حقیقی رو پیدا کردن
|
|
+ نوشته شده در
85/07/01ساعت 22:52 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|