تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین
نگاهم کرد، پنداشتم دوستم دارد
نگاهم کرد، در نگاهش شوق عشق را خواندم
نگاهم کرد، دل به او بستم
نگاهم کرد، اما بعدها فهمیدم او فقط نگاهم می کرد...

+ نوشته شده در  85/07/29ساعت 17:46  توسط سامره | 
من از این حرف ها بزرگترم
تو دل کوچکت خیابانی است

به خیابان نمی رود دل من
من دلم توی خانه زندانی است

تو نمک گیر من شدی، باشد
این که یک اتفاق معمولی است

من اگر سفره دلم پهن است
در دل من همیشه مهمانی است

روزگارم سیاه شد با تو
که الهی سفید بخت شوی

چشم های تو کافرم کردند
دور شو نوبت مسلمانی است

ساحلت را رها نکن امشب
ابرهای سیاه بسیار است

دل به دریا زدی مواظب باش
این طرف ها همیشه طوفانی است

تو که خاتون خوب من بودی
روسری را درست کن دیگر

باد دارد می آید و دل من
مثل موهات در پریشانی است

به دو تا خوشه گندم و گیلاس
سرزنش می کنند آدم را

عاشقی هیچ دست آدم نیست
کار خط های روی پیشانی است


ممنون از مانی عزیز
+ نوشته شده در  85/07/26ساعت 9:45  توسط سامره | 
من بودم و تو بودی و خدا...
من بودم و تو بودی و عطر گل...
من بودم و تو بودی و عشق...
من بودم و تو بودی و زیبایی...
من بودم و تو بودی و صدای پای آب...
اما...
من بودم و من بودم و بیداری
من هستم و تو هستی و یک دنیا فاصله

 

+ نوشته شده در  85/07/18ساعت 11:30  توسط سامره | 

باز باران بی ترانه
با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می خورد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمۀ باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش، آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد

نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در انتهای رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست

نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران، از برای نان

مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم کجای این لجن زیباست

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی، عدل کم دارد

ممنون از آرنیکای عزیز

 

+ نوشته شده در  85/07/12ساعت 13:8  توسط سامره | 

اونقدر بهت فکر کردم که دیگه واسه یادآوری حضورت احتیاج به فکر ندارم، اونقدر تو خیال تو رو دیدم که دیگه به عکست احتیاجی ندارم، اونقدر نگاهم کردی که دیگه معنی نگاهات ور نمی فهمم، اونقدر سکوت کردی که دیگه نمی تونم به هیچ موسیقی گوش بدم، اونقدر در کنارم راه رفتی که دیگه نمی تونم تنها راه برم اما اونقدر نسبت به من بی تفاوتی که حتی نمی دونم نوشته هام رو می خونی یا نه؟؟!!


برای خانوم یا آقای رهگذر: ممنون از نظرتون، تو بلاگ "به بهانه پخش مجدد مصاحبه خانم آرین " جواب دادم
+ نوشته شده در  85/07/08ساعت 23:9  توسط سامره | 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !

ممنون از حمید عزیز

+ نوشته شده در  85/07/04ساعت 20:24  توسط سامره | 
۱- اگه پدرت فقیره، سرنوشتت این بوده اما اگه پدر زنت فقیره حماقت تو بوده
۲- من باهوش به دنیااومدم اما تحصیلات خرابم کرد
۳- تمرین آدمو کامل می کنه ولی هیچکس کامل نیست، پس برای چی تمرین کنیم.
۴- اگه واقعیت اینه که مابرای کمک به بقیه اینجا هستیم، پس بقیه برای چی اینجان؟
۵- علم میگه: نور سرعتش سریعتر از صداست ولی مردم تا حرف نزنن روشن نمی شن.
۶- پول همه چیز نیست، عبر بانک و مستر کارت هم هست.
۷- همه باید حیوونها رو دوست داشته باشن، اونا خیلی خوشمزه هستن.
۸- پشت سر هر مرد موفقی یک زن هست، و پشت هر مرد نا موفقی ۲ تا زن.
۹- موفقیت هات بستگی به رویاهات داره، پس برو بگیر بخواب.
۱۰- کار زیاد کسی رو نکشته، ولی چرا آدم ریسک کنه؟؟
۱۱- خدا، فامیل رو برامون ساخت(بدون حق انتخاب)... خدا رو شکر که دوستامون رو خودمون انتخاب می کنیم.
۱۲- هر چی بیشتر یاد بگیری، بیشتر می فهمی، هر چی بیشتر می فهمی، بیشتر یادت می ره، هر چی بیشتر یادت بره، کمتر می فهمی، پس اصلاً برای چی یاد بگیریم؟؟


 

+ نوشته شده در  85/07/04ساعت 17:29  توسط سامره | 
هنوز خوابیده ای، هنوز در اعماق وجودت دنبالم می گردی، هنوز برای پیدا کردنم فلسفه می خوانی، هنوز... اصلاً دنبال من می گردی؟؟!! دنبال من...من ... من، نکند اشتباه می کنم...؟؟!! اشتباه می کنم؟؟
پس چرا چشمهایت را باز نمی کنی؟؟ به خدا من همین جام، در همین نزدیکی، مقابل چشمهای تو...
چقدر فکر می کنی؟ نمی دونم به چی؟ به کی؟ به کجا؟ امّا چرا به من نگاه می کنی؟؟
امّا نه... تو نگاه نمی کنی. تو هنوز خوابیده ای... امّا با چشمان کاملاً باز...

+ نوشته شده در  85/07/01ساعت 23:0  توسط سامره | 
قبلاً کوه رفته بودم، اما تا حالا قله نرفته بودم، امّا دیروز رفتم... خیلی سخت بود، خیلی سخت ...
توی راه که می رفتم، اونقدر به خودم فحش دادم که خدا می دونه، به خودم می گفتم غلط کردم، دیگه نه، آخرین باره...
امّا وقتی بالا می رسی همه چی فرق داره، یه احساس آرامش عجیبی داری که تا حالا هیچ کجا تجربه اش نکردی، دوست داری ساعت ها اون بالا بشینی، به اطرافت نگاه کنی و با خدا حرف بزنی...
اونجا انگار آرامش رو بهت بدون درد تزریق می کنن. با یه نفس عمیق تمام غم و غصه هات رو فراموش می کنی. اونجا آرامش مطلق بود، آرامشی که هیچکس نمی تونست از من بگیره.

حالا می فهمم که کوهنوردها عاقل ترین مردم دنیان... اونا آرامش حقیقی رو پیدا کردن  

 

+ نوشته شده در  85/07/01ساعت 22:52  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان