![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
می توانی لبخند بزنی
من دیدم تو را که لبخند می زدی به رویاهای من من شنیدم که هزار بار می گفتی: دوستت دارم من احساس کردم کاملاً احساس کردم .... که دستان لرزانم را گرفتی...و من تابستان شدم من دیدم، شنیدم و کاملاً احساس کردم... من... این فلسفۀ بیدار شدن از خواب، عجب مرا اذیت می کند می دانم که ناراحتت کرده ام می توانی دعوایم کنی می توانی به احساسم سیلی بزنی می توانی شعری را که برایت گفتم، پاره کنی می توانی تا همیشه مرا چشم انتظار بازگشتت بگذاری .... یک کار دیگر هم می توانی بکنی می توانی لبخند بزنی
هاچیپو را هنوز دوست دارم، هنوز یک قطعه از پازل رویاهای کودکی من است، اما احساس کردم با دستنوشته های روزهای دلتنگی من همخوانی ندارد. برای همین اسم وبلاگ را تغییر دادم، از تمام دوستانی هم که لطف کردند و مرا لینک کرده اند می خواهم که عنوان وبلاگ را در لینک هایشان تغییر دهند. ممنون |
|
+ نوشته شده در
85/08/28ساعت 16:23 توسط سامره |
|
|
خسته ام، از همه جا، از همه چی، از خودم، از تو، از... |
|
+ نوشته شده در
85/08/22ساعت 17:0 توسط سامره |
|
|
+ نوشته شده در
85/08/10ساعت 22:44 توسط سامره |
|
|
تو را مي شناسم و اگر چه با تو نوشدارويي ست باید تو را در بیداری خواب آلوده ام فراموش کنم اما خواب های بیدار با من کاریت هست به گويش فراموشي سخن مي گويم لهجه نصيحت سخت زنده است: این طبع آدمی است اما رویای تو خاک سبز را سرخ می کند دستم را بگير من سخت درتکاپوي پاسخم خاطرات هیچ؟ از من بگذر دوري از من...آن سوي مرزي مبهم و چشمانت ازچشمانم به من نزديک ترند چراغ منطق فروزان است اما... ضرب تو در تو جز در خواب هاي ساده دل من
آبی تر از آنیم که بی اشک بمیریم، از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم، تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم، شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
|
|
+ نوشته شده در
85/08/06ساعت 12:39 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|