![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
امروز که تو با دختر ديگري هستي من هم دختر ديگري شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشتۀ خودت را مي بيني و در او آينده ات را. هشت سال بعد تو مرد ديگري خواهي شد که در دختر ديگري نيز گذشته ات را خواهي ديد. آنروز مي بيني که من و تو و تمام آدمهاي ديگر همه يکي هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکي است براي تجسم آنچه که دوست داريم. آن روز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمي مي خنديم، اشک مي ريزيم، و به چينهاي صورتِ ديگري نگاه مي کنيم، تا در آنها شبهايي را که به یکدیگر فکر مي کرديم بشماريم. ما غريبه ها را ترجيح مي دهيم، چون مي توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کساني که مي شناسيم مي ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکي آشنا مي شود ديگري از راه مي رسد. مي داني، براي هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه مي ماند. نام او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر مي شود و ما هر روز او را به هر کسي ترجيح مي دهيم. |
|
+ نوشته شده در
85/09/27ساعت 1:55 توسط سامره |
|
|
دو روز قبل از فارغ التحصیلی، خبر کشته شدن یک دانشجو رو در محوطۀ دانشگاه سبزوار توسط .......، آن هم در روز دانشجو شنیدم. می خواستم همون موقع چیزی بنویسم، که متأسفانه به دلیل درگیری های زیاد روزهای قبل از دفاعیه موفق نشدم. امروز شنیدم که در آستانۀ انتخابات دانشگاه ها هنوز متشنج است. هنوزز تحصن ها ادامه دارد. دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک به آذر زاهدی، وزیر علوم اجازۀ ورود نداده اند. صدا و سیما هم که انگار اینجور خبرها را تحریم خبری کرده است. باز جای شکرش باقی است که در آستانۀ انتخابات هستیم و فعلاً دانشجو عزیز است، قشر فرهیخته محسوب می شود، همه می خواهند شرایطش را درک کنند، همه می خواهند زخم هایش را مرهمی باشند، چون به رای او نیاز دارند. وگرنه شاید باز هم کوی دانشجویی دیگری به خون می نشست. "از ایده هایی سخن می رانند که تمام جامعه را انقلابی می کند؛ ذکر این نکته تنها این حقیقت را روشن می سازد که در درون جامعۀ قدیم، عناصر جامعۀ جدید تشکیل شده است؛ و اینکه زوال افکار کهن همپا و همراه زوال شرایط کهن زندگی است." مارکس و انگلس .... "برتولت برشت" |
|
+ نوشته شده در
85/09/22ساعت 14:5 توسط سامره |
|
|
+ نوشته شده در
85/09/19ساعت 14:32 توسط سامره |
|
|
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازي کن. نميداني چه قدر دلم گرفته... روباه گفت: -نميتوانم بات بازي کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر. شهريار کوچولو آهي کشيد و گفت: -معذرت ميخواهم. اما فکري کرد و پرسيد: -اهلي کردن يعني چه؟ روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستي. پي چي ميگردي؟ شهريار کوچولو گفت: -پي آدمها ميگردم. نگفتي اهلي کردن يعني چه؟ روباه گفت: -يک چيزي است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است. -ايجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهاي مثل صد هزار پسر بچهي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي کردي هر دوتامان به هم احتياج پيدا ميکنيم. تو واسه من ميان همهي عالم موجود يگانهاي ميشوي من واسه تو. شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم ميشود. يک گلي هست که گمانم مرا اهلي کرده باشد. روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهي زمين هزار جور چيز ميشود ديد. شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهي زمين نيست. روباه که انگار حسابي حيرت کرده بود گفت: -رو يک سيارهي ديگر است؟ -آره. .... روباه آهکشان گفت: ...! زندگي يکنواختي دارم ..... اما اگر تو منو اهلي کني انگار که زندگيم را چراغان کرده باشي. آن وقت صداي پايي را ميشناسم که باهر صداي پاي ديگر فرق ميکند: صداي پاي ديگران مرا وادار ميکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمهاي مرا از سوراخم ميکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را ميبيني؟ براي من که نان بخور نيستم گندم چيز بيفايدهاي است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزي نمياندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتي اهليم کردي محشر ميشود! گندم که طلايي رنگ است مرا به ياد تو مياندازد و صداي باد را هم که تو گندمزار ميپيچد دوست خواهم داشت...خاموش شد و مدت درازي شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت ميخواهد منو اهلي کن! شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلي ميخواهد، اما وقتِ چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا کنم و از کلي چيزها سر در آرم. روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايي که اهلي کند ميتواند سر در آرد. انسانها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها ميخرند. اما چون دکاني نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بيدوست... تو اگر دوست ميخواهي خب منو اهلي کن! شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟ روباه جواب داد: -بايد خيلي خيلي حوصله کني. اولش يک خرده دورتر از من ميگيري اين جوري ميان علفها مينشيني. من زير چشمي نگاهت ميکنم و تو لامتاکام هيچي نميگويي، چون تقصير همهي سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش ميتواني هر روز يک خرده نزديکتر بنشيني. فرداي آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد. ... به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلي کرد. لحظهي جدايي که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نميتوانم جلو اشکم را بگيرم. شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نميخواستم، خودت خواستي اهليت کنم. روباه گفت: -همين طور است. شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير ميشود! روباه گفت: -همين طور است. -پس اين ماجرا فايدهاي به حال تو نداشته. روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم. بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمي که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع ميکنيم و من به عنوان هديه رازي را بهات ميگويم. شهريار کوچولو بار ديگر به تماشاي گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزني به گل من نميمانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه کسي شما را اهلي کرده نه شما کسي را. درست همان جوري هستيد که روباه من بود: روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهي عالم تک است. گلها حسابي از رو رفتند. شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالي هستيد. برايتان نميشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر ميبيند مثل شما. اما او به تنهايي از همهي شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايي که ميبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پاي گِلِهگزاريها يا خودنماييها و حتا گاهي پاي بُغ کردن و هيچي نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است. و برگشت پيش روباه. گفت: -خدانگهدار! روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازي که گفتم خيلي ساده است: جز با دل هيچي را چنان که بايد نميشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نميبيند. شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نميبيند. -ارزش گل تو به قدرِ عمري است که به پاش صرف کردهاي. شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمري است که به پاش صرف کردهام. روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کني. تو تا زندهاي نسبت به چيزي که اهلي کردهاي مسئولي. تو مسئول گُلِتي... شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. http://www.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_18.html
خيالي نيست . ميان اينهمه نا اهلي ... اگر " اهلي " چشمانت شوم که عجيب نيست . عجيب اينهمه تنهاييست بعد از ... " اهلي شدن " " تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي کن " " تو اگر دوست مي خواهي ... " " تو اگر دوست مي خواهي ... " چه زود اين " شاهزاده " اي که دل " کوچولو"يي داشت اهلي گندمزار موهايت نه ... که اهلي اينهمه اهلي کردنتت شد . چه خيالست وقتي تو باشي . حتي اگر اهلي من هم نه ... حتي اگر هم اهلي ديگري ... همينکه باشي بس است براي ... لااقل براي تنها بودن . بودنت مهم است " بانوي مهربان هميشه و نامهربان اين روزها " مي دانم چرا دستم به شعر نمي رود . اما ... چه خيالست وقتي تو باشي . اما وقتي متولد مي شوي در نگاهي که ... بگذريم ... نگفتن بهتر است ... امشب ... با اينهمه دلتنگي " از همه جا آمده و به من رسيده " کجايي که ... به گريه هاي شاهزاده ي اهلي شده ات بخندي... گل من باش و ديگر هيچ.... (منبع: سایت کلوب) |
|
|
+ نوشته شده در
85/09/10ساعت 23:52 توسط سامره |
|
|
من نمی دانم ...
که چرا می گویند، اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد؟ چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. چرا "فصل سرد" نا امید است؟ چرا فکر می کنیم او نمی تواند شاد باشد، بخندد و از امید و آرزو حرف بزند. من شادم و امیدوار. می خندم و امید دارم که هر روز بهتر از دیروز خواهد بود. ... اما هاچیپو... او زنده است. هاچیپو خود من است. ساده، شلوغ، شیطان، حاضر جواب و گاهی خنگ!!! و همیشه بی تجربگی اش کارها را خراب می کند. شاید این بار هم بی تجربگی اش کارها را خراب کرد. فصل سرد، درون و احساس من است. پاییز را دوست دارم. امّا پاییز من سرشار از غم و اندوه نیست، پاییز من پر است از رنگ های شاد و گرم. پاییز من زرد، قرمز و نارنجی دارد. پاییز من به امید آمدن بهار زنده است. فصل سرد شاد است، زیباست. غمگینش نکنیم. |
|
+ نوشته شده در
85/09/04ساعت 11:15 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|