![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
در این آخرین گامهای چرخ گردون نمی دانم، فقط گاهی می دانم، شنیدن صدای فریاد را، تنها یار من هدهدی بود که، و حالا دوباره آغاز می کنم این کهنه سال نو نوار را ...
|
|
+ نوشته شده در
85/12/22ساعت 15:15 توسط سامره |
|
|
گریه می کنم و چادر مامانم رو می کشم، امّا نمیشه...گریه می کنم... باز هم ... باز هم... امّا نمیشه. گریه می کنم و عصبانی می شم و آب نباتم و می ندازم تو کوچه ... باز هم نمیشه ...حالا وقتی آب نباتم و پرت کردم تو کوچه دیگه چرا باید بهش فکر کنم؟؟؟ حالا ... هیچکسی حواسش نیست ... من ... لاک پشتی هستم که چرخیدم و معلق روی لاکم افتادم و دست و پا می زنم. هیچکس ... حتی خدا هم حواسش به من نیست منو برگردونه .... پ.ن: به بهانۀ سالمرگ یکی از بزرگمردان تاریخ ایران "دکتر محمد مصدق" : گر بدینسان زیست باید پاک "احمد شاملو" |
|
+ نوشته شده در
85/12/14ساعت 14:15 توسط سامره |
|
|
زندگی هم زلزله دارد پ.ن: می خواستم به دلایلی در اینجا رو تخته کنم!! اما حیفم اومد به خاطر گناه نکرده وبلاگم قربانی بشه! اگه اینکار رو می کردم می شدم جندمین ظالم تاریخ؟؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
85/12/07ساعت 11:14 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|