تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

آمدنت همانقدر اتفاقی بود که رفتنت

و تنهايی من که همينطور کشيده می‌شود تا اوج بي‌نهايت هيچ اصلا اتفاقی نيست!

نشسته‌ام پای پنجره هی چایی می‌ریزم برای خودم. سرد که می‌شود یک نفس سرش می‌کشم. باد که می‌خورد به تن ...... درخت‌ها لرزم می‌گیرد. می‌خواهم تمرکز کنم تا بلکه چند کلمه‌ای بنویسم. نمی‌شود هجوم آغاز شده است. از در و پنجره از مزه چایی از رنگ لیوان از تابلوی کج روی دیوار از هر کوفت و زهرماری هجوم آورده‌ای و وق زده‌ای به چشم‌هام. راستی چرا من یا تو نمی‌دانم دقیقاْ کدام یک از ما بیشتر به رفتن اعتقاد داشت! این را اگر ندانم این را خوب می‌دانم که روزهای بیشتر عمرم را به معجزه اعتقاد داشتم به معجزه‌ای خیلی بزرگ. چه فرقی می‌کند برای من باشد یا هزاران حضرت دیگر. معجزه مهم بودنش است. هق هق‌های من که از پشت هر خاطره بیرون می‌ریزد به درک، سر خدا سلامت.

راستی وقتی بنده‌ای که از اسمش پیداست که در بنده، دنبال هیچ چیزی مثل یک آرزو یا امید یا معجزه‌ای نباشه یه کم خدا از خدایی نمی‌افته! معلمی رو تصور کن که سر کلاسش هیچ کس خیالش نیست نمره‌اش قراره صفر بشه یا بیست! چه مسخره!

دست تو رو که گرفتم بردم گورستان همینطور زنده زنده خاکت کردم زیر خروارها خاک، نفس راحتی کشیدم. سرفه‌ام گرفت و بازهم سوزش همیشگی که نمی‌دانم از کجای وجود لعنتی‌ام بیرون می‌زند. برایت از این گل‌های پژمرده رنگ شده خریده‌ام بگذارم سر قبرت که احساس دلتنگی نکنی. ببین چقدر از تو مهربان‌ترم. تویی که برای زنده‌ها گل نمی‌فرستی و منی که برای همه مرده‌ها گل می آورم.  

این همه نوشته‌ام تو هنوز با چشم‌های مبهوتت که تازگی‌ها بی‌رحم شده است نگاهم می‌کنی. اگر بدانی از پس چه چیزهایی به یادت می‌افتم حتماْ خنده‌ات می‌گیرد. فکرش را بکن از رقص نصف نیمه یک سرباز که هیچ شباهتی به تو ندارد در «پابرهنه در بهشت».

کاش نرفته بودی. عادت ندارم ای کاش‌هایم را به گوش بنده‌ها زمزمه کنم. خدایم هرچه باشد بهتر است. اجابت نمی‌کند حداقل آبروداری بلد است. به خواستن برگشتنت دیگر باور ندارم. مرا که می‌شناسی وقتی تنها شوم دیگر هوای با تو بودن هم به سرم نمی‌زند. مرا که می‌شناسی اگر در خودم غرق شوم دست هیچ کس را به یاری نمی‌پذیرم. تو که می‌دانی پای لج و لج بازی که باشد هر شرطی را می‌پذیرم حتی شرط‌‌‌بندی‌های احمقانه‌مان را.

از قید هزار من و تو گذشته‌ام تا دیگر تو را نخواهم و هیچ کس را نخواهم تا بشوم آدم دیگری که با خودم خیلی فرق دارد. فقط می‌ترسم که نوشته هایم همه آویزان تو باشند و تو که هی رنگ‌ می‌بازی دست‌نوشته‌هایم سبک و سبک‌تر شوند و حالم را بهم زنند. راستش را بگویم هیچ وقت چنگی به دل نمی‌زدند. مچاله‌های گوشه اتاق شهادت می‌دهند.

شده است كتابي را بخواني كه وقتي تمام مي‌شود كه گويا يك فصل پاياني آن جا افتاده است و تو دلت بخواهد قلم برداري و بر حاشيه آن شروع كني به نوشتن يك پايان درست و حسابی؟ گاه ديده‌اي يك داستان مي‌خواني كه آنقدر كوتاه است كه دلت مي‌گيرد براي شخصيت‌هاي آن كه چه كم فرصت با هم بودنشان بوده است! چرا نويسنده‌ها گاه خست مي‌كنند!

نويسنده بزرگ كاش داستان «من و تو» را کمی بلندتر می‌نوشتی.

+ نوشته شده در  86/02/19ساعت 15:34  توسط سامره | 

... خوشبختي بشريت زاده قلب حساس زن است ، و در احساسات اصيل روح او است كه احساسات روح هاي انساني زاده مي شود .

تمدن جديد زن را كمي عاقل تر كرده ، اما به واسطه آزمندي مرد ، بر رنج زن افزوده است . زن ديروز همسري خوشبخت بود ، اما زن امروز معشوقه اي بي نواست .

قانون كور و سنت هاي پوسيده زني را كه سقوط كرده مجازات مي كنند ، اما در بر خورد با مرد ، نگاهي آميخته به مدارا دارند.

آنگاه مسيح به من نگريست ، نيمروز نگاهش بر من تابيد ، گفت : تو عاشقان زيادي داري ، با وجود اين ، من تو را دوست مي دارم . مردان ديگر ، در مصاحبت تو ، خود را مي خواهند . من خود تو را دوست مي دارم . مردان ديگر ، در تو آن زيبايي را مي بينند كه پيش از پايان عمر خود آن ها، زايل مي شود . اما من در تو آن زيبايي را مي بينم كه زايل نمي شود ، و در خزان عمرت ، آن زيبايي از اين كه در آيينه خود را بنگرد ، شرمنده نيست ، و احساساتش جريحه دار نمي شود ، تنها منم كه در تو ان ناديده را دوست مي دارم.

اگرمي خواهيد زني را بفهميد ، گاه خنديدن به دهانش بنگريد ، اما براي ارزيابي يك مرد ، سفيدي چشمانش را هنگام خشم ببينيد.

قلب زن با گذشت زمان و تغيير فصل ها ، تغيير نخواهد كرد ، حتي اگر براي هميشه بميرد ، هرگز از بين نمي رود .

كسي كه به زن ترحم ميكند، از قدر او مي كاهد . كسي كه پليدي هاي جامعه را به زن نسبت مي دهد ، به او ستم مي كند . كسي كه خوبي هاي زن را نتيجه خوبي هاي خود مي داند و بدي هاي او را نتيجه بدي هاي خود ادعايي بي شرمانه دارد ، اما كسي كه زن را ، همان گونه كه خدا آفريده ، مي پذيرد ، عدالت را در مورد او روا داشته است.
شاعر و نويسنده هر دو تلاش مي كنند تا حقيقت زن را در يابند ، اما تا به امروز رازهاي پنهان قلب او را در نيافته اند ، زيرا آن ها از وراي حجاب ، جنسيت به زن نگريسته اند و جز ظاهر او را نديده اند ، آنها با ذره بين نفرت در جست و جوي زن بوده اند ودر نتيجه جز ضعف و فرمانبرداري چيزي نيافته اند.

زن ممكن است چهره خود را با لبخندي بپوشاند.

هر مردي دو زن را دوست دارد ، يكي زاييده خيال اوست و ديگري هنوز بدنيا نيامده .

مرد افتخار و شهرت مي خرد ، اما زن بهايش را مي پردازد.

اين روزها ازدواج مضحكه اي است كه به دست مردان جوان و والدين به پا مي شود . در بسياري از كشورها مردان جوان مي برند در حالي كه والدين مي بازند . به زن به چشم يك كالا نگريسته مي شود ، كالايي كه خانه اي آن را مي خرد و خانه اي ديگر آن را مي فروشد ، سرانجام زيبايي زن رنگ مي بازد و او همچون اثاثيه اي كه ديگر به كار نمي آيد ، در گوشه تاريك خانه رها مي شود...

                                                                                                           جبران خلیل جبران


وقتی که بودی
گفته هایت را می شنیدم و درک نمی کردم

اکنون که نیستی

ناگفته هایت را می شنوم و درک می کنم

چه دور بودی وقتی که بودی

و چقدر نزدیکی اکنون که نیستی

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 10:45  توسط سامره | 
شب که ماه را از جیب پیراهنم بیرون می آورم ...
صبح که آفتاب از نوک انگشتانم می ریزد روی چهرۀ امروز ...

یادم باشد
آنهایی را که به سایه ام دروغ پاشیده اند، ببخشم
و به کسانیکه تکه ای از روحم را کندند، بخندم

و به نشانی آسمان و تویی که الان رو به روی این شعر نشسته ای، بوسه ای پست کنم!

................

شاید وقتی دیگر ...

+ نوشته شده در  86/02/10ساعت 14:20  توسط سامره | 

If you want something you never had, do somthing you had never done

Do not go the way life takes you, take the life the way you go

And remember you are born to live and not living because you born


P.S 1: Happy Architect's day

P.S 2: Happy birth day Shervin 

+ نوشته شده در  86/02/04ساعت 18:21  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان