![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
به بهانۀ ۲۹ خرداد مصادف با سالمرگ استاد دکتر علی شریعتی و به نقل از جلد دوم کتاب گفتگوهای تنهایی:
دیگر بس است، باید بگوییم، من دیگر تاب ندارم، باید با هم آشنایی بدهیم، باید هم را اعتراف کنیم، من نمی دانم باید چه بگویم، باید چه بگوییم، چه حرف هایی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هایی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند، من دیگر تحملش را ندارم، از آن دریای آتش های مذاب، از آن کوه آتشفشان های دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد، گفتی از آن جرعه جرعه نمی توان آب برداشت، گفتی همۀ آن اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته ... از آن دریا بگو، گفتم که من تشنۀ آب نیستم، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم، من تشنۀ آتشم، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن، آن آتش فشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را یکجا بر سرم بریز، بگذار بسوزم، بگذار در آن آتش های سیال بگدازم، مترس، آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن، به جان من بریز، این همه در اندیشۀ سلامت و راحت من مباش! می خواهم در آنچه تو می گدازی بگدازم، بگو، بریز، دهانت را بگشای ای قلۀ سنگی آتشفشان! خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد ... من دیگر تحمل ندارم، آن زندان بزرگ را بشکن، همۀ آن زندانی های ابد را، آن محکومین ابد را، همۀ آن مجرمین را همان ها که جرمشان خیلی سنگین است، همان ها که از همه وحشی ترند، خطرناک ترند، همان ها که سالها در عمق سیاهچال درونت به بند کشیده ای، همان ها که در سلول های تک نفری محبوس کرده ای، همان ها که هرگز رنگ آزادی و هوای آزاد و آفتاب را ندیده اند، همان ها که هرگز کسی به ملاقاتشان نیامده است، همان ها را، همشان را یکسره آزاد کن، همه را به سراغ من بفرست، من همشان را در آغوش می گیرم، همه شان را می بوسم، دوست می دارم، من دیوانۀ دیدار آنهایم ... چرا آن زندان بزرگ را نمی شکنی؟ در اندیشۀ چه هستی؟ من دارم باز آتش می گیرم، یک لحظه سکوت مکن که خفه می شوم، ... باید مرا مواظبت کنی، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین سرد و ساکت خم نگه دارم و صبر کنم، استخوان هایم درهم شکسته است، بگو! نمی دانم چگونه باید حرف بزنم، چه باید بکنم که تو بفهمی حالم خوب نیست ... |
|
+ نوشته شده در
86/03/29ساعت 14:10 توسط سامره |
|
|
خیلی خوب .... خیلی زود تبدیل شد به.... خیلی بد
هیچکس چیزی به من نگفت و به همین دلیل، هیچوقت سر در نیاوردم که خیلی خوب .... چقدر زود تبدیل می شود به .... خیلی بد آفتاب .... تبدیل شد به سایه، به باران شور و شوق .... تبدیل شد به لذت، به درد ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه .... جایش را داد به سرودن سرودهای غم انگیز خیلی زود .... با " تا ابـــــــــد" شروع شد و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت و " مرا دوست داشته باش" .... تبدیل شد به " جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر" خیلی زود .... خیلی خوب .... زود تر از آنکه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد ... خیلی زود. اگر هیچکس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی: که خیلی خوب خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد "شل سیلورستاین"
پ.ن۲: عطف به پست قبل، شورای نگهبان اعلام کرد دختران حتی برای ازدواج موقت نیاز به اجازۀ ولی دارند!!! پ.ن ۳: سامان، محمد علی، نیما و هستی عزیز و مهمتر از همه مامان گلم!! تولدتون مبارک |
|
+ نوشته شده در
86/03/19ساعت 12:15 توسط سامره |
|
|
وزیر کشور: به منظور رفع مشکل اجتماعی جوانان، ازدواج موقت با جسارت ترویج شود. نمی دونم نظرتون بعد از خوندن این جمله چیه؟؟ اما من که هنوز تو شوکم. دیروز که این خبر رو خوندم، واقعاً باورم نمی شد که یک مقام دولتی به خودش اجازه داده همچین حرفی بزنه. تازه این فقط تیترشه. اصل خبر رو که می خونید، بیشتر حالتون بد میشه. البته نمی دونم شایدم خوشتون اومده و ازش استقبال کردید. اصل خبر >>> http://sharghnewspaper.ir/Released/86-03-12/273.htm امّا چند تا نکته در حاشیۀ این خبر: ۱- با توجه به گفته های آقای وزیر، هدف از ازدواج فقط و فقط ....... هست و دیگر هیچ ... و مشکل جوانان در همین یک مورد خلاصه می شود و بس. بیکاری، تورم، مسکن و ... اصلاً وجود ندارد. ۲- با توجه به این طرح، هیچ دختری برای ازدواج موقت، احتیاجی به اجازۀ پدر ندارد، و با توجه به این نکته که این ازدواج، احتیاجی به محضر رفتن و این دردسر ها رو نداره، و گفته شده که با موافقت طرفین به زبان فارسی هم می تواند انجام شود، دیگه نیازی به ترویج دولت نداره، از این جور ازدواج ها به صورت روزانه و شبانه هزاران بار توی مملکت گل و بلبلمون داره شکل می گیره. تازه مهریه ها هم سر وقت پرداخت میشه!!! ۳- خیلی ها می گن اینجوری بهتره، روابط توی ایران هم میشه مثل کشورهای اروپایی و امریکایی. دو نفر قبل از ازدواج می تونن بهتر و کامل تر همدیگه رو بشناسن و حتی مدتی با هم زندگی کنن. در این مورد موافقم. چون اصولاً من نمی فهمم چرا دو نفر قبل از خوندن دو تا جملۀ عربی یا هر زبون دیگه ای نامحرم هستن و یک دفعه بعد از خوندن او دو تا جمله چه معجزه ای رخ می ده که محرم محسوب می شن!!! اما یک مشکلی که اینجا هست اینه که آیا حق و حقوق زن در ایران هم مانند کشورهای پیشرفتۀ غربی رعایت می شه؟؟ ضمناً تکلیف اون همه کودک بی گناهی که این وسط به دنیا می یان و هیچکس زیربار مسئولیت اونها نمی ره چی میشه؟؟؟ ۴- با توجه به اینکه این سخنان گهربار!!! در همایش هم اندیشی حجاب گفته شده، ارتباط بین بگیر و ببندهای اخیر و گیر دادن به حجاب خانومها رو هم فهمیدیم!! ۵- آقا!! وقتی نمی تونید یک مشکلی رو حل کنید، چرا واسش یک کلاه شرعی درست می کنید و نه تنها اون مشکل رو توجیه، بلکه به رواج اون هم اصرار دارید؟؟! ۶- در همۀ کشورهای دنیا این موضوع حالا با عناوین دیگه، نه ازدواج موقت رواج داره، حتی مراکزی به این منظور دایر شده که قبل از انقلاب تو کشور خودمون هم بود، اما فکر نمی کنم هیچ مقام دولتی از اون با شفافیت تمام صحبت کرده باشه و حتی تأکید بر رواج اون داشته باشه. به نظر من بحث راه اندازی خانه های عفاف به ترویج ازدواج موقت شرف داره!!! ۷- شاید خیلی از آقایون با این طرح موافق و حتی از اون استقبال کرده باشن، اما به نظر من این جمله و این خبر در درجۀ اول توهین روشنی به شخصیت و غرایز یه مرده و بعد به لجن کشیدن شخصیت زن.
پ.ن۱: معذرت می خوام اگه جاهایی مجبور به استفاده از کلمات نادرستی شدم. پ.ن۲: همه چیز را هم که گردن من بیاندازی، عاشق شدن من تقصیر توست!
|
|
+ نوشته شده در
86/03/13ساعت 10:10 توسط سامره |
|
|
پس بی بهانه برو ! بيدار نکن خاطره های خواب آلوده را ... صدايت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهايت سرد است ، و من می دانم : محبت ساختگیـت ،عشق دروغينت و چشمان پر فريبت ، آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت ...
می خواهی بروی؟ پس بی بهانه برو! و هرگز گمان مکن که : به سان راهها بر گامهايت پهن می شوم ، و التماست ميکنم که برگردی تا چشمانم را سايبان شوی ! نمی گويم تو کوه سرفرازی ، نمی گويم درمانم در دستان توست ، نمی گويم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد ! نمی گويم که قلبم به تو محتاج است ، نمی گويم که بی تو زندگی سراب است ، که نفسهايم بی تو به شماره خواهند افتاد ... نه محبت پول خرديـست در دستان تو ، و نه من گدايی هستـم دست گشوده فرا روي تو ! نه ، نه عزیزم ، اين ممکن نيست ! چون غرورم همانند قلبم شکستـنی نيست ...
مي خواهی بروی ؟ اين راه ، اين هم تو ! ولی حالا که می روی ، بدان : هر گاه خواستی برگردی ، بسترت بالشی خاردار خواهد بود ، و پيشوازت چشمانيست که ديگر هيچگاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد ... مي خواهي بروي ؟ پس نه حرفی بزن و نه چيزی بگو ، ديگر حتی نگاهـم هم نکن ! نيست شو چون غريبه ها در مه و دود ... دلبستـه چه چيزی بودی ، که نـتوانستی بگويی ؟! و اکنون در پی ديدن هزاران عيب منی ! مي خواهی بروی ، بي بهانه برو ... |
|
+ نوشته شده در
86/03/07ساعت 16:0 توسط سامره |
|
|
همۀ پنجره ها را می بخشم به تو که آخرین پنجره ام را بستی یه ورق گرفتم دستم
|
|
+ نوشته شده در
86/03/02ساعت 15:30 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|