تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

دلم گاهی تنگ می شود، برای مسافری که کودکانه بزرگ شد. برای مسافری که ستاره خالیش، با  وهم گلی می لرزید. برای مسافری که اهلی می کرد، ولی کوچکتر از آن بود که همه کس کسی بماند. دلم برای آن شادترین، برای آن آرام ترین، دلم برای بی قرار ترین مسافر، گاهی تنگ می شود.


زندگی، شبیه داستان که می شود، دیگر نمی توان نویسنده آن را بخشید.


در میان ازدحام نا متناهی بودنهایی که آشکارا سعی می کنند وسعت تنهاییمان را پر کنند، ناامیدانه خودم را از خدا پس گرفته بودم، و به دستهای لرزان نا توان خودم سپرده بودم...


نه باور کنید من دیگر هیچگاه گوجه فرنگی نخواهم خورد! آن هم گوجه هایی که شما برای صبحانه نگه داشته بودید...!

وقت رفتن که می شود، هر مسافری کوله اش را خالی می کند زمین و دوباره همه چیز را از نو می چیند. مبادا چیزی زیاد برداشته باشد، مبادا چیزی کم باشد. باید هرچه زودتر بروم ...


باران!
این طوفانها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند.
هنوز چیزهایی برای من مانده است.
خیال نکن که آن حقیقی ترین هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت.
گمان مبر که این چشمهای رهگذر،
این چشمهای جستجوگر قانع،
توان راهیابی به آن گمشده را می یابند.


باران
!
کلام محبّت، کلامی نیست که این قدر راحت میان کوچه و بازار روان شود...

باران!
من عزیزترین دارایی ام را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام.
جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید،
جایی که هیچ دستی به آنجا راه نخواهد برد؛
دارایی ام را نگاه می دارم و هرچه طوفان،
هرچه باد،
هرچه موج بیاید من چیزی را از دست نخواهم داد؛
آن چه ماندنی است، خواهد ماند، خواهد ماند...

باران !
تنها لحظات اندکی، تنها ثانیه های
کوتاهی،
به کوتاهی تمام خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند.
کوتاه، تنها، میان چشمهای اندکی،
چیزی از آن عرش روان خواهد شد
چیزی بی کلام،
سکوتی بی کلام، در نگاهی کوتاه،
که عابری به عابر دیگر می کرد،
عابری که غریبه بود،
عابری که رفت،
رفت، برای آن که رفتن تمام داراییش بود،
برای آن که باید می رفت.
غریب،
غریبه،
رهگذر غریب،
مسافر غریب...

باران!
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟
کجاست جای رسیدن؟

+ نوشته شده در  86/04/31ساعت 8:45  توسط سامره | 

تازگيها بهت خالي چشمانم را از امتداد نگاه آيينه مي دزدم

كسي آنجاست كه آشناي من نيست...

در تلفيق وضوح و ا بهام

اين روزها انگار‏،

                 من بعد مبهم ماجرايم !...

بار من از مسيح سنگين تر است او با صليب چوبي تنها يكبار با ميخ هاي آهن در دست تن را كشيد سوي بلنداي افترا. او با صليب چوبي و دشنام دشمنان با كوه سرنوشت گلاويز بود و من ، من خود صليب خويشتنم. من خود صليب گوشتيم را يك عمر سنگين تر و مهيب تر از خشم هاويه در كوچه هاي تهمت با خويش مي كشم .....


همیشه دوست دارم خودم باشم. هیچ کس با هیچ نیرویی نباید بتونه کاری کنه که من خلاف ماهیتم رفتار کنم.
خیلی وقتها این خودم بودن، عمل کردن به اون چیزی که هستم بدون سانسور خودم، یا گفتن چیزی که باید بگم، بدون در نظر گرفتن هیچ سیاست ارتباطی، باعث شده دوستانم رو خراب کنم. محبت کردن به آدمی که دوستش دارم، اونطور که دلم میخواد، باعث شده تا خودش رو گم کنه یا خراب شه. انجام دادن کاری برای دیگران، که هرگز فکرشو نمیکردن، باعث شده تا شخصیت واقعیشون رو نشون بدن.

با این حال، من هنوز خودم هستم. مثل خودم رفتار می کنم. شاید بهترین محک برای شناختن دیگران، برای شناختن اونهایی که از دوستیشون لذت می بریم یا دوستشون داریم، خود دوستیه. خود دوستی، بدون سانسور کردن چیزی که هستیم. محک سختیه و هرکسی ازش بیرون نمیاد. یا بهتر بگم ندیدم کسی رو که بیرون بیاد. ولی مسئله اینه که وقتی کسیو خیلی باور داریم، نمیتونیم محک هایی رو که داریم روش امتحان نکنیم. شده ته دلم بخواد مثل بقیه، با رعایت انواع سیاست رفتار کنم، شده مدت محدودی اینطور رفتار کرده باشم و همه چیز خوب پیشرفته باشه. ولی این خوب پیشرفتن چیزی نیست که منو راضی کنه. چون همیشه فکر میکنم اگه اونطور رفتار می کردم که دلم میخواد، دیگه همه چی انقدر خوب پیش نمیرفت.

شده خیلی ها رو به این محک سنجیدم و افسوس خوردم به ریختن و گم شدنشون. ولی رفتاردیگران هیچ وقت گناه من نیست.
میخوام بگم اینجوری، با تجربه ها زندگی کردن، و خودم بودن، برام خیلی سخت گذشته، یه جورایی گرون تموم شده. ولی میدونم صدها بار دیگه هم بهم فرصت بدن، همین طور زندگی می کنم.

پ.ن۱: این لینک رو ببینید، قضاوت با خود شما : http://iran30ghe.blogfa.com/
پ.ن۲: بابای خوبم، مهسا، سپیده، مریم، حمید و حمید رضای عزیز تولدتون مبارک
+ نوشته شده در  86/04/24ساعت 12:15  توسط سامره | 

ناگـهـان سرم گـیـج می رود

افکارم حالت تـهوع دارند !

انگار که دچار مسمومیت ذهنی شده ام !!!

نمی دانم چرا رنگم ایـنـقـدر پریـده ؟!

جامی شراب ، تلختـر از حقیقت را یک نفس سر می کشم ...

تا شاید برای مدتی کوتاه ،

تمامی اتفاقات سه ماه اخیر را فراموش کنم ...

این تیغهای خاطرات چه بی رحمانه تـنـم را می خراشند !!!


با تو می توانستم ادامه دهم چون عاشقت نبودم، چون تمام قد می دیدمت.یادت هست وقتی قرار شد با هم باشیم تو می دانستی که من مغرورم و من می دانستم که تو خودخواهی. عیب های یکدیگر را دیدیم و همدیگر را انتخاب کردیم. توی این مدت عزم کرده بودیم که از هم توهم نداشته باشیم، من دقیقاً همانی بودم که بودم، تو درست دیده بودی و من هم.

قرار نبود چیز دیگری از آب در بیاید. همان طور که انتظار می رفت تو با خودخواهی مرا نخواستی و من مغرور از کنارت گذشتم و حرفی نزدم که مبادا دلت بشکند. همان طور که انتظار می رفت ...

و حالا ساده می گویم نترس! من عاشقت نیستم ...

می خواهی بروی، بی بهانه برو ...

+ نوشته شده در  86/04/17ساعت 16:50  توسط سامره | 

باید.....!

                                             ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

 زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند.

                    کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

                                                                          خوب بدان!...

                                          دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست


راستش رو بخوای من هنوز نفهمیدم منظور از عشق چیه! به نظرم میاد عشق یه حقۀ گنده اس که واسۀ سرگرم کردن مردم ساخته شده! هر کیو می بینی داره از عشق حرف می زنه: کشیشها، آگهی های تبلیغاتی، نویسنده ها، آدمای سیاسی و بالاخره اونایی که راس راسی عشق می کنن! من از این کلمۀ لعنتی که همه جا و تو تموم زبون ها ورد دهن آدمهاست، متنفرم!

سعی می کنم هیچ وقت کلمۀ دوستت دارم رو به کار نبرم و هیچ وقت به خودم نگم این چیزی که قلب و روحم رو داغون می کنه عشقه!...

 

.... بودن با پدرت این رو بهم فهموند که هیچی مثل تمایل یه مرد به یه زن یا یه زن به یه مرد آزادی آدم رو تهدید نمی کنه! .... مثل یه سگ که تو دریا افتاده دست و پا می زنیم تا خودمون رو به ساحلی که وجود نداره برسونیم! ساحلی به اسم دوست داشته شدن و عشق کسی بودن! اگه به این ساحل برسی هم تازه از خودت می پرسی که : واسه چی پریدی تو آب؟ ... شاید از ترس سکوت و تنهایی؟ شاید محتاج اونی که کسی رو تصاحب کنی یا کسی تصاحبت کنه؟ بعضیا به همین می گن: عشق! ولی به نظر من عشق خیلی کمتر از اینه که برات گفتم! مثل یه جور گرسنگی که بعد از سیر شدن سر دلت می مونه و حالت رو می گیره! بعدش نوبت استفراغه! چرا هیچکس و هیچ چیز نتونست معنی این کلمه رو به من حالی کنه؟ خیلی دلم می خواد معنیش رو بفهمم! تشنۀ فهمیدن معنی اونم!

                                                                                                                         اوریانا فالاچی


پ.ن۱:عطف به کامنت های پست قبل: لطفاً جملۀ ای رو که از اوریانا فالاچی نوشتم با دقت بخونید، احساس گناه کردن به خاطر دوست داشتن کسی فقط در حالت .... (این کلمه رو ننوشتم تا وبلاگم دوباره فیلتر نشه) با احساس گناه از بودن در  این حال فرق می کنه.

 

پ.ن۲: اوریانا فالاچی می تونه هر شخصیتی داشته باشه، مثل بقیه انسانها، هیچکس کامل نیست،شایدم همه یه جورایی کامل باشن  به نظر من همه چیز این دنیا نسبیه! هوس باز بودن می تونه بد باشه، می تونه خوب ... به قول شاعر همچو حافظ به رغم مدعیان شعر رندانه گفتم هوس است!!!

فقط تنها چیزی که می تونم بگم اینه که اوریانا فالاچی از معدود نویسنده هایی که من خودم رو تو نوشته هاش پیدا می کنم، انگار کسی داره از زبون من حرف می زنه... فقط همین! شاید منم آدم هوس بازیم و از اعتراف یا پذیرش اون می ترسم!!!

 

پ.ن۳: دلیل خیلی از کارهای ما هم می تونه عکس العمل کارهای بچگانه دیگران باشه، و یا شاید هر دو دارن دست به کارهای بچگانه می زنن... گرچه شخصاً اعتقاد دارم هر مشکل و مسئله ای با حرف و گفتگو می تونه حل شه تا اگر سوء تفاهمی هست بر طرف بشه ... البته در صورتیکه طرف مقابلت بتونه و بخواد که در مورد مشکلاتش صحبت کنه ...

+ نوشته شده در  86/04/10ساعت 10:34  توسط سامره | 

باور نمی کنم این تو خود تویی
                            این تو که از خودش بی خود شده تویی

... باور کن همون یه ریزه حسی که بهش داشتم هم بعد دو تا تلفن آخر ته کشید! ... اون خوب می دونه که ازش نمی خوام باهام ازدواج کنه! هیچوقت اینو ازش نخواستم! هیچوقت هوس ازدواج نکردم و نمی کنم! پس واسه چی غیبش زده؟ شاید از اینکه فقط تو تخت خواب منو دوست داشته احساس گناه می کنه!

                                                                                      نامه به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی)


همه در غربت دو جسم به آغاز ادراک پلید می رسند...
زبان جام سکوت سر می کشد
نگاه، گناه ابلیس مست را کتمان می کند
آواها به خنده تمسخر می کنند
پاها به عریانی می نگرند
دستها رسیدن ناخواسته می طلبند
به تبلور دستها
شهد آخرین احساس را سر خواهم کشید

پرده را باید کشت.
برآمدگی احساس زیر انگشتان هوس تشریح می شود
                                                                   با لکه های سفید
زنی زیر آوار اجسام نابارور به زاد می اندیشد
                                                                   با رویای بی خویشتنی
به ادراک اندیشه های پلید سلام می دهد
                                                                   با زمختی جسمی روان
به تقوای زنی در تردید
ساعت ده و سی دقیقه
نه خدای من!!
سی دقیقه به یازده!
من به آغاز نطفه رسیده ام
                          به انتهای عشق
                                            به تجرد روح
                                                          به تجمیع جسم،
بعد از این هم
می توان آیا در لذت آخرین انسان اندیشید؟؟؟

+ نوشته شده در  86/04/04ساعت 8:35  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان