![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل زمن هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من این روزها رو دوست ندارم،منتظر یه معجزه هستم، یه اتفاق عجیب، یه چیزی که حسابی کمکم کنه، دیگه این آدمای دور و برم کاری از دستشون بر نمیاد، حرفاها تکراری شده، حتی دلگرمی ها هم دیگه کارساز نیست. این روزها رو دوست ندارم، فقط می خوام فرار کنم، اصلاً برم یه جایی که هیچ کس منو نشناسه، هیچ کس دوستم نداشته باشه که بخواد برام دلسوزی کنه، هیچ کس سعی نکنه آرومم کنه. این روزها رو دوست ندارم، دارم یه تصمیم بزرگ می گیرم، می خوام خیلی چیزا رو فراموش کنم، می خوام فقط به خودم فکر کنم،می خوام بزنم به بی خیالی. این روزها رو دوست ندارم، دلم می خواد برگردم به چند سال پیش، یا حتی برم به چند سال بعد، فقط الآن اینجا نباشم. هیچ اتفاق بدی نیفتاده، هیچ کس اذیتم نکرده، هیچ مشکلی هم ندارم.شکست عشقی نخوردم، چون عاشق نشدم، بیماری لاعلاج هم ندارم، بچۀ طلاق هم نیستم، بابام هم معتاد نشده، فقط اعصابم به هم ریخته، به قول مامانم مرض دارم!!! دارم یه فکرایی می کنم... سخته، ولی اگه این روزها عملیش کنم بهتر از روزای آینده است. کم کم دارم عادت می کنم، به همه چیز، دارم عادت می کنم ... خدا جون تو هم که اون بالا داری چرت می زنی، خوب یه کم حواست به منم باشه دیگه. کمکم کن که تصمیمم رو عملی کنم، سختی هاشم پای خودم، یه مدت اوضاع قاتی پاتی می شه ولی کم کم عادی می شه، می شه مثل قبل ... Ok خدا جون؟؟؟؟؟؟؟؟ نه چشم دل به سویی، نه باده در گلویی که تر کند گلویی، به یاد آشنا من ستاره ها نهفته، در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من، هوای گریه با من
پ.ن۱: نه ... این قرارمون نبود، تو بی خبر بری، من خسته شم و تو بی همسفر بری ... پ.ن۲: جوری دل کسی رو بسوزونیم که حداقل صدای آتش نشانی در نیاد پ.ن۳: گاهی به هر دری می زنی که کسی رو وارد زندگیت کنی، اما نمیشه! و درست وقتی به تنهاییت عادت کردی و نمی خوایی کسی رو وارد چهار دیواریت کنی، کسایی پیدا میشن که به هر دری می زنن که خودشون رو وارد زندگیت کنن، در رو که می بندی از پنجره می یان تو ...!!! پ.ن۴: از پست بعد منتظر یه داستان فوق العاده باشید !!!
|
|
+ نوشته شده در
86/05/28ساعت 10:20 توسط سامره |
|
|
بوي تو آرامش آب
بوي تو عطر صد كتاب بوسه جادويي تو كشف دوباره شراب شهيار ميخواند. من نت به نت در صدايش نئشگي هايم را معنا ميكنم. تو پك هاي عميق ات را شكل ميدهي. دستان من در هوا ميرقصند تا تمام دودها را از مقابل چشمان نيمه بازم كنار بزنند تا من تو را آن گونه كه هستي ببينم. نه آن طور كه مي خواهم! حرف تو گيلاس درشت شهيار ميخواند. شايد نميداند برهنگي هاي من تنها در حضورهاي نايابت امكان ميابد. در اين شب بي ماه و گل اين روزها هنوز من هستم و شهيار و پرده هایی كه پنجره سراسري راه پلۀ ماريپيچ خانه تان را پوشانده و من را كه با هر پله بالاتر آمدن اميدوارتر از قبل قدم برمي دارم ناديده مي گيرند! پله هاي آخر، من تمام تصوراتم را از دستان هميشه باز تو دفن مي كنم زير قدم هايم. همان جا مي نشينم تا هميشه...
پ.ن۱: آنچه باختم بیش از هویت بود، حاشیه نمی روم، اینجا پایان داستان من...، به ابتذال کشیده شده است. پ.ن۲: هیچوقت معتاد نبودم، ولی فکر می کنم که همینطور باشه، خواستن وقت خماری و پشیمونی وقت نئشگی ... پ.ن۳: این پست بر اساس کامنت مجید عزیز ویرایش شد |
|
+ نوشته شده در
86/05/21ساعت 11:30 توسط سامره |
|
|
از طرف حاجی چغی به بازی تأثیرگذارترین زمانها یا افراد زندگیم دعوت شدم و از آنجایی که این بازی زوری است، ما هم مجبوریم بازی کنیم. اول اینکه تو زندگیم با آدمهای زیادی آشنا شدم که هر کدومشون تأثیر هر چند جزئی رو روی زندگیم داشتن، آدمهایی که حضورشون تغییراتی رو در روند زندگیم ایجاد کرد: ۱- دوستی با منا، مریم و مهسا در دوران دبیرستان. دوران فوق العاده ای رو با هم داشتیم. شاید همین خاطرات مشترکمون باعث شده، هر چند کم اما ارتباط هامون حفظ بشه. ۲- قبول شدن در کلاس های خانۀ روزنامه نگاران جوان و بعد از اون کار در روزنامۀ جام جم، در سن ۱۷ سالگی! تو اون زمان من کم سن و سال ترین خبرنگار حرفه ای زن ایران انتخاب شدم. کار توی روزنامه رو هنوز هم دوست دارم اما به دلایلی مجبور شدم کنارش بذارم. اعتماد بنفس الانم رو مدیون این دوره ام. ۳- قبول شدن دانشگاه، اونم یه شهر دیگه (قزوین)، زندگی مجردی، آشناییم با ندا، روجا، سپیده، سارا و ...، یاد گرفتن کار خونه واسه منی که بلد نبودم چایی دم کنم!!!، یاد گرفتن چگونه دفاع کردن از حریم فردی و اجتماعی و خیلی چیزهای دیگه که اگه دانشگاه نمی رفتم، مطمئناً جای خیلی چیزها تو زندگیم خالی بود. ۴- آشنایی با کسی که ....، خب شاید من برای اولین بار یه زمانی حس کردم عاشق شدم ۵- وارد شدن تو جمع بچه های کلوب. تو این جمع آدمهای زیادی رو شناختم. آدمهایی از فرهنگ ها و شخصیت های مختلف. آدمهای خوب و شاید هم ...، تو این جمع چیزهای زیادی دو تجربه کردم که دونه دونه اش برام ارزش داشته. خاطرات بد، خوب ... اما همگی با ارزش. ۶- از نظر فکری هم موثر ترین بخش آشنایی با دکتر شریعتی و کتاب هاش (به خصوص کتاب های هبوط، کویر و گفتگوهای تنهایی ۱ و ۲) بود که به واسطۀ کتابهای دکتر دنبال خوندن کتاب های زیادی رفتم. کتاب هایی از شاندل، نیچه، دکتر جرج جرداق و ...، بجز شریعتی، نوشته های اوریانا فالاچی رو چون به شخصیتش احساس نزدیکی می کنم دوست دارم. شازده کوچولو رو هم که همه می دونن جای خود داره ...
پ.ن۱: تأثیر گذارهایی که نوشته ام، فارغ از خانواده ام بود، و گرنه تأثیر تک تک اعضای خانواده جای خودشون رو داره. پ.ن۲: منم حریق باد ، گورستان، DIGIZEN، هجو و طنز و اعترافات خاکستری رو به بازی دعوت می کنم. پ.ن۳: مادر ... مادر مرد ... از بس که جان ندارد پ.ن۴: اینجا کلیک کنید، بخونید و گریه کنید اگه خندتون نگرفت. پ.ن۵: سیاه پوش محفل عزای آینه هایی می شوم که تصویر من را به غلط در ذهن تو می شکنند. پ.ن۶: واسه اینکه مطمئن بشید توضیحات قبلی از خودم نبود، اینجا کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
86/05/14ساعت 9:35 توسط سامره |
|
|
یازدهم مرداد ترکیب خورشید وماه فردی شایسته بوجود می آورد. ازنظر ذهنی و اجتماعی پله های نردبان ترقی را می پیماید واعتماد مردم را جلب خواهد کرد. درشغل خود فرصتهای بسیار برای پیشرفت خواهد داشت. باجنس مخالفش راحت است و روابط رو یائی و عاشقانه در زندگی او حوادث جالب توجه وعجیبی بوجود خواهد آورد. بیش از اندازه استعداد هنری دارد و هوش.سیاست و نظم خو بی از خود نشان می دهد . نسبت به نزدیکان و کسانی که دوستش دارند بسیار وفادار است. دشمن چندانی نخواهد داشت حتی اگر با عقاید او مخالفت کنند دشمنش نمی شو ند.در لباس پوشیدن خوش سلیقه و به آرایش وهماهنگی علاقه مند و به آن میپردازد."او قدرت هیپنو تیزم دارد"!؟!
با فوت کردن شمع های تولدم آرزو كردم: توان صبر کردن برای رو در رویی با آنچه باید روی دهد و برای مواجهه با آنچه روی می دهد. و از خدا خواستم: شکیبیدن گشاده بودن تحمّل کردن و آزاده بودن
ناگهان چقدر زود دیر می شود
پ.ن۱: ممنون از همۀ دوستای خوبم پ.ن۲: تولد غزال خوبم و ... رو هم تبریک می گم پ.ن۳: می نویسم : " د ی د ا ر" ، تو اگر بی من و دلتنگ منی، یک به یک فاصله ها را بردار ...
|
|
+ نوشته شده در
86/05/11ساعت 0:30 توسط سامره |
|
|
... گاه عابران سد آبي مي شوند و آبهاي وحشي رودخانه من در درياچه شان جمع مي شود. اندكي پشت آن سد مي مانم. اندكي درنگ مي كنم، و بعد، هر گاه لبريز شوند، از آنها نيز مي گذرم. جاري مي شوم؛ سيلاب مي شوم؛ و به راه خود مي روم؛ ولي پر شتابتر از قبل، كه هيچ سدي آبهاي وحشي مرا مهار نخواهد كرد. خواهم گذشت. خواهم رفت. از تو نيز خواهم گذشت ... گاه از فروغ آتش مسافري، عاجزانه بخار مي شوم، ابر مي شوم و سر مست از غرور، آسمان را آزادانه مي پيمايم. ديري نمي پايد كه به تلنگري مي بارم. مي بيني؟ من حتي اسير ابر هم نخواهم ماند ... آبهايم زمين را در آغوش مي كشند. " اين منم، بازگشته ام، آزادتر و مشتاقتر از قبل، من باز تشنه نور خواهم شد؛ ولي اينبار تشنه تر". ...
پ.ن۱: نمي دونم چرا نوشته هام گنگ شده جديداً، اين از كامنت هاي قبليم كاملاً درك مي شه، از اين اتفاق اصلاً خوشحال نيستم!!! پ.ن۲: متن اون نوشته پست قبل بعد از خوندن ۱۰۰۰ امين بار كتاب شازده كوچولو به كلم خورد، شايد اسم وبلاگم رو عوض كردم گذاشتم شازده كوچولو. دومين كتابي كه واسم مرجعه همينه. پ.ن۳: داغ يك عشق قديمو اومدي تازه كردي ... (بدون شرح!!) پ.ن۴: براي رسيدن به آزادي دست و پا مي زنم، و مي دونم كه همين آزادي يه روزي خفه ام مي كنه؛ درست مثل ماهي توي سفره هفت سين كه از تنگ آب پريد بيرون و توي ظرف سنجد مرد. |
|
+ نوشته شده در
86/05/04ساعت 0:5 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|