![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
به دعوت كدئين به بازي دعوت شدم و اينبار بايد 5 چيزي كه ازش تنفر دارم رو بنويسم: 1- از آدمهايي كه ادعا مي كنند از دروغ متنفرند و خودشون راه به راه دروغ مي گن. 2- خودخواهي، و اينكه از روي خودخواهي به خودت اجازه بدي هر كاري كه مي خواي با زندگي خودت و ديگران انجام بدي و در آخر شرمنده باشي از اينكه خودخواهي!! (شايدم سربلند البته!) 3- از افرادي كه انعطاف فكري و ذهني ندارند. توي زندگيشون مرغ يك پا داره و اگه كسي خلاف باور و اعتقادشون حرفي بزنه يا ترور شخصيتيش مي كنن و يا اينكه ارتباطشون رو با طرف قطع مي كنن، مبادا باور هاي فكريشون يه وقت دچار خدشه بشه. 4- از كساييكه وقتي اشتباه مي كنند، حاضر به قبول يا پذيرش اون نيستند، و كسانيكه كلاً، معذرت خواهي از دايره لغاتشون حذف شده. 5- سكوت بيجا، سكوتي كه مشكلات رو چند برابر مي كنه و مسائلي كه مي تونست با گفتگو حل بشه رو بزرگ و بزرگتر مي كنه.
پ.ن۱: ما آ دمها همیشه دوست داریم محّق باشیم و نه شاد. دوست داریم همیشه حق با ما باشه. حتی اگه این حق برامون ناراحتی بیاره. دیدم کسانی رو که یه جای وجودشون دوست داشتن همسرشون روز تولدشون رو فراموش کنه، شاید برای اینکه اونها چیزی برای گفتن داشته باشن...دیدم کسانی رو که یه جای وجودشون دوست داشتن کسی که خیلی دوستش دارن، ترکشون کنه، شاید برای اینکه بتونن ناله كنن ... من ولی دیگه هیچ وقت دوست ندارم حق با من باشه. فقط می خوام شادِ شاد زندگی کنم. شادِ شادِ شاد
پ.ن۲: فرق بين ما يه دنياست، فرق از دروغ تا راست، قلب من اگرچه تنهاست، عشق من ببين چه زيباست
پ.ن۳: من دختر ارديبهشتي، آهنگ هستي، خر نسبتاً فهيم، سالهاي سگي و حرف دل رو به بازي دعوت مي كنم |
|
+ نوشته شده در
86/06/31ساعت 15:30 توسط سامره |
|
|
قسم خورده بودم که بروم، که چشمها را پشت حصار خیره به دیوارها رها کنم اگر نخواهند ببینند، که گوشها را پشت حصار دلخوش بگذارم به صدای کلاغها اگر نخواهند بشنوند. چشمها آمدند، گوشها هم. گوشه دلم ولی انگار به سیم خاردار گیر کرده. خوش دارم این بی فروغ تپیدن هایش را. وقتی واقعاً تمام می شود راستش دیگر آن قدرها مهم نیست که برای روزنامه تسلیت بفرستیم یا نه. این را یادم باشد به مادرم هم بگویم. آخر باید رو راست بود...
پ.ن۱: وقتی زندونی تو هوس، مثل پروازی تو قفس، این رسم همراهی نشد ای همنفس ... پ.ن۲: من معتقدم آدم به خاطر خیلی ها می تونه زندگی کنه ولی آدم فقط به خاطر خودش می تونه بمیره ... پ.ن۳: تولد ستاره، خواهر گلم، محمد پسرم!!! سالی جون، عروسم و حامد و رزای عزیز رو تبریک می گم ... پ.ن۴: به دو نفر تبریک می گم، شما موفق شدید ... من شکستم!!! |
|
+ نوشته شده در
86/06/24ساعت 10:2 توسط سامره |
|
|
آرام بگیر. شب نزدیک است. چشمهای خیست را با پشت دست پاک کن. جای سیلی باد را سرخاب بمال. لبهایت را هم که رنگ کنی، دوباره می شوی همان دختر شادابی که بودی. نگاه کن. می بینی غبار را؟ سواری می آید. چرا گریه می کنی؟ چشمهایت که اینطور سرخ می شوند باز. می دانی ، نگاهت را که می بینم، انگار دستی از غیب می آید و خنجر به گلویم فرو می کند. گلوی زخمی هم لطفی دارد. خون و بغض و چرکابه همه باهم از زخم خارج می شوند. دیگر بغضی نمی ماند برای گریستن. گلویت را بدر ، اشکها خود راه خروج را می یابند. اینگونه است که دیگر اشکی نمی ماند برای مردانی که مرد نیستند. مرد نمایانی که "عشق" را زیر دندان می جوند، چون کسی که پوسته نازک زخمی را می جود و فوّاره خون را نگاه می کند. و چه مسرورند از اینکه شبیه مردند، و چه شجاع می شوند گاهی. دیده ای ؟حتّی شهامت اعتراف را هم دارند.
می بینی. داغانم کردند این جماعت.له شدم. دارم شبیه خودشان می شوم. کم مانده، دیگر راهی نیست. از سر آن پیچ که بگذریم... دوست دارم من باشم و تو. بقیه بروند. همه شان بروند. دیگر نمی خواهمشان. به کدامین گناه می خواهند بر چهار تخته خوشبختی مصلوبم کنند؟ مرده شور تمام خوشبختی های اینگونه عالم را باهم ببرد. این انسان نماها را هم ببرد، حتّی اگر ما تویشان باشیم. خوب دعایی کردم، هان؟ خسته ام. امّا خواب انگار مدّتهاست چشمهای من را ترک کرده. هوم. بو کن. بوی یاس می آید هان؟ انگار آن مبارک روزی که گلم را می سرشتند، فرشته ای داشت عطر یاس با گل کسی مخلوط می کرد. هان! باید همین طور باشد.
پ.ن۱: من می نوشتم ... همیشه می خوند ... می دونستم می خونه ... گهگاهی پیام می ذاشت ... من وبلاگ دارم ... اما هیچوقت براش ننوشتم ... هر چی نوشتم واسه دل خودم بود ... اما فكر می كرد واسه وجود اونه ... اونقدر كه خودخواهه ... من می نوشتم ... اما اون بهم گفت كودك سیستمدار ... من می نوشتم ام اون اسمشو گذاشت طنز ... من می نوشتم اما اون تهدید كرد كه دیگه نمی خونه ... من بازم می نویسم ... من خوشحالم ... من خوشحالم و امیدوار كه دیگه نگاه نا محرمی به نوشته هام نمی افته ... من می نویسم ...
پ.ن۲: نه چنین نبوده هرگز، نه باورم کن که هیچگاه چنین نبوده که عطشان حضورت باشم و به نماز بایستم باران را بر بیابان. نه چنین نبوده هرگز، چنین نبوده که هیچگاه نگاهت را به استغاثه بخواهم. نه چنین نبوده هرگز که صحرا امتناع کند از سپردن آن چه به جان پرورده به دستان عقاب، نه هیچگاه چنین نبوده. باور کن که هیچگاه چنین نبوده که... خاک، از مرغوبترین نوع هم که باشد، سهم زمین است... من آسمانی ام، خاک را به آسمان چه کار ؟
|
|
+ نوشته شده در
86/06/17ساعت 8:56 توسط سامره |
|
|
آرام... آرام... می دانم... می دانم که شب است و شب تاریک است و تاریکی ترس می آورد و ترس، وهم و وهم اما غریق می آفریند، غریق... آرام... آرام... لحظه، متعلق به من است و لحظه متعلق به توست، و به مایی که نه من است و نه تو، که همان اوست که در او تجربه بی وزنی را آغازیدیم و حالا دیگر غریق افسون افسانه ها نیستیم. |
|
+ نوشته شده در
86/06/14ساعت 8:40 توسط سامره |
|
|
حذف شد ...
|
|
+ نوشته شده در
86/06/12ساعت 8:40 توسط سامره |
|
|
از نظر روحی بسيار خسته بودم ... آرام و قرار نداشتم ... در خانه تنها بودم و ندا تنها همراه و سنگ صبور همیشگی ام کنارم بود... كنارش رفتم و آروم نشستم ... نگاهم كرد ... برايش گفتم از همه لحظاتی که در دریای عشق و نفرت دست و پا می زدم اما هنوز شنا کردن در دریا را نیاموخته بودم ... نگاهم كرد و گفت : ديگه به چه زبوني بهت بگه ؟ با تعجب نگاهش كردم ... ادامه داد : ديگه به چه زبوني بهت بگه كه دوست نداره ! يكه خوردم ... بهش خيره شدم ... همه چیزهایی که من به دوست داشتن ربط داده بودم اون به دوست نداشتن ربط داده بود ... ناخودآگاه ليواني را برداشتم و آن را به زمين كوبيدم ... ليوان تكه تكه شد و تكه هايش درفضاي اتاق پخش شد ! ندا با تعجب به من نگاه كرد ، درچشمانم خيره شد و ناگهان ليوان ديگري را به دستم داد . آن را نيز شكستم . . . ليوان ديگري به من داد ... و من باز شكستم ... سومين ليوان را نيز به دستم داد ... خواستم که آن را نيز بشکنم ... که نگاهم به نگاه ندا گره خورد ... صبركردم ... چشم در چشم يکديگر را نگاه کرديم ... اشک هام طاقت نیاوردند ... اما چشمهاي او محكم و قاطع بودند ! ... با صدايي پرقدرت گفت : هيچ فكر كردي چرا ليوان ها روشكستي ؟ به ياد روح زخم خورده ام افتادم و با دلي چركين گفتم : چون داغون شدم... چون زخمي شدم ... چون ناراحت هستم ... چون باهام بد رفتارشده ... چون دلم شكسته ! صورتش رو به صورتم نزديك كرد و گفت : پس مطمئن باش اوني كه دلتو شكونده خودش هم زخمي بوده، ناراحت بوده ، باهاش بد رفتارشده بوده ، دلش شكسته بوده ! ... مي فهمي ؟! با صداي بلند و معترضانه گفتم : اونوقت من بايد تاوانشو پس بدم ؟ گفت : آره ... چون تو هم مثل ليواني ... ظريف و شكننده ! ... به راحتي ميشه شكوندت ! ... بهتره ليوان نباشی ، جام فولادين باش ! چيزي دردرونم فروريخت ... نگاهش كردم ... هيجان از وجودم رفت ... تامل کردم ...ليوان رو سرجاش گذاشتم ...چشمامو لحظه اي بستم ... انگار چيزي در وجودم شعله مي زد ... چيزي در درونم تغييركرده بود ... آرامش دراطرافم موج مي زد ... گوئي سبك شده بودم ... گوئی جواب سوالهامو گرفته بودم ...اون شب سبكبال خوابيدم ... و صبح وقتي ازخواب بلند شدم قدمهام ازهميشه محکم تر بود ! رو به آینه می ایستم نفوذ می کنم بیرون می آیم برای بوسیدنش بین دو لب تاپ عشق آغاز شد سیاه پشت به آینه ایستاده ام باز می کنم ، پلکهایم را دختری را که سنش از تو ....!!! |
|
+ نوشته شده در
86/06/06ساعت 16:27 توسط سامره |
|
|
تقريباً خودم هم خورد شده بودم. اما سعي مي کردم که نشون ندم. فرح خيلي عادي برخورد کرد و گفت فردا منشي رو اخراج کنم و به جاش يک منشي مرد استخدام کنم. من خيلي جا خوردم که يک زن چقدر مي تونه عادي با خيانت برخورد کنه. اين که هيچ اعتراضي نميکرد، عذابم مي داد. براي همين سعي کردم که خودم رو جمع و جور کنم. فرداي اون روز منشي رو اخراج کردم. تقريباً زندگيم داشت عادي مي شد که خبرهايی از اين طرف و اون طرف در مورد فرح بهم رسيد. فکر مي کردم که مي خواد من رو امتحان کنه. براي همين صبوري پيشه کردم. يک روز ناشناسي برام يه چيزي رو ايميل کرد. وقتي فايلش رو باز کردم تصاوير مستهجن فرح رو با منشي دفتر ديدم! مي خواست تلافي کنه. سعي کردم آرامشم رو حفظ کنم. رفتم خونه و وقتي رسيدم قبل از اين که من چيزي بگم خودش شروع کرد به گفتن! خيلي جا خوردم. نمي تونستم هيچ اعتراضي کنم.نمي تونستم حتي ازش بخوام که ديگه اين کار رو نکنه. چند ماه گذشت و فرح تبديل شده بود به ف..... مشهور شهر...هر روز با مردي ميديدمش...هر روز عکسهاي بيشتري از طريق همون ايميل بهم مي رسيد. دفتر رو تعطيل کردم و خونه نشين شدم. شروع کردم به مطالعه در مورد رفتار فرح. هيچ جا هيچ چيزي در مورد اين نوع رفتار ننوشته بودند. فقط در مورد تقابل به مثل چيزهاي پراکنده اي نوشته شده بود که به درد من نمي خورد. براي همين خودم سعي کردم که تحليلش کنم. هر روز پريشان تر از روز قبل مي شدم. چيزي درون اين زن بود که انساني نبود.2 سال با همين وضعيت گذشت و من به اين نتيجه رسيدم که بايد با عادتها مبارزه کرد. به اين نتيجه رسيدم که من قرباني عادتهاي مردم اين سرزمين شدم. اين غريزه نيست. غريزه قابل تغيير نيست.چون توي غرب اون رو تغيير دادن. حس انتقام از خيانتکار براي مردم يک کليشه شده.اين هم غريزه نيست. چندين بار سعي کردم که جلوي اين رفتارش رو بگيرم اما يه بار بهم گفت "وقتي تو به راحتي خيانت مي کني نبايد انتظاري جز اين داشته باشي".تقريباً به حد جنون رسيده بودم. به جايی که من هم شده بودم يه آدم هرزه و بي مصرف... توي همون تحقيق يه جمله داشت که شده بود ملکه ذهنم: "زماني که انسان در اوج اين تفکر است که به نزديکاناش خيانت نکند؛ در حال انجام بزرگترين خيانت به خودش است...." همه چيز به نظرم نقض ميومد. خوب شده بود بد! بد شده بود خوب. زمان ماهيت بد و خوب رو عوض کرده بود. اونجا بود که ديدم چيزي بالاتر از خدا وجود داره. چيزي که خدا رو بوجود آورده. ما همه در اسارت زمان بوديم. زمان طي قرنها وجود قدرت نامتنهاي رو کم کم بوجود آورد طوري که در اوج شهوت راني به سمت خدا رفتيم. قدرت مغز در انحصار زمانه. يک فکر در طي زمان تبديل به يک ايده ميشه. ک ايده به يک اصل تبديل ميشه و تبديل به يک عادت و کليشه ميشه. همين زمان هم باعث نابودي اين ايده ها ميشه! من فرح رو دو بار کشتم يک بار وقتي بهش خيانت کردم يک بار هم وقتي خونش رو ريختم ولي فرح توي 2 سال من رو زجر کش کرد! شب حادثه مي خواستم با فرح صحبت کنم. وقتي در اتاقش رو باز کردم با وضع فجيعي در حال لذت با سگ ديدمش... بهش فحاشي کردم و گردنش رو گرفتم و فشار دادم. 10 دقيقه توي دستام بود. فکر مي کردم مثل هميشه هيچ حرفي نميزنه.اما به خودم اومدم ديدم که صورتش کبود شده...جنون مثل يک موش داشت درونم رو ميجويد. داشت جون ميداد...توي چشمامش يه کم شيشه گذاشتم که اخرين قسمت بدنش باشه که حسش از بين ميره. مي خواستم کشتن خودش رو ببينه! چند لحظه سر بدنش موندم.انگار که هيچ اختياري از خودم نداشتم. شکمش رو با چاقو بريدم. خون تمام سنگ فرش سفيد رو گرفت خون غليظ و سياه...مزه خون رو چشيدم بهم انرژي مي داد.جنون دستهام رو کنترل مي کرد. رَحـِـمش رو در آوردم. مي خواستم محلي رو که انسان 9 ماه اسارت رو توش تجربه ميکنه ببينم.يه موجود ناراس توي رحم بود توي يه کيسه...! تازه متوجه شده بودم که فرح حامله بوده! ديوانگي کامل بهم مسلط شد.خواستم جفت پاهاش رو از ران قطع کنم.چون از اعضاي بدن که بدون هيچ اختياري انسان رو به هر جا که حتي تمايل به رفتن هم ندارن ميبرن متنفر بودم. اگه ذره اي اختيار بود ممکن بود که اين اسارت رو نکشند! سينه هاش رو با چاقو از بدنش جدا کردم.دست آدمهاي فاسد زيادي به اين سينه ها خورده بود. قسمتهاي فاسد بايد از بيين بروند.بوي عطر سکرتي که خودم براش خريده بودم ديوانه ترم مي کرد. هر وقت خسته مي شدم از خوني که روي زمين بود مي خوردم. تقريباً چشماهاش داشت بسته مي شد. داشت حس ديدن رو از دست مي داد. مي خواستم ببينم زير نقاب پوست صورتش چيه.با چاقو اطرافش صورت رو بريدم که پوستش رو بکنم.مي خواستم سياهي زير اين نقاب رو ببينم! يه لحظه نگاهم به لباهش افتاد. همون لبهايی که هر وقت مي خواست خرم کنه روي پشت گردنم مي ذاشت و من رو از خود بي خود مي کرد. انگار که مثل هميشه اين لبها کار خودش رو کرده بود.ديوانگي مثل يک آدم هوس باز تنهام گذاشت و من وقتي به خودم اومد ديدم که با يه جسد سلاخي شده تنها هستم. از خودم مي ترسيدم و مثل سگ زجه مي زدم! سرش رو بريدم و مي خواستم که فريزش کنم و کم کم بدم به همون سگ بخوره. اما باز هم يکي از همون اصل هايی که هميشه دچارش بودم گريبانم رو گرفت. من فرح رو مجازات کرده بودم. اينقدر ترسو بودم که جرات مجازات کردن خودم هم نداشتم.براي همين خودم رو تسليم کردم! ? ? *** ساعت 5.30 بود و قاتل تفهيم اتهام شده بود و داشت از پله هاي دار بالا مي رفت. پدر و مادر فرح بهش بد و بيراه مي گفتن. هنوز اون لبخند کنار لبش بود. فهميده بودم که اين لبخند نيست! مجري اعدام شروع کرد... - به نام قادر مطلق، اين حکم به به دستور قاضي... چند لحظه بعد جسم بي روح علي رو به خورشيد داشت تکون مي خورد. لبخندش ديگه محو شده بود. بعد از چند لحظه دکتر معاينه آخر رو انجام داد و ساعت رو ثبت کرد. من هم هنوز توي فکر حرفاش بودم. مسول زندان طرفم اومد و يه ساک بهم داد و گفت... _وقتي داشتم مي آوردمش براي اجراي حکم اين ساک رو داد به من و گفت بدمش به شما... بازش کردم يه چند تا کتاب بود و يه دفترچه که دست خط خودش بود. دفترچه رو باز کردم.اولش نوشته بود... خدا را صدا کردم...ولي جوابي نيامد! عذاب روح را چشيدم. شايد که وعده هاي خداي شما نيز فريبي بيش نباشد...شايد که عذابي در کار نباشد! دنيا براساس يک شک درست شد...خدا شک کرد که انسان به سمت او مي رود يا گناه! براي همين خواست که ما را بيازمايد! من هم شک کردم، ...اگر خدا عادل باشد بر شک من احسنت مي فرستد! (پایان)
پ.ن۱: شخصیت علی شبیه یکی از دوستای نزدیک منه، امیدوارم پایان داستان اون شبیه علی نباشه ... پ.ن۲: نزدیکتر بیا ... نترس! هیچ اتفاقی نیست که بیافتد ... نزدیکتر که باشی مستیم را نمی بینی در عوض کنار گوشت چیزی می خوانم که عین توست .... |
|
+ نوشته شده در
86/06/05ساعت 13:43 توسط سامره |
|
|
صبح که مي خواستم از خونه در بيام سميه مثل هميشه سين جيم مي کرد که کجا ميري و کي مياي و از اين سوالها... مثل هميشه با يه کم جلف بازي خرش کردم. مثل ترفند خودش که هر وقت نمي خواست سوالي رو جواب بده ازش استفاده مي کرد! سوار ماشين شدم و به سمت دادسرا رفتم. توي ماشين همش به اين فکر بودم که آخرين ملاقات رو هم با علي داشته باشم و بعد انصراف خودم رو اعلام کنم. براي همين به زندان رفتم. درخواست ملاقات يک ساعتي طول کشيد. روي صندلي هاي انتظار ملاقات نشستم. فکر مي کردم که توي جلسه آخر چه چيزهايی بگم. تمام تمرکزم روي جمله بندي هام بود تا کنترل جلسه رو از دست ندم. براي همين وقتي اومد سلام نکردم.به چشماش نگاه کردم ديگه قرمز نبود. هنوز همون بوي گند پرنده ها مي اومد. دنيا برعکس شده بود. پرنده خارج از زندان لونه داشت و ما داخل زندان داشتيم از بوي اون خفه مي شديم! بدون هيچ مکثي شروع کردم به صحبت در پرونده و دلايل انصراف... هيچ حرفي نمي زد و فقط لبخندي روي لبش بود که نشان از آرامش داشت! خيلي جلوي خودم رو گرفتم که علت اين لبخند رو نپرسم اما نشد. بالاخره پرسيدم... "اين لبخند نيست...شما چرا به اين مي گين لبخند؟ به شما ياد دادن که به اين بگين لبخند به شما ياد دادن که وقتي خوشحال هستيد بخنديد.اينها همش نقاب ظاهريه...من وقتي ناراحت هستم مي خندم.اين هم دليلش!" وارد بحثي که ازش مي ترسيدم شده بودم و نمي تونستم پا پس بکشم... اين يه غريزه انساني که وقتي انسان خوشحال مي شه لبخند مي زنه. - اين غريزه انساني طي طول زمان به اين صورت تبديل شده. پس نميشه بهش گفت غريزه.بايد بهش بگيم عادت ...! از اين بحثها خوشم نمياد...فقط اومدم بگم که من ديگه مسول پرونده شما نيستم و بهتره که يه وکيل تسخيري ديگه بگيريد. - اما من مي خواستم که به شما همه چيز رو بگم! با اين حرفش انگار يه نفر با يه پتک محکم کوبيد توي سرم...انگار مي خواست من رو عذاب بده. مي خواستم انگيزه قتل رو بفهمم اما از احوالات بعدش نگران بودم.تا به حال توي هيچ پرونده ای اين تا اين حد درگير نشده بودم! - خوب بفرماييد من گوش ميدم... - تقريباً 5 سال قبل با همسرم آشنا شدم. دختر خيلي زيبايی بود. اهل ظاهر بود .اهل فريب...اهل دل بازي! يه چند وقتي روي يه پروژه مشترک در مورد خيانت تحقيق مشترک داشتيم. خيانتهاي مختلف توي هر زمينه اي که وجود داشت.يک سال تحقيق و بررسي کرديم و کاملاً روند ايجاد حس انجام خيانت رو بررسي کرديم.تحقيق که کامل شد از طريق يکي از بستگان فرح به جوامع روانشناسي امريکا A.U.P ارسال کرديم. از نظر خود ما تحقيق کامل بود و مستحق دريافت بورسيه و مزاياي ديگه...اما خيلي راحت از زحمات ما با يک تشکر گذشتند. دليلشون هم اين بود... "خيانت در جوامع مدرن چيز عادي به شمار مي آيد و هرگز تا اين حد پشيماني به دنبال ندارد" تازه مشکل کار خودمون رو فهميده بوديم. جامعه ايران در عصر ماقبل جاهليت زندگي مي کرد و امريکا هيچ شناختي ازش نداشت! طي روند تحقيق مثل همه آدمهاي که دلبسته فرح شده بودند من هم دلباخته شده بودم. براي همين بهش پيشنهاد ازدواج دادم.فکر مي کردم که مثل همه آدمهاي ديگه، از کنار من هم به راحتي رد مي شه. اما خيلي زود جواب پيشنهادم رو داد. تقريباً يک سال از ازدواج ما مي گذشت و من به لطف پدر فرح يک مطب توي بهترين نقطه شهر داشتم. به شهرت خوبي رسيده بودم. هر روز به شمار کساني که وقت براي روانشناسي مي خواستن اضافه مي شد.آدم ايده ال گرايی بودم و يه چيزهاي رو براي خودم اصل کرده بودم.خانواده رو براي خودم مظهر آرامش مي دونستم. خدا برام وجود داشت. به روح اعتقاد داشتم و خيلي چيزهاي ديگه ... روزي يکي از دوستان دوران دانشجويی يه تحقيق در زمينه عدم پيشرفت فرهنگي جامعه گروه گرا برام آورد که من رو به شدت تحت تأثير خودش قرار داد.توي اون تحقيق اولين دليل اينطور بيان شده بود: "اولين سد محکم براي پيشرفت يک جامعه، گروه گرايی است. تا زماني که به منافع گروه مقيد باشيم رشد جامعه به صورت لاک پشتي و کند و يا حتي معکوس خواهد بود. در جوامعي که فرد به صورت کاملاً سالم و براي ارتقاء خود تلاش مي کند جامعه راهي جز جهش به سمت پيشرفت فرهنگي ندارد. اصليترين گروه جوامع عقب افتاده و سنتي خانواده است. جامعه شناسان غرب در اولين گام براي تخريب اين گروه کوچک به ترويج س.... و خيانت در جوامع خود پرداختند و اونها رو امري عادي تلقي کردند. متأسفانه اين ايده در جوامعي اين طرح به صورت علني ظهور می کند که افراد از سنين ابتدايی به صورت کاملاً سالم بار بيايند، صدق مي کند .سوييچ اين جامعه با جامعه خانواده محور غرب سر منشي ايجاد مشکل در اين طرح نانوشته بود و...." منشي دفتر معمولاً تا دير وقت توي محل کار مي موند و قرارها رو تنظيم مي کرد. يه شب تا دير وقت توي دفتر موندم.خوابيده بودم که منشي بيدارم کرد که به خونه برم. وقتي چشمانم به منشي افتاد انگار تازه متوجه حضورش شده بودم. ناگهان صبح شد و خود رو عريان در آغوش منشي ديدم. دقيقاً توي اين زمان بود که من فرح رو کشتم. همين زمان بود که حس خيانت کردن رو چشيدم. اما نمي خواستم از اصلهايی که براي خودم درست کرده بودم دست بکشم. براي همين خيلي رک رفتم به فرح گفتم.
پ.ن۱: این تردید، نتیجه نبودن اطمینانی که برای گرفتن تصمیم لازمه، نیست، که این تردید فقط و فقط به این دلیله که نبودنت خــــــیــــــــلـــــــــی سخته. پ.ن۲: به سادگی،جهل و حماقتم می خندم،به ادعاهائی آشکار و پنهانم، به خودخواهی ،تصورات خامی که برایم حقیقتی شدند،به آئینه شکسته ادراکم،به توهمی که حقیقت دیدم! |
|
+ نوشته شده در
86/06/04ساعت 12:0 توسط سامره |
|
|
- ديگه براي امروز بسه. ضبط صوت رو خاموش کردم، و پرونده ها رو توي کيف گذاشتم.خداحافظي کردم اما باز هم جوابي نداد...! براي همين يه کم عصباني شدم. توي راهرو داشتم به حرفاي علي فکر مي کردم. بي راه نمي گفت. از همون اول فهميدم که مي خواد با اين حرفا من منحرف بشم و از جريان پرونده خارجم کنه. براي همين وقتي رفتم خونه خيلي زود نوار رو روشن کردم و به حرفاش دوباره گوش دادم. خيلي راحت روي آدم تاثير مي گذاشت. من رازهايی داشتم که اگر بر ملا مي شد امکان داشت همه چيزم رو از دست بدم. براي همين سکوت مي کردم. وقتي توي فکر بودم سميه برام قهوه آورد و کنارم نشست. متوجه شده بود که خيلي توي فکر هستم. وقتي به چهرش نگاه مي کردم اراده ام توي نگفتن رازها قوي تر مي شد. يکي از همه چيزهاي که از دست مي دادم سميه بود. يادمه اولين بار که با هم قول و قرار گذاشتيم به هم قول داديم که هيچ رازي رو از هم مخفي نکنيم...اون شب تا صبح توي هم غلتيديم و رازهاي به ظاهر نگفته رو براي هم فاش کرديم. همون شب بود که فکر کردم يه همراز پيدا کردم. ولي همشون خرد شده بود. من خودم رو فريب داده بودم. داشتم قهوه مي خوردم. از ازش پرسيدم: - تا به حال رازي رو از من مخفي کردي؟ يه کم ناراحت شد... يه کم هم عصبي... - نه... مگه چي شده؟ کسي چيزي گفته؟ يه لحظه خودش هم متوجه گافي که داده بود شد... - کسي در مورد چيزي به من هيچي نگفته... ولي مگه اتفاقي افتاده بوده که قرار بوده چيزی به من بگه! دست و پاش رو گم کرده بود... - نه اشتباه لپي بود! مثل هميشه اومد کنارم و از پشت گردنم يه بوس کرد که تمام سوالها رو از يادم برد... دست از کار کشيدم و دوباره فاتح اندامش شدم... *** صبح جمعه بود.بهترين فرصت براي کند و کاو بيشتر توي پرونده.شروع کردم به خوندن دقيق پرونده. نام:علي ... نام خانوادگي:رحماني ...جرم:قتل همسر جزئيات پرونده... متولد سال 54 در يکي از حلبي آبادهاي اطراف تهران...تحصيلات خود را در دانشگاه تهران و در زمينه روانشناسي باليني پيگيري کرده است...يکي ازمعتبرترين روانشناسان تهران در زمينه روانشناسي اجتماعي...و اطلاعات ديگه اي که زياد به درد من نمي خورد. مشخصات مقتول... فرح رياحي متولد سال 60 در امريکا...تاريخ ورود به کشور 1375...تحصيلات خود را در زمينه مطالعات اجتماعي ادامه مي داده...3 سال با قاتل زندگي زناشوي داشته...و به ظاهر زندگي مرفه و بي دردي داشتند! انگيزه قاتل:نامشخص... تقريباً هيچي از اطلاعات پرونده گيرم نيومد براي همين جمعه فقط روي حرفهاي علي فکر کردم. يه چيزي که توي پرونده خيلي توجه ام رو جلب کرد.صحنه قتل بود... تشريح صحنه قتل اينطور بيان شده بود... مقتول به صورت عريان به روي تخت دراز کشيده و سينه هاي او با چاقويی که ضميمۀ پرونده شده بريده شده و به قلابی آويزان بود.اطراف صورت مقتول با خطهاي مورب و به صورت عميق برش داده شده، گردن نيمه بريده، شکم شکافته شده و رحم کاملاً خارج شده بود.تنها عضوي که تقريبا سالم بود لبهاي مقتول بوده وخون سياه لخته شده بر روي هر دو لب ماسيده بود. درون چشمهاي مقتول چيزي شبيه خرده شيشه مشاهده شد.آثار تلاش براي جدا کردن رانهاي مقتول به وضوح ديده مي شود. زخمهاي عميقي در رانها ديده مي شود که کاملاً استخوانها رو عريان کرده.قسمت بالاي ران کاملاً باز شده و چيزي شبيه ميله در داخل آن فرو رفته است. به نظر مي رسد که ميله داغ بوده. پوست اطراف ميله بعضاً يا به ميله چسبيده يا کاملاً سوخته و جدا شده. مقتول .... ندارد...! بيشتر از اين نتونستم بخونم.حتي وقتي جزئيات رو خوندم ترسيدم عکسهاي اون رو نگاه کنم براي همين گذاشتم براي يه روز که وضع روحي بهتري داشتم ، ولي انگار فکر اين پرونده تمام روحم رو تسخير کرده بود. چه طور مردي به آرامي علي تونسته اين طور همسرش رو بکشه؟!؟ مي خواستم فردا به دادسراي کل برم و انصرافم رو از دادرسي اين پرونده اعلام کنم.نمي خواستم بيشتر جلو برم. از يه چيزي مي ترسيدم. ? ?
|
|
+ نوشته شده در
86/06/03ساعت 10:56 توسط سامره |
|
|
این داستان نوشتۀ یکی از دوستای خوب وبلاگ نویسه. علیرضا. به نظر من داستان کوتاه فوق العاده ای بود. این داستان رو تو ۵ قسمت اینجا می زارم که بخونید و نظر بدین، اینم قسمت اول:
ساعت 5 صبح روز 14 تير توي فضاي سرد و بي روح زندان چوبه دار براي يک اعدامی ديگه آماده مي شد. خانوادۀ مقتول نصف ديه قاتل رو پرداخت کرده بودند تا هر چه زودتر به آرامش برسند.جان در مقابل جان... زنداني توي سلول خودش نشسته بود و توي سايه روشن نور چراغ داشت براي آخرين بار گذشته رو مرور مي کرد. وقتي صداي پاي زندانبان رو شنيد فهميد که لحظه هاي آخره...زندانبان به دستها و پاهاش دستبند زد و بلندش کرد و راه افتادن هر دري رو که رد مي کردن قاتل زير نگاه سنگين اطراف که از هزار اعدام بدتر بود خرد مي شد. هر چقدر به چوبه دار نزديکتر مي شد،صداي نفسهاش که به سختي بالا ميومد توي اون سکوت سنگين واضح تر مي شد.پاهاش مي لرزيد. چند بار دمپايهایي که معلوم نبود پاي چند اعدامي قبلي بودند از پاش در اومدند. چوبه دار داشت به سمتش حرکت مي کرد. خانوداه مقتول زودتر از همه منتظر اجراي حکم بودند تا دوباره به زندگي عاديشون برگردن. گرفتن زندگي يک انسان براي اون آدمها اينقدر عادي بود که انگار داشتند يک پشه رو از روي ديوار مي پروندند. *** معمولاً وقتي نمي تونستم از موکلم دفاع کنم حالت بدي داشتم. مخصوصاً اگه موکل نمي خواست همکاري کنه... چند بار سعي کردم که بهش نزديک بشم و داستانش رو بشنم. اما حرف زدن با يه روانشناس ماهر کار ساده اي نيست. توي اولين ملاقات جاي وکيل و موکل عوض شده بود.بيشتر اون صحبت مي کرد و من جواب مي دادم. سوالاتي مي کرد که باعث شد خيلي بيشتر به اين پرونده علاقه مند بشم.اولين برخوردم با علي توي يه اتاق 3 در 4 با يه پنجره ميله اي بود که يه لونه کفتر اون طرف پنجره بود و هميشه به جاي هواي تازه بوي فوضولات پرنده ها رو داخل مي کرد. وقتي وارد شد يه نگاهي بهش کردم. يه جوان قدبلند و ترکه اي با يه عينک نيم فريم، صورت تکيده و چشمهایي که از فرط بيخوابي قرمز شده بودن...به راحتي مي تونست دل هر آدمي رو ببره! بهش سلام کردم و اينطور جوابم رو داد: "انسان هميشه دچار عادت و کليشه بوده و هست و براي هميشه در زندان اين دو چيز باقي خواهد ماند" بهم سلام نکرد. وقتي دليل کارش رو پرسيدم گفت داره با چيزی بزرگتر از تخيل انسان مبارزه مي کنه. از حرفاش سر در نمي آوردم. براي همين پروندش رو باز کردم و رفتم سراغ اعترافاتي که کرده بود... شما اعتراف کرديد که همسرتون رو سلاخي کرديد، و با سر وضع خوني به اداره پليس اومديد و خودتون رو تسليم کرديد.اين درسته...؟ حرفم ر قطع کرد و اين جور ادامه داد... من همسرم رو يک سال قبل از ريختن خونش کشتم.شما همسر داريد؟ مجبور بودم جوابش رو بدم... - بله... تا به حال از رازهاي که همسرتون در مورد خودش و شما داره پي بردين؟ - خوب معلومه که هر زن و شوهري هم راز هم هستند و هيچي رو از هم پنهان نميکنن... بهم خنديد و حرفم رو قطع کرد.دليل خندش رو پرسيدم... - من گفتم راز...معمولا راز به چيزي گفته مي شه که هيچ کس از اون خبر دار نباشه. همين سوال رو در مورد من پرسيد: - آیا همسرتون تا به حال به رازهاي شما پي برده؟ وقتي اين سوال رو پرسيد مي خواستم ازش بخوام که ديگه اين سوالها رو نپرسه ولي فکر کردم !!! که جواب اين سوال رو ميدونم بهش گفتم: - وقتي رازي فاش بشه ديگه اون راز نيست... باز هم بهم خنديد. ديگه داشت کنترل جلسه از دستم خارج ميشد. گفت: - شما هم مثل همه آدمهاي ديگه رازهاي دارين و دوست ندارين که براي ديگران فاش بشه. اين با اون حرف اولتون که همه زن و شوهرها هم راز هم هستند تناقض داره. شما هم مثل خيلي از آدمهاي ديگه دارين خودتون رو فريب ميدين... (ادامه دارد...)
پ.ن۱: جویدم... جویدم تا طعم واقعی اش را بیابم، با اینکه از پیش می دانستم تلخ است!!! پ.ن۲: دست از سر خدا برداشته ام |
|
+ نوشته شده در
86/06/01ساعت 13:30 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|