![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
شهامتش را داري؟
پ.ن۱:اين جور وقتها كه خوابهاي شبانه از 7 صبح شروع ميشه تا ناكجاي بعداز ظهر! تنها بهونه يه دوش آب گرم هست و يه حوله پيچي حسابي! همون طوري خيس با همون موهايي كه از نوكش آب ميچكه با همون حوله اي كه سفت پيچونديش به خودت كه يه وقت امنيت ات به خطر نيفته! ميري خودت رو گم و گور ميكني زير ملافه! شروع ميكني به لرزيدن. يواش يواش كم ميشه!گم ميشه!محو ميشه! اين مهم نيست كه تن خسته ات رو دادي دست بالش! اين مهمه كه خود خسته ات رو نميتوني به كسي بسپري! پ.ن۲: تا به حال كسي شما را با نگاهش لمس كرده؟ |
|
+ نوشته شده در
86/07/27ساعت 20:16 توسط سامره |
|
|
امشب در سر شوري دارم امشب در دل نوري دارم باز امشب در اوج آسمانم رازي باشد با ستارگانم (عيد فطر مبارك)
The Grass Was Greener The Light Was Brighter With Friends Surrounded The Nights of Wonder...... Forever and EVER.... .... With Friends Surrounded....... و من این جمله را تکرار می کنم، دوباره، دوباره، دوباره...و چه معنایی دارد؟ Surrounded...surrounded...surrounded....surrounded… دوست...من...تو...ما...دوستان...اطراف...من... من...او...بی اعتنایی...دل خستگی...با هم... من...تنهایی...خستگی...او...!؟ او...کم اعتنایی... و من گویی، نامرئی می شوم کم کم....و من را مردم نمی بینند...و بی اعتنایی... و من می ایستم، دور می شوم، نزدیک می شوم، پرسه های تنهایی در حیاط...یک دوست از دور!؟ به اشتیاق رفتن...نزدیک شدن...ناگاه....! دوستی دیگر...آنها...من...جدا از هم...آنها می روند....من تنها.... تنها...دل تنگ...و یک کاغذ...و یک خودکار...و همین و بس. و بی اعتنایی...من به او....در عوض ِ او به من... و پرسش...و پرسش...بی پاسخ...تنها...سه نقطه...تا ابد... و دوستان...و در جمع...و پرسش....و طفره...و سکوت...سکوت...سکوت... و دعوا...و صدا...و رفتن...و پرسش...دوباره...دوباره...دوباره... بی جواب...بی جواب...بی جواب... و به راستی چه جوابی می توانم داشته باشم، برای چیزی که خود می دانم اشتباه است؟ و چه تاوان؟ و چه جواب....؟ و غرور، آیا...!؟ و من، و او...!؟ و چرا او، و چرا "آنها" نه....!؟ و او، چرا قربانی؟ و چرا، دیگران معصوم؟ اگر گناهی هست، همه گناهکارند... و من نیز... و ما.... اگر مایی باشد.... من...تو....او...آنها...و تقصیر از من است...پایبند نشدم به عهد ها...و نمی دانم، تقصیر او (یا به عبارت بهتر، آنها) هم هست...؟ چه کسی گناهکار است؟ و دلایل بچه گانه...و آیا واقعا بچه گانه است؟ و رفتن ها...و بودن ها...آیا واقعا بی اعتناییست؟ و....کمک....دوست...تنها...اشک در راستای جاری شدن...و توقف...و اجبار...اشکی جاری نشد. و دلتنگی...دلتنگی...سنگینی...قلب... بریده بریده می نویسم...جای سه نقطه ها چه می توان نوشت؟ و کاغذ...و قلم...و من...و او...تقصیر...گناه...سه نقطه...سه نقطه...سه نقطه ...
پ.ن1: خودتو به اون راه نزن، به روت نمي آرم كه اولين دروغ رو تو گفتي ... كسي كه مثل نم نم بارون دروغ بگه، اگر چه مثل بارون عزيزه اما از دل رفتنيه ... پ.ن2: راهي كه از جهنم به حيات حقيقي مي رسد راهي دور و بس دشوار است (بهشت گمشده ميلتون) |
|
+ نوشته شده در
86/07/21ساعت 0:22 توسط سامره |
|
|
يك شب، به خوابم آمدي!
باشه. اين دست هم مال تو. من كه از اول بازنده بودم!
پ.ن۱: لحظه هايي است كه در آن مرگ همه ورق ها را در دست دارد و به ناگاه هر چهار آس را بر زمين مي كوبد. آنگاه هيچ سخني قادر به وصف غصه ما نخواهد بود. در اين لحظه دردناك كه ديگر چيزي نيست تا به آن اميد بنديم و باورش كنيم- نه هوايي و نه دري- تو ظاهر مي شوي. تو زماني مي رسي كه ديگر كسي نمي تواند ما را دلداري دهد. تو مخفيانه كسي را كه دوست داريم – به دور از دست برد زمان- دفن مي كني.
پ.ن۲: من مطمئنم كه تصميم درستي گرفتم اما روزي نيست كه تأسف نخورم كه چرا اين تصميم رو گرفتم ...
پ.ن۳: شايد روياي بر دريا دويدن من، شما را به ياد اسكي رو آب شمس بياندازد!! اما به خدا من از اين عرفان آغشته به دود سر در نمي آورم ... |
|
+ نوشته شده در
86/07/14ساعت 12:52 توسط سامره |
|
|
پرهاي بالش توي هوا معلق مانده بود. ريسه رفتنم را خوب يادم هست. نميدانستم روزي ميرسد كه براي ذره اي از آن خنده هاي بي هوا و بي دغدغه اين همه دلتنگ باشم و ندانم از كجا يادم رفت چطور بخندم آن هم از ته دل. ايستاده بودي آن ته. هنوز هم پرهاي بالش معلق بود و من پشت همه اين سفيدي ها دنبال چه بودم خدا ميداند!
پ.ن۱: خوب نيستم! دروغ نميگويم. نه خودم رو گول ميزنم نه تو رو! نه تمام آنهايي كه منتظر بد بودن من اند! رسيده ام به نقطه اي كه تو بهش ميگفتي تاريكي مطلق! به خاطر قطره اي آب سقوط كردم تا ته چاه آب زندگي! پلك ميزنم ولي راستش رو بخواي مردمك من از اين گشادتر نميشود تا چيزهايي كه توي اين تاريكي مطلق هم ميشود ديد را ديد بزند! من مي ترسم ... اين بود زندگي؟؟؟ پ.ن۲: من رو به من يادآوري كردن چه سخت شده اين روزها ... پ.ن۳: روجا جونم تولدت مبارك |
|
+ نوشته شده در
86/07/07ساعت 0:1 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|