تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

ولي نوبت من که رسيد، سهم من يخ زده بود!

سهم من چيست مگر؟

يک پاسخ؛ پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک بود، قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند!

 

گاهي تبديل مي شوم به نعشي گنديده!‌ وقتي تمام فكرهاي دنيا توي سرم مي چرخند و مي چرخند و آخرش هم هيچ درزي نيست تا خود را از لابه لاي آن بيرون بكشند! احساس سنگيني تمام فضا را پر ميكند و من ميمانم با تمام فكرهايي كه بوي تعفن گرفته اند!


اينجاست كه بوي
cloe تمام فضاي نم گرفته حمام را پر مي كند و من خودم را كشان كشان مي سپارم به سكون آب و بخار. حل شدن افكارم را حس مي كنم. ذره ذره اش حل مي شود.
من حل ميشوم با تمام چيزهايي كه ارزش اش را از دست داده است!


هميشه مي دانم تعفن و گنديدگي مي رود و بازمي گردد. چيزي كه هيچگاه عوض نمي شود من هستم!


 

پ.ن1: یه یارو می ره پیش یه روانپزشک و می گه:"دکتر. برادر من دیوونه ست. اون فکر می کنه مرغه." بعدش دکتر می گه:"خوب چرا نمی فرستیش تیمارستان؟" اونوقت مرده می گه:"می خواستم بفرستمش، ولی تخم مرغ هاشو لازم دارم." وودی آلن - از فیلم "آنی هال"


خوب گمونم این خیلی شبیه طرز فکر فعلی من راجع به زن و مرده. می دونیم این روابط کاملاً غیر منطقیه؛ دیوونه وار و مسخره ست. ولی گمونم هممون به این روابط ادامه می دیم، چون به تخم مرغ هاش احتیاج داریم.

 

پ.ن2: نمي دونم چطور ميشه كه كسي كه زماني رو اسمت قسم مي خورد، كسي كه زماني ادعا مي كرد دوستت داره، كسي كه نگاه هاي عاشقانش زماني عصبيت مي كرد .... روزي مي رسه كه پشت سرت بهت مي گه بي شعور، نفهم و ... ، اينجور وقتها شما باشين به شعور كدومشون شك مي كنيد؟؟؟ ( چيزي نمي تونم بگم جز اينكه متأسفم)

 

پ.ن۳: پذيرشم اومد، دلتنگي هاي تازه جوونه زد ...

+ نوشته شده در  86/08/26ساعت 9:41  توسط سامره | 

وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

 

خيابان وليعصر، درختان سر به فلك كشيده، شب تاريك، هوهوي باد

راه افتادم، بي هدف و دست در جيب، آروم آروم قدم مي زنم. سردم شده ولي با وجود نفرتم از سرما، لج كردم كه سرما بزنه به استخوانم. هر چند دقيقه يكبار لات و لوتي رد ميشه يا ماشيني نگه مي داره، اما تا مي ياد حرف بزنه، خشم و نفرت و كه تو نگام مي بينه، روش رو بر مي گردونه و مي ره. ديگه زدم به سيم آخر، با خودم آواز مي خونم، سوز سرما و باد اشكم رو در مي آره. مي دونم برسم خونه، افتادم. خيلي وقته كه تب نكردم، هواي عالم هپروت و هزيان گفتن، براي ادامه اين پياده روي احمقانه بهم انگيزه مي ده!

زده به سرم، شروع كردم به فلسفه، فلسفه پيدا كردن آخر آسمون؟ اما باز هم فايده نداره. هر چقدر مغزم رو مي سابم، تو بيشتر از توي خاطراتم مي زني بيرون. فايده نداره كه نداره ....

دوباره آويزون مي شم به خدا. ماجراي من و اعتقادم به خدا شبيه رانندگيم شده تو سربالايي! وقتي واميسم، ترمز دستي و مي كشم ولي بازم اعتماد نمي كنم كه پام رو از رو ترمز بردارم، نكنه كه عقب عقب برم.

باورم به خدا از هر جنس و شكلي كه مي خواهد باشد، به هر حال آرام ترم مي كند. گرچه وقتي به از دست دادن ها و دوباره پس نگرفتن ها فكر مي كنم، نه تنها آرامشي برام نمونه، بلكه بيشتر قاطي مي كنم. احساس مي كنم شيب خيابون زياد شده، به هن هن افتادم، سرما رفته تو سينه ام. سرفه ام گرفته! ... كاش حداقل يه MP3 PLAYER همرام بود كه برام موسيقي پخش مي كرد.

آوازهاي نصفه و نيمه ام و بلندتر مي خونم. ديگه برام مهم نيست، دارم كجا مي رم يا اينكه الان ساعت چنده؟، يا اينكه الان مدتهاست موبايلم خاموشه و اينكه الان مامان داره چكار مي كنه ... آدم بي هدف عجب آدمي مي شه ...


 

پ.ن۱: خاطراتم تكه تكه شده اند
نه به افكارم اطمينان دارم
نه به موجوديت خاطرات ام
فقط ميدانم آن ته
چند شاپرك بي نفس، بالهايشان را بيهوده بر هم ميكوبند
شايد باز شود
اين قفل هميشه!

 

پ.ن2: فکر کنم دو حالت وجود داره که آدم فکر می کنه میتونه حتی کوه رو هم جا به جا کنه:

- وقتی خیلی عاشق میشه

- وقتی خیلی عصبانیه

من الان میتونم حتی کوه رو هم جا به جا کنم! این رو امشب موقع خیابون نوردی چند ساعته فهمیدم!

+ نوشته شده در  86/08/18ساعت 21:38  توسط سامره | 

مثل من نبودي!‌وقتي ميرفتي پشت سرت را نگاه نميكردي. ميرفتي تا ته همين جاده كه معلوم نيست سر كدام پيچ عاشق شكسته ميشد هميشه تا تو را محو كند. هرچقدر هم كه چشم تيز ميكردم حتي غبار سايه ات هم ديده نميشد!
من كه ميرفتم همه چيز خلاصه ميشد در آن تك نگاه آخر كه بايد به پشت سر مي انداختم تا مطمئن شوم آني كه دارد ميرود من هستم و تو ثابت مانده اي سرجايت و دستهايت را زيربغلت پنهان كرده اي كه نكند وسوسه شوي و درازشان كني و بگوئي بمان!
حالا از كنار هم رد ميشويم گاهي!‌هر دو در حال رفتن!من هنوز هم پشت سرم را نگاه ميكنم و تو هنوز هم دستهايت زيربغلت پنهان است!


پ.ن 1: همه چیز شبیه کابوسی تکراریست.گفتن خسته ام و نمی دانم چه کاری باید انجام بدهم تکراری شده.

گمانم می خواهم خودفروشی کنم.مثل تو!مثل تمام زنان!مثل تمام آدم ها!و خود فروشی یعنی در ازای چیزی خودت را بفروشی.به عوض چه چیزی و به که و چرایش مهم نیست.تمامی زنانی که می شناسم در پس عنوان همسر همین کار را می کنند.

سایه مردی را بالای سرم خریدارم به عوض هر شب فاحشگی هر روز کنیزی!منصفانه است نه؟مرا حمایت می کند و من در طویله ای زیبا زندگی را نشخوار خواهم کرد و مردانی شبیه او یا گوسفندانی شبیه خودم خواهم زائید!

پ.ن2:گير كرده ام
در گلويت!
بغض كه ميكني
از هم ميپاشم
چشمهايت را ميبندي
من اين جا پشت اين پلك ها
محكوم به باورهاي هميشگي ام!
تو پاي ميز قضاوتت من را به صد بار مرگ محكوم ميكني
و من اينجا
درست زير پلك هاي تب دارت
هزاران بار در هر ثانيه
م ي م ي ر م!

+ نوشته شده در  86/08/11ساعت 22:17  توسط سامره | 

كوير آنجا كه همواره طوفان خيز است و همواره آرام؛ هميشه در دگرگون شدن است و هيچ چيز دگرگون نمي شود؛ ... كوير انتهاي زمين است؛ پايان سرزمين حيات است؛ در كوير گويي به مرز عالم ديگر نزديكيم و از آن است كه پيامبران همه از اينجا برخاسته اند و به سوي شهرها و آباديها آمده اند. در كوير خدا حضور دارد...

... شب كوير اين موجود زيبا و آسماني كه مردم شهر نمي شناسند. شب كوير به وصف نمي آيد. آسمان كوير سراپرده ملكوت خداست و ...

... كوير اين هيچستان پر اسراري كه در آن، دنيا و آخرت، روي در روي هم اند. دوزخ زمينش و بهشت آسمانش...

اما آنچه در كوير زيبا مي رويد، خيال است. اين تنها درختي است كه در كوير خوب زندگي مي كند، مي بالد و گل مي افشاند. گل هاي خيال! گل هايي چون قاصدك ... هر يك به رنگ آفريدگارش ...


پ.ن1: رفته بودم كوير، خوستم خودم از اون ملكوت خدايي بنويسم، اما ديدم هيچ جمله اي مثل جمله هاي دكتر شريعتي نمي تونه زيبايي چيزهايي كه ديدم و حس كردم رو توصيف كنه. براي همين بخشي از نوشته هاي زيباي دكتر رو در وصف كوير اينجا نوشتم.

 

پ.ن2: من از باغ معلّق آسمان کبود آمده ام،
از کشف سیّاره ای دور دست،
از جستجوی گلی که بکارت بهار و
قاصد رستگاری بود...
من کوچکترین شازده عالمم که بزرگترین گل رو داره

 

پ.ن3: جاي يه نفر خيلي خالي بود، خيلي ... نمي دونم خدا هم جاي خالي شو حس كرد يا نه؟؟؟از خودم؟ شاید روزی بتوانم از خودم برهم؛ ولی از تو چه؟ چه کسی مرا از تو خواهد رهاند؟

 

 

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 16:1  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان