![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
انگشتانم را نشانش می دهم: ببین٬این جیگرته!اینم عشقته!اینم مامانته!اینم باباته!اینم...اینم...اینم...اینم منم! و انگشت هفتمم را نشانش می دهم.سرم را کج می کنم و مثل بچه های لوس می گویم:ببین من کجام!چقدر دورم ازت! می خندد:نخیر!بدجنس!تو اینجایی. و با خودنویسی که با آن نوشته های عجیبش را می نویسد -همان نوشته هایی که من نمی فهمم- می زند بین انگشت کوچک و انگشت حلقه ام. به فضای خالی میان انگشتانم نگاه می کنم.خنده ام می گیرد.می فهمم در زندگی اش وجود خارجی ندارم.به کار نمی آیم٬می فهمم در زندگی او من فقط یک فضای خالی بی معنی هستم چمدان ام را بسته ام جا نشدند حتي كوهپيمايي هاي جمعه هاي دل انگيز هر آنچه ماندن ام را توجيه ميكند ولي |
|
+ نوشته شده در
86/09/24ساعت 11:57 توسط سامره |
|
|
دیشب وقتی رانندگی می کردم یک حس عجیبی داشتم ، دوست نداشتم ترمز کنم ، برام مهم نبود ، یا تصادف می کردم یا رد می شدم! چند بار اول رد شدم ، و بار بعدی تصادف کردم ! قبل از اینکه مرد بخواد عکس العملی نشون بده از ماشین پیاده شدم ، خیلی رک بهش گفتم که آقا اصلاً حالم خوب نیست، میشه خواهش کنم این 50 هزار تومن بگیری و همه چی تموم بشه ! قبول کرد و رفت ! به خانه که رسیدم هیچ کاری نمی تونستم بکنم ! حتی مانتو و روسری ام را در نیاوردم، باز رفتم سراغ ... بازم آروم نشدم ، رفتم سراغ تلفن و به ندا زنگ زدم ، حرفاش آرومم نکرد! شبیه همون حرفهائی بود که خودم به دوستام می زدم تا آرومشون کنم ، تلفن رو قطع کردم. حالا نوبت به خدا بود ، سعی کردم باهاش حرف بزنم ، ولی نتونستم . وقتی می دونی جز سکوت در و دیوار چیزی عایدت نمیشه چه حرفی بزنی ! حرف بزنی که خودت بشنوی ! دوباره رفتم سراغ موبایلم ، خواستم به .... که غرورم اجازه نداد ... گذشت اون زمانی که حرفاش آروم کننده بود ولی الان که فکر می کنم شاید منشاء اصلی این حال .... حالا دیگه حالم خیلی خیلی بدتره ، ای کاش یه ذره به همدیگه فکر می کردیم، حالم بهم میخوره از خودخواهی آدما ،آدمائی که فکر میکنند خوب بودن به پول دادن به گداها و نیازمنداس ،فکر می کنند خوب بودن به نماز خوندن و ماه محرم و مشروب نخوردنه ،آدمائی که فکرمیکنند خوب بودن به دزدی نکردن و از خونه مردم بالا نرفته ، آدمایی فکر می کنن هیچ آزار روحی و جسمی برای کسی ندارن ولی ... خوب بودن رو خیلی سخت گرفتن ، ولی خوب بودن به راحتی آب خوردنه ، خیلی خیلی راحت تر از این حرفاس ، اگه یه کم انسان بودن رو یاد گرفته باشی ! خوب بودن تو رفتار ما آدماس ، اگه تونستی همان طوری که دوست داری باهات رفتار کنند با دیگران رفتار کنی اونوقت می تونی بگی که آدم خوبی هستی ! مطمئن باش اینطوری یه راست می ری به بهشت ! حیف که دیگه این حرفا پشیزی اهمیت نداره ، وقتی که تو اجتماع غرق می شی تازه می بینی عجب لجنزاری هست و خیلی ها خبر ندارن ! یا حداقل خودشون رو به بی خبری می زنند! گاهی اوقات احساس می کنم دو تا آدم هستم ، تو یک فضای بزرگ که وسطش یه چاهه ، خود اولم بیرون چاه کارهای روزانه رو می کنه ، میره سرکار ، ورزش می کنه ، تفریح می کنه ، کتاب می خونه ، با دوستاش مهربونه ، خانواده اش رو دوست داره و خود دیگرم یه دختریه توی یه چاه که خودش رو به در و دیوار چاه می زنه ، جیغ و فریاد می زنه ، گریه می کنه ، لباسای پاره تنشه ، و هروقت به سنگ یا چوبی دست میندازه که بالا بیاد ، یا سنگه می خوره تو صورتش یا چوبه میشکنه ....
پ.ن1: فكر كنم الان كسي رو دوست دارم، اما ديگه فرصتي براي دوست داشتن دوباره نمانده است. اين بايد يك فكر باقي بماند. اين نيز بگذرد. پ.ن2: تو همه دنیا شاید فقط یه دونه شازده کوچیک هست که الان دلش گرفته و داره گریه می کنه. ***سفر ماسوله عالی بود، دوز روز فوق العاده از زندگيم |
|
+ نوشته شده در
86/09/17ساعت 13:32 توسط سامره |
|
|
- رابين! اگه ماريان رو مجبور به ازدواج با اولين احمقي كه سر راهش سبز ميشه كنن٬تو چي كار مي كني؟ -متاسف مي شم! -اگه بهت بگن به خاطر تو مي خواد خودكشي كنه چي مي گي؟ -مي گم متاسفم! -رابين عزيزم من ميرم بميرم! -قبلش اين دستمال ها رو بده به سيندرلا! صدايش را از دور مي شنوم:راستي!متاسفم! Tinderbox طنين انداخته! صداي بلز تارا هم تمامي ندارد. روزهاي كودكي ما به گيس و گيس كشي و خمير بازي مي گذشت و حالا هر شب بايد تمرينهاي شعر five little monkey بشود لالايي من!
پ.ن: يه تيكه مونده |
|
+ نوشته شده در
86/09/09ساعت 23:26 توسط سامره |
|
|
بنویس قلمم... هیچ نداشتم و بی هیچ رهسپار نهایت شدم! بنویس سفرم کوتاه بود اما هر روزش با خدا بود.... قلمم گریه نکن... بنویس.... بنویس .اینجا هیچکس تو را سرزنش نخواهد کرد... بنویس همدمم! بنویس تنها آمدیم و تنها رهسپار میشویم بنویس گله ای نداریم بنویس عشق عطش نیست.... بنویس فرداها زیباست...میدانم! بنویس ما مسافریم و جاده بر قدم های مسافران بوسه میزند. بنویس که روزی خواهد آمد.........
مي روم تا بدانم مي روم تا بدانم |
|
+ نوشته شده در
86/09/03ساعت 8:13 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|