![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
... اين مرد كيست؟
دردش چيست؟ اين تنها وارث تاريخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه كرده است؟ چه كشيده است؟ به من بگوييد: نامش چيست؟ هيچكس پاسخم را نمي گويد! پيش چشمم را پرده اي از اشك پوشيده است ... برگرفته از كتاب "حسين، وارث آدم"/ دكتر علي شريعتي |
|
+ نوشته شده در
86/10/29ساعت 13:32 توسط سامره |
|
|
آرام می آیی آرام می روی. نرو. بمان. اگرچه گرفته ای از من. بگذار تا برای یک بار هم که شده پلکهای آسمان را از چشمان بی نهایت تو بنگرم. آرام می آیی. آرام می روی. برو. من هم می آیم. خودفروش می شوم در محضر تمامی مردانگی ات. احساس شادمانه بودنت را به نام می زنم. نامم را از من بگیر. نشانم را اما ... آن سوی همه دلهای شکسته، دخترکی ست که برای پایان تمام نفرینهایش نماز می خواند و دل پر کینه اش را خاک می کند، جای همان عروسکهای چال شده ای که دارند زنده می شوند. آرام بیا. آرام می رویم. "باز هم قصه بگو، تا به آرامش دل، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم." |
|
+ نوشته شده در
86/10/22ساعت 13:27 توسط سامره |
|
|
ای آغوشت امن ترین جای جهان، بی تو آرام بودم، امّا آرامش با حضور تو عمیق تر است. بی تو شاد بودم، امّا شادی در کنار تو پررنگ تر است. بی تو خوشبخت بودم، امّا خوشبختی ِ با تو، دلچسب تر است. بی تو من پری ِ کوچک ِ غمگینی نبودم، امّا بوسۀ آغازین ِ صبح ِ جدیدم، که تو به لب های من بخشیدی، مرا هزاران هزار روز، برای زندگی بس است. |
|
+ نوشته شده در
86/10/14ساعت 23:42 توسط سامره |
|
|
می دانم که آمده ای، از لابلای سنگینی سایه های نقش بسته بر سنگفرش خیابانهای خیس برایم خنکای باران و بوی خاک نم زده آورده ای میدانم که آمده ای، از آن سوی سیاهی شبهای بی پایان تمامی سالهای سرگردانی برایم رو شناي خورشید و نـوازش نور آورده ای می دانم که آمده ای، پس از آن همه تنهایی، آن همه درد، آن همه انتظار برایم آرامش آرامش آرامش آورده ای می دانم، می دانم از دورترین دیروز آمده ای و به نزديك ترين فردا می روی می دانم که مسافری با این حال چشمانم را به حضورت نمی بندم که مهربانی دستهایت را حتی برای همین لحظه و حالا دوست مي دارم پس لبخند بزن پیش از آنکه گمت کنم مسافر جاده های رو به دریا... |
|
+ نوشته شده در
86/10/06ساعت 1:9 توسط سامره |
|
|
شب زده که باشی، دیگه فرقی نمی کنه شب اوّل دی ماه باشه یا نه، اینجا هر شب یلداست |
|
+ نوشته شده در
86/10/01ساعت 1:6 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|