تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

باز هم شب، بازهم اين همدم ديرينه من مرا تنها رها نكرد. باز دوباره شب. باز دوباره سكوت. سكوت كه نه، شب پر از زمزمه است. و سياليت مرموز شب چه آسان صداي مارا به گوش هم مي رساند. مي شنوم. خوب مي شنوم صداي آن مسافر در راه مانده اي كه ناله مي كند و صداي پرستويي كه در حسرت آسمان آرام مي گريد. همه را مي شنوم. من تمامي زمزمه هاي شب را مي شنوم. من آسمان را مي بينم كه چگونه شب هنگام به سمت زمين مي خزد، و چه آرام مي آيد مبادا كه خواب سنگين زمينيان را بيازارد.


اين آسمان از آن من است. از آن توست. ملكوت خدا از آن زمينيان است. از آن اين اسطوره هاي پوچ شكستني.

اين شب است. همدم هميشگي من. محرم اشكهايم و نداي آسماني ملكوت. اين شب است. لبريز از حسرت و تمناست. حسرت ديدن چشمهايت...
من زلال نگاه تو را باور دارم. به آفتاب قسم خواهمت شناخت گرچه آن  روز زمين همه غرق خاكستر شده باشد.


اين شب است. يگانه فرصت ”ما” شدن. يك ”ما” ي كوچك تنها. براي يك لحظه ، براي يك نفس كه آرزو مي كنم هيچگاه فرو نرود. خواهي ديد كه صميميت اين”ما”چگونه فضا را لبريز خواهد كرد.


بيا در اين سكوت شب باهم سفر كنيم. دست در دست هم. سفري از هيچ به همه چيز. از نبودن به بودن. از خاك تا خورشيد. سوختن. تطهير. تولد،ققنوس...
اگر تا طلوع سپيده بيدار بماني، خواهي ديد چگونه هر روز صبح ققنوسي خود را به آتش مي كشد، تا من ببينم. تا تو ببيني. تا ما همه ببينيم قيمت گزاف روشنايي را.
چشمها را ببند. با من بيا. تا سحر . تا نور. تا سپيده اي ديگر . تا تولدي ديگر با من باش. با من بمان...

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت 23:25  توسط سامره | 

براي اينكه دوستت دارم
مي تواني بروي
براي اينكه دوستت دارم
سكوت مي كنم
براي اينكه دوستت دارم
چشم مي بندم بر دروغ
براي اينكه دوستت دارم
نگه مي دارم زيبايي ها را
براي اينكه دوستت دارم
تو آزادي ...

+ نوشته شده در  86/11/18ساعت 10:7  توسط سامره | 

جامم را که به جامت می­زنم،

برق شادی می­جهد؛

از شیار ما بین لحظه هایم،

نهر شادی می گذرد؛

تصویر داخل آینه،

به من لبخند می زند؛

وقتی که با تو ام

+ نوشته شده در  86/11/12ساعت 20:14  توسط سامره | 

همه می گویند همه چیز خوب است، خوب، خوب،خوب
اما هميشه وقتي همه چيز خوب است، من نگرانم، مضطربم ...
مي ترسم ...
... مي ترسم از آن روزي كه مي روي، مي روي، مي روي
و من فقط نگاه مي كنم، نگاه، نگاه، نگاه
و تو هميشه منظره من خواهي ماند، در سينه چشم انداز من، و هيچ وقت نه در كنار چشم هاي من ...
هيچ وقت، هيچ وقت، هيچ وقت ....

+ نوشته شده در  86/11/05ساعت 0:49  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان