تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

خدا همين بغل نشسته است. اين روزها نزديك تر از قبل به نظر ميرسد. شايد اگر شيشه را وقت عيد از اين همه غبار شسته بوديم ميشد صورتش را به وضوح ديد. ميدانم غمگين است. من هم بودم ديگر به اين همه آفريده نميباليدم!‌
آن هم اين آفرينشي كه بوي لاشه اش همه دنيا را برداشته!
شايد وقتش رسيده به يك فنجان چاي دعوت اش كنم. با هم گپ بزنيم و بفهميم كجاي كارش لنگ بوده كه حالا ما لنگ لنگان سقوط ميكنيم تا هميشه!

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت 23:53  توسط سامره | 

دلم اين روزها چيزهاي خنده دار ميخواهد! ديروز لا به لاي كوچه باغي هاي خنك ، وقتي ريحانه سرش را گرفته بود بالا و ميخواست تكه هاي آبي رنگ و رو رفته آسمان را از بين شاخه هاي پاييز زده پيدا كند، گفتم دلم هوس بوي كيف مدرسه ام را كرده!
وقتي هميشه بوي ساندويچ و ميوه ميداد. بويي كه قاطي ميشد با بوي كاغذهاي كتاب و پاك كن هاي ميوه اي!‌قاطي ميشد با بوي مداد و خط هاي آبي دفتر. قاطي ميشد با هر چيزي كه آن جا بود و آخرش در كيف را كه باز ميكردي دلهره مشقهاي فردا يك جا سرازير ميشد ته دلت!
دلم عجيب هوس اين بو را دارد!

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 1:30  توسط سامره | 

خط كشي ها تمامي ندارد
از اين سر خيابان تا ته آن پيچ عاشق!
من اين وسط ايستاده ام ،‌ مقصدم را ميگويم
و هيچ تنابنده اي مقصد مرا آن طور كه تو ميشناسي،‌نميشناسد
همه شانه بالا مي اندازند
نگاهي ميكنند و ميگذرند!
و من اينجا تا عبور دوباره تو منتظر ميمانم
ميداني نگراني ام از چيست؟
اينكه تو هم، مقصدت را عوض كرده باشي!


پ.ن: اگر حقيقت دردناك است پس خود را براي درد آماده كن ...

+ نوشته شده در  87/01/16ساعت 12:27  توسط سامره | 

تا به حال زني در ساحل ديده اي
كه سوسوهاي رو به مرگ نور را
در مشت بسته اش بگيرد
و تمام توانش را در نگاهي خلاصه كند؟
من آن زنم!
مشتم را وا كرده ام
تا تمام نوري كه از لحظه هايم گرفته ام
يك جا
پيشكش كنم!
به تمام نگاه هاي نا تمام ات!

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 20:46  توسط سامره | 

وقتي جهان در كرشمه نگاهي زاده شود، من ميمانم با تمام قصه هاي نيمه تمام ام كه ته اين دفترچه هاي رنگي پر از خط خوردگي ست! نگاه و كرشمه همانهاست كه بود. دفترچه ها و خط خوردگي ها نيز
ولي جهان من همان جهان نيست!
براي رستاخيزش چيزي بيشتر از نگاه لازم است!


پ.ن: مهربان ترين من
وقتی که باد خاکستر مرا بر شانه هایت می کوبد
شانه هایت را بتکان
و لبخند بزن
که آن روز
روز معراج من است...

+ نوشته شده در  87/01/04ساعت 23:54  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان