تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

ديشب ساعت نه

همه دلواپسي هايم را دم در خانه گذاشتم

و رفتگر بي آنكه پول ماهيانه اش را از من بگيرد همه را برد

يادم باشد كت و شلواري هم قد مهرباني هايش برايش پيدا كنم

يادم باشد ...

+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 21:21  توسط سامره | 

از آینه ام بپرس
از شانه ام
از بالشم
و از آن چراغ خواب غمگین بپرس
که شب و روز چند بار
مهرت دلم را می فشارد
و شيرابه عشق سرخت
گناهم را رنگ آمیزی ميكند!
و چند بار
جمله "عشقم دوستت دارم"
بی صدا لب هایم را تکان می دهد؟

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 0:47  توسط سامره | 

حال من بد است!
تو قصه ميگويي! از يكي بود يكي نبودش تا ته همه كلاغهايي كه به خانه نرسيدند!
من بدتر ميشوم. تب ميكنم. ميلرزم.
تو باز هم قصه ميگويي!
كاش باور ميكردي ديگر آن دختر بچه 12 ساله نيستم كه با قصه هاي آخر شب خوابهايش شكفته ميشد! حالا شب ها را بايد به واليوم بخشيد!

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت 23:58  توسط سامره | 

در تاريكي چشمانت را جستم

در تاريكي چشم هایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد.

تو را صدا کردم

در تاريكترين شب ها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لب هایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

من با چشم ها و لب هایت

انس گرفتم

با تنت انس گرفتم،

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شكفت

من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانیم را

بازیافتم.

در من شك لانه کرده بود.

دست های تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره سال های نخستین به خواب رفتم؛

در دامانت که گهواره روياهايم بود.

و لبخند آن زمانی، به لب هایم برگشت.



با تنت برای تنم لالايي گفتی.

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که دست های تو اطمینان بخش بود

بدی، تاريكي است

شب ها جنایتکارند

ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم

و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم.

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می کنم،

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سرچشمه دریاهاست

انسان سرچشمه دریاهاست

شاملو

 

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 21:55  توسط سامره | 

دلم كشيد يك شال گردن بلند راه راه رنگي رنگي داشته باشم با يك كلاه پشمي. قيچي مامان را بردارم گيس هايم را بچينم و ته مانده تيز تيز موهايم را زير كلاه پشمي قايم كنم. آخر سر هم شالگردن را چند دور بپيچم دور گردنم تا طوري گرم شوم كه تا ته عمر هرچقدر درزير اين سرماي استخوان سوز نگاه ها بمانم خم به ابرويم نيايد!


پ.ن: روزی جدید را با تو آغازیدن

بی خبر از آن چه پیش می آید و

آن گونه که به آخر می رسد!

این روز را با تو زندگی کردن

آن چنان که گویی واپسین روز ماست،

تا عشق را نثار هم كنيم!

                                                                           مارگوت بيكل

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 0:53  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان