![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
تنهايي كليشه وار |
|
+ نوشته شده در
87/06/27ساعت 21:44 توسط سامره |
|
|
شده ام موج سرگشته اي كه خودش را ميكوبد به هر چه مانده! پ.ن1: باور نمي كنم اين تو خود تويي ... پ.ن2: بغض بزرگترين اعتراضه اما وقتي شكست ديگه اعتراض نيست التماسه (شكسپير) |
|
+ نوشته شده در
87/06/21ساعت 13:24 توسط سامره |
|
|
بعضي وقتا گفتن يا نوشتن يه چيزايي مثل بوسيدن يه كسيه كه خوابيده اگه ببوسيش بيدار ميشه و خوابي كه ميبينه نصفه ميمونه اگه نه، لذت بوسيدنشو وقتي خوابه از دست دادي مثه كاري كه ميخواي انجام بدي ولي حيفت مياد يا ميترسي اونجوري كه ميخواي نباشه مثه مردن، ميخواي بميري ولي ميترسي اونطرف خدايي در كار نباشه مثه وايسادن لبه دنيا مي مونه مثه وقتايي كه زندگي به وضوح، به مرگ تكيه داده ... باید به ابر بیاموزیم تا از عطش گیاه نمیرد پ.ن: راستی دو سال پیش در چنین روزی این وبلاگ رو ساختم ... |
|
+ نوشته شده در
87/06/14ساعت 20:13 توسط سامره |
|
|
حياط خانه شما از سطح زمين بالاست. خيلي بالا. اين قدر كه ميشود شهر رو ديد. حتي زير پا له كرد. شهر را با تمام موجودات ريز و درشت اش! درخت گل يخ آن طرف غوغا ميكند. دليل اين همه عطر ناگهاني را نميفهمم. مثل اين ميماند كه من را ميفهمد. درخت را ميگويم!وقتي كاملا غرق شدم در خيالاتم ناگهاني سرك ميكشد به پستوهاي ذهنم! |
|
+ نوشته شده در
87/06/07ساعت 11:56 توسط سامره |
|
|
اين صبح، اين نسيم، اين سفره مهيا شده سبز، اين من و تو همه شاهدند كه چگونه دست و دل با هم گره خوردند ... يكي شدند و يگانه تو از آن سوي آمدي و او از سوي ما آمد. آمدي و آمديم اول فقط يك دل بود، يك هواي نشستن و گفتن يك بوي سرشار از خواستن، يك هنوز با هم بودن ساده رفتيم و نشستيم و گفتيم و گريستيم بعد يك صدا شديم، هم آواز و هم بغض و هم گريه همنفس براي باز تا هميشه با هم بودن ... |
|
+ نوشته شده در
87/06/01ساعت 1:10 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|