![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
دستم رو آروم دراز می کنم برای لمس کردنت؛ و لب هام رو به لبهات میرسونم و بوسه ای... پ.ن: من نمیگم که منطق نباید تو زندگی حرف اوّل رو بزنه، شاید باید بزنه. ولی یه چیزی هست، آدم یه قرضی به خودش داره که بالاخره یه روز باید پرداختش کنه. |
|
+ نوشته شده در
87/07/25ساعت 19:51 توسط سامره |
|
|
من زیر سایه های خوش باوری آرمیده ام و انگشتانم روی خاک نقش افق را می کشند، میعادگاه آسمان و دریا.... گاهی طفلی به شتاب می آید و کف کفش هایش نقش هایم را در هم میریزد اما لبهایم هیچگاه از گفتن آن جمله دو کلمه ای خسته نخواهند شد و انگشتانم از نقش زدن و نوشتن ذهن من بین خطوط، لابلای نقش ها حک می شود و عابران باز سرمی رسند گاهی با حوصله تمام تمام دست نوشته های ذهن مرا می خوانند بعد عاشقم میشوند دست دراز می کنند می خواهند همراهشان بروم نه نمی روم نخواهم رفت دست هایم را توی جیبم مخفی می کنم (نمی آیم! می گویم از میان تمام شما من با آن کسی خواهم رفت که هرگز برای آن که همراهش بروم دستی دراز نکرد او که همیشه دنبالش دویدم نمی دانم اگر بایستم اگر نتوانم دستی دراز می کند برای بردنم؟ می گویند نه! و دست دراز می کنند... من اما چشم انتظار توام مسافر من دریای من امروز من فردا را بی تو دوست ندارم. می فهمی؟ |
|
+ نوشته شده در
87/07/22ساعت 0:10 توسط سامره |
|
|
روزگارم شده روزگار هستي هاي بي پايان! هنوز هم سوسوي چراغها توي ذوق ميزند. سه بامداد گذشته و من هنوز نشسته ام و فلسفه هاي پوست كنده ام را قاچ قاچ ميكنم! |
|
+ نوشته شده در
87/07/18ساعت 23:57 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|