تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

دستم رو آروم دراز می کنم برای لمس کردنت؛ و لب هام رو به لبهات میرسونم و بوسه ای...
خسته و نا امید از بوسه ای که به خودم زدم بیدار میشم. با دست هام توی تخت دنبالت می گردم. نه. نیستی. چشم هام رو باز میکنم.اتاق مثل قبر تازه کنده شده ای تاریک و خالیه. از پنجره اتاق میشه یه ستاره رو دید. شبه هنوز. چشم هام ساعت رو نمیتونن از رو دیوار بخونن.

احساس میکنم یه بادکنک بزرگ توی گلوم گیر کرده. نمیذاره نفس بکشم. یه بادکنک بزرگ تلخ مزه. حتی نمیتونم گریه کنم. لوس نیستم، فقط ...
کجایی که باز "سرشار"م کنی از شادی؟


پ.ن: من نمیگم که منطق نباید تو زندگی حرف اوّل رو بزنه، شاید باید بزنه. ولی یه چیزی هست، آدم یه قرضی به خودش داره که بالاخره یه روز باید پرداختش کنه.
+ نوشته شده در  87/07/25ساعت 19:51  توسط سامره | 

من زیر سایه های خوش باوری آرمیده ام

و انگشتانم روی خاک

نقش افق را می کشند،

میعادگاه آسمان و دریا....

گاهی طفلی به شتاب می آید و کف کفش هایش نقش هایم را در هم میریزد

اما لبهایم

هیچگاه از گفتن آن جمله دو کلمه ای خسته نخواهند شد

و انگشتانم از نقش زدن و نوشتن

ذهن من بین خطوط، لابلای نقش ها

حک می شود

و عابران باز سرمی رسند

گاهی با حوصله تمام

تمام دست نوشته های ذهن مرا می خوانند

بعد

عاشقم میشوند

دست دراز می کنند

می خواهند همراهشان بروم

نه

نمی روم

نخواهم رفت

دست هایم را توی جیبم مخفی می کنم

(نمی آیم!

می گویم از میان تمام شما

من با آن کسی خواهم رفت

که هرگز برای آن که همراهش بروم دستی دراز نکرد

او که همیشه دنبالش دویدم

نمی دانم اگر بایستم

اگر نتوانم

دستی دراز می کند برای بردنم؟

می گویند نه!

و دست دراز می کنند...

من اما

چشم انتظار توام

مسافر من

دریای من

امروز من

فردا را بی تو دوست ندارم. می فهمی؟

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 0:10  توسط سامره | 

روزگارم شده روزگار هستي هاي بي پايان! هنوز هم سوسوي چراغها توي ذوق ميزند. سه بامداد گذشته و من هنوز نشسته ام و فلسفه هاي پوست كنده ام را قاچ قاچ ميكنم!
پارس سگها هم تمامي ندارد در اين روزگار هست هاي بي پايان تو!
لبخندهاي كج مينشيند گوشه لبهاي خسته و خواب آلود! ‌آخرش ليوان آب بايد واژگون شود تا اين جماعت شب نشين از صندلي هاشان كنده شوند و سر بسپارند به بالشهاي يخ كرده شان!
سرم را قايم ميكنم در خنكاي بالش، نگاهت ميكنم:
خيال خواب هم نميرسد در اين روزگار هستي هاي بي پايان!

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 23:57  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان