![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
روي يكي از صندلي هاي پارك نشستم و آدمها رو نگاه مي كنم و تمام خاطرات با هم بودنمان مثل فیلم سینمایی جلو چشمام جون می گیره.آرزو می کنم که کاش همين الان از پشت چشمام رو مي گرفتي و مي خواستي حدس بزنم كه كي هستي؟؟!!! يا اينكه می یومدی و دستم رو می گرفتی و نمی ذاشتی برم. بعد فکر می کنم چه فایده، بالاخره که باید میرفتم. از توی دفتر خاطراتم هم منو نگاه میکنی، چیزهای گنگی میگی و می خندی، فكر كنم فهميدي چه آرزويي كزذم!! اشك تو چشمام حلقه مي زنه و بعد من دیگه صورتت رو نمی بینم. هوا ديگه تاريك شده. بغض گلومو فشار میده، ولی میدونم دیدن یه دختر تنهای گریون اون هم این وقت شب خیلی منظره قشنگی نیست و آدمها رو یاد خیلی چیزها میندازه. سرمو تکیه میدم به درخت و سعي مي كنم به هيچي فكر نكنم اما نميشه ... چشمامو که باز می کنم، داره بارون میاد، خوبه ... اونقدر زیاد هست که اگه زیرش مثل ابر بهار هم گریه کنم، خیسی صورتم حیرت هیچ کس رو بر نمی انگیزه. پیاده میرم کلی، و فکر میکنم که آیا واقعاً برای درست زندگی کردن، باید می رفتي؟! سعي مي كنم خوذم جاي تو بذارم و به سوالام جواب بدم ... به تردیدت که فکر میکنم، قدمهام سست میشن؛ دوست دارم بيام سراغت و التماست كنم كه نري ... اما بعد فکر میکنم که کار درستی کردي، و این تردید، نتیجه نبودن اطمینانی که برای گرفتن تصمیم لازمه، نیست، که این تردید فقط و فقط به این دلیله که ... تو چون مي خواستي درست زندگی کني، رفتي. رفتي تا روزی بیاد که همه به ارزش هات و افتخاراتت، با حسرت نگاه كنن و بتوني با غرور به زندگي پر از موفقيتت نگاه كني. خواستي که بري، برای اینکه روزی اگر پسري داشتي بتوني به پسرت بگي که هیچوقت نباید به هیچ دلیلی خودشو فراموش کنه، هیچ وقت نباید از کنار هم گذاشتن زندگی واقعی و رویاهاش طفره بره، که هیچوقت نباید از مقایسه اونچه هست با اونچه باید باشه، بترسه. که به هر قیمتی باید ، وظیفه داره، اصلاً مجبوره، که درست زندگی کنه، حتی اگه قیمت اون... بغض گلوم رو فشار میده.... سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم، به تمام لحظه هایی که با تو بودم، به روز، به شـــــب. و به تمام روزها و لحظه ها و شب هایی که میشد باهم بود....؟!!! پ.ن۱: چرا آدمها فكر مي كنند كه بايد مثل چشمهاشون باشند؟؟؛ مثل چشم كه هر چي بهش نور تابيده ميشه تنگ تر مي شوند. پ.ن۲: |
|
+ نوشته شده در
87/08/15ساعت 22:28 توسط سامره |
|
|
اشك از عشق فرمان مي گيرد ...
زنبوري پي چيزي مي چرخد پي شهدي از عشق بايد آرام روي دستانم تحرك به اكراه عشق گور مي شود پ.ن:فوق العاده ست. مدتها فکر میکردم آدمهایی که اعتراف میکنن وجدان اخلاقی والایی دارن. و حالا متوجه میشم که بعضی ها همان طوری که استفراغ میکنن اعتراف میکنن، بالا می آرن تا دوباره شروع کنن |
|
+ نوشته شده در
87/08/08ساعت 22:15 توسط سامره |
|
|
نخواستم با غم بسازي به این قسمت آهنگ که می رسه؛ صداي MP3 PLAYER رو تا آخر بلند می کنم. او می خواند و من نت به نت نئشگی هایم را در صدایش معنی می کنم. پک های عمیق سیگار و سرفه های ناتمام ... و دستهای لرزان من که در هوا می رقصند تا حلقه های دود را از مقابل چشمان نیمه بازم کنار بزنند؛ تا من تو را آن گونه كه هستي ببينم؛ نه آن گونه كه مي خواهم. آخر عشق را هيچ اجبار نيست. تا ديدم مي خواي بري بغضم می گیرد؛ مي خواهم تكرار كنم كه برنگرد ... برنگرد ... اما زبان در دهانم قفل مي شود؛ و صدايي به من مي گويد كه چه بگويم و چه نگويم آرزوي بازگشتت به معجزه اي مي ماند كه از آن من نيست ... اگه شونت تكيه گامه چرا من تنها شدم و من از اين خنده؛ گريه ام مي گيرد؛ اين روزها من هستم و MP3 PLAYER ام .... و چشم اندازي از تو خاطراتم كه من را كه با هر پله اميدوارتر از قبل قدم بر ميدارم ناديده مي گيرند! |
|
+ نوشته شده در
87/08/02ساعت 0:42 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|