تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

شنبه 30/3/1388 ساعت 10

با سارا حرف مي زنم … از بيانيه شاهكار كروبي مي گويد  و اينكه مير حسين اعلام كرده غسل شهادت مي كند و به ميدان انقلاب مي آيد. دلم قرص مي شود… يكي از آشنا ها كه پسرش سرباز سپاه است زنگ مي زند كه امروز اوضاع خيلي خراب است و مبادا بروي … چشم بلندي مي گويم و خيالش را راحت مي كنم. خاله ام زنگ مي زند و كلي سفارش مي كند به او هم اطمينان مي دهم كه يكشنبه امتحان دارم و اصلا جايي نخواهم رفت. ميلاد كه هميشه پايه راه پيمايي بود زنگ مي زند: ترسيده است!!! مي گويد چيزهايي شنيده مبني بر اينكه امروز اگر بروي خونت پاي خودت است. به او هم هماني را مي گويم كه به بقيه …

فقط سپيده و آزاده مي خواهند كه بروند. قوت قلبي است. با سپيده ساعت 16 قرار مي گذارم. به مامانم هم مي گويم كه براي درس خواندن پيش يكي از بچه ها مي روم. فقط ستاره خبر دارد. توي راه هم بابا زنگ مي زند و حسابي تهديدم مي كند. ته دلم مي لرزد … خودم خودم را دلداري مي دهم …

شنبه 30/3/1388 ساعت 17

مترو فردوسي آخرش است. ايستگاه انقلاب را تعطيل كرده اند. مترو به نسبت شلوغ است. وارد خيابان كه مي شويم از ديدن آن همه مامور جور و واجور حيرت زده مي شوم. تعدادشان از افراد معمولي (اوباشان!!!) بيشتر است. نفسم را حبس مي كنم و به همراه بقيه به سمت ميدان انقلاب حركت مي كنيم. صدا از كسي در نمي آيد. مردم با نگاه با هم حرف مي زنند…

چهار راه وليعصر كه مي رسيم، جواني را تا قصد كشت مي زنند. و شروع مي كنند به تير هوايي …. چند تا از لباس شخصي ها هم شروع مي كنند به فحش هاي افتضاح  … تعدادي از كسانيكه از سمت انقلاب مي آيند از محشري مي گويند كه در آنجا بر پاست. نمي گذارند به انقلاب برويم و مردم را به سمت خيابان وليعصر هدايت مي كنند. تعدادي از سپاهيان به مردم التماس مي كنند كه برويد خانه … اما بسيجي ها فرياد مي كشند و ناسزا مي گويند … اما سپاهي ها مانع مي شوند كه مردم را بزنند.

جلوتر كه مي رويم پسر بچهاي 15-16 ساله را يكي از اين لباس شخصي ها گرفته است و پدرش التماس مي كند كه رهايش كنند. وحشت مي كند. عنقريب است كه گردن پسرك را خرد كند. مردم عصباني مي شوند و به سمتش حمله مي كنند و پسرك را نجات مي دهند. براي اينكه مردم را متفرق مي كنند گاز اشك آور مي زنند. ديگر جايي را نمي توانم ببينم …

شنبه 30/3/1388 ساعت 18 ميدان وليعصر

نيروها در اينجا كمتر هستند. بچه هاي ستاد مردم را جمع مي كنند. خيابان كريمخان را به سمت ميدان هفت تير مي بنديم. دست هاي هم را مي گيريم و شعر " نترسيد؛ نترسيد ما همه با هم هستيم" و " توپ، تانك، بسيجي ديگر اثر ندارد، به مادرم بگوييد ديگر پسر ندارد" را سر مي دهيم. با سپيده در رديف سوم هستيم. سر خيابان حافظ نيروهاي گارد ويژه ايستاده اند. تير هوايي مي زنند كه بترسانندمان!!! دست هاي يكديگر را بيشتر فشار مي دهيم و بلند الله اكبر مي گوييم و جلو مي رويم. صحنه اي كه مي بينم باورم نمي شود. مقابلمان به روي زانو مي نشينند و به سمتمان نشانه مي روند. اشهدم را مي گويم. ناگهان همه به سمتشان حمله ور مي شويم. فرار كردند!!! فرياد الله اكبر و دست و سوت بلند مي شود. اما باز هم گاز فلفل مي زنند و … به سختي از معركه متواري مي شويم …

شنبه 30/3/1388 ساعت 19 ميدان وليعصر

از كوچه هاي پشتي حافظ به سمت وليعصر مي رويم و با صداي الله اكبر مردم همراه مي شويم. ناگهان پسري كه كه كنارم در در حال راهپيمايي است نقش زمين مي شود. يكي از لباس شخصي ها با باتوم به سرش زده است. مردم عصباني آن قدر دنبالش مي دوند تا او را با موتور نقش زمين مي كنند و مي زنندش …!!! و او باز هم مانند بقيه به آخرين راه حل پناه مي برد … گاز فلفل … خدايا ديگر تاب نمي آورم اين شبنه سياه را …

 

 

پ.ن1: شنيده ها حاكي است در اين در گيري ها 13 نفر كشته شدند.

پ.ن2: مير حسين موسوي، ركوبي و زهرا رهنورد در تجمعات ديروز مردم را همراهي كردند.

 

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 15:40  توسط سامره | 

جمعه 29/3/1388 ساعت 13

خطبه هاي نماز جمعه آغاز شده است. تمام محوطه دانشگاه تهران را حاميان دولت فرش كرده اند. حرف هاي رهبري اميد همه را نا اميد كرد:" تقلبي صورت نگرفته و به اين اعتراضات خياباني پايان دهيد و گرنه از اين پس جور ديگري برخورد مي كنم!!!" بوي خون مي آيد …

قرار بود فردا ساعت 16 يكبار ديگر به انقلاب برويم … چه مي شود … همه منتظر عكس العمل كروبي و موسوي مانده اند.

صداي الله اكبر ها از تمامي اين شب ها بشتر است. اين يعني فردا بايد برويم … بوي خون مي آيد … از همين حالا تلفن ها شروع شده است براي اينكه مبادا فردا بروي …

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 15:39  توسط سامره | 

پنجشنبه 28/3/1388 ساعت 14

باز سكوت و اينبار مقابل سازمان ملل متحد، و درخواست كمك ... مسوولان كشور نداي بر حق مردم را نشنيدند و آنها را اوباش خياباني خواندند تا ما شكايت خود را پيش بيگانگان ببريم. من و سار در كنار بقيه با دست بند هاي سبز. و اينبار پليسي در كنار ما بود كه از ما بود و دوستش داشتيم و با حضورش احساس امنيت داشتيم نه ترس دلهره ...

پنجشنبه 28/3/1388 ساعت 17

مترو قيامتي است!!! افتضاح شلوغ است و ما از اين شلوغي سر خوش!!! ميعادگاه ما اينبار ميدان امام خميني است. با لباس مشكي و دست بندهاي سبز.مير حسين هم آمده است. زهرا رهنورد هم كه طبق معمول همراهيش مي كند.

مير حسين لباس عزاي شهدا را بر تن دارد. بغض دارد و شهادت را تسليت مي گويد و باز از ادامه راه مي گويد.

در راه بر گشت فقط نيروهاي يگان ويژه را مي بينيم و لباس شخصي ها را!!! تنم مي لرزد. چه نفرتي كه نسبت به ايشان حس مي كنم …

به فردا فكر مي كنم و نماز جمعه و اولين خطبه هايي كه گوش خواهم داد… خدا به خير كند …

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 15:38  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان