![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
امروز بازم خبر مرگ ... یه جوون دیگه ... سهراب ... کجا معلوم نیست؟؟ کی کسی نمیدونه؟؟ فردا نوبت کیه؟؟؟ من یا تو؟؟؟ یا یکی دیگه از دوستامون؟؟؟ همکار سابقم مجید سعیدی هم دستگیر شد ... یکی از بهترین عکاسان ایران که هیچکس در مورد عالی بودن عکساش شکی نداشت ... نیمه شب توی خونه به همراه تمامی وسایلش ... هدف چیه؟؟؟ شناسایی تمامی کسایی که تو این تظاهرات ها بودن از روی عکسای مجید، البته گویا عکاس اعتماد ملی رو هم گرفتن ... خدایا مردم ما بهای چی رو دارن می دن؟؟!! دیشب با یکی از دوستای نزدیکم که می دونستم تو بسیجه و باز هم داشت از رئیس جمهور محبوب!!! دفاع می کرد و گفت که تو مسجد سنگر واساده که از مسجد مقابل یه مشت منافق (این خس و خاشاک نمی گفت!!!) دفاع کنه!!! حالم بد شد!!! حس کردم این پسره کامران کریم زاده است و داره چرند می گه!!! هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم و گفتم که دیگه حاضر نیستم با کسی با این تفکرات دوستیم رو ادامه بدم ... خدایا من دارم کجا می رم ...؟؟؟
پ.ن: برنده می داند به خاطر چه چیزی پیکار کند و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید اما بازنده آنجا که نباید سازش می کند و به خاطر چیزی که ارزش ندارد مبارزه می کند؛ می بینی من باختم چون روزها به خاطر تویی که ارزشش رو نداشتی مبارزه کردم ...و تو هیچوقت نخواستی بفهمی ... |
|
+ نوشته شده در
88/04/22ساعت 1:34 توسط سامره |
|
|
از سمت انتظار می آیی
می نشینی روبروی ناباوری دهان نیمه بازم!!! با همان بلوز قهوه ای رنگ که من خیلی دوست دارمش و خیلی به تو می آید! سلام می کنی بلند جواب می دهم جوابم گم می شود در عربده خنده رهگذر ها!!! می ترسم! در خیابانی نشسته ام که به خدا تو آمدی چند لحظه پیش با همان لباس ... به خدا تو آمده بودی عربده خنده به توان بینهایت می رسد! |
|
+ نوشته شده در
88/02/15ساعت 14:31 توسط سامره |
|
|
من زیر سایه های خوش باوری آرمیده ام و انگشتانم روی خاک نقش افق را می کشند، میعادگاه آسمان و دریا.... گاهی طفلی به شتاب می آید و کف کفش هایش نقش هایم را در هم میریزد اما لبهایم هیچگاه از گفتن آن جمله دو کلمه ای خسته نخواهند شد و انگشتانم از نقش زدن و نوشتن ذهن من بین خطوط، لابلای نقش ها حک می شود و عابران باز سرمی رسند گاهی با حوصله تمام تمام دست نوشته های ذهن مرا می خوانند بعد عاشقم میشوند دست دراز می کنند می خواهند همراهشان بروم نه نمی روم نخواهم رفت دست هایم را توی جیبم مخفی می کنم (نمی آیم! می گویم از میان تمام شما من با آن کسی خواهم رفت که هرگز برای آن که همراهش بروم دستی دراز نکرد او که همیشه دنبالش دویدم نمی دانم اگر بایستم اگر نتوانم دستی دراز می کند برای بردنم؟ می گویند نه! و دست دراز می کنند... من اما چشم انتظار توام مسافر من دریای من امروز من فردا را بی تو دوست ندارم. می فهمی؟ |
|
+ نوشته شده در
87/07/22ساعت 0:10 توسط سامره |
|
|
اين صبح، اين نسيم، اين سفره مهيا شده سبز، اين من و تو همه شاهدند كه چگونه دست و دل با هم گره خوردند ... يكي شدند و يگانه تو از آن سوي آمدي و او از سوي ما آمد. آمدي و آمديم اول فقط يك دل بود، يك هواي نشستن و گفتن يك بوي سرشار از خواستن، يك هنوز با هم بودن ساده رفتيم و نشستيم و گفتيم و گريستيم بعد يك صدا شديم، هم آواز و هم بغض و هم گريه همنفس براي باز تا هميشه با هم بودن ... |
|
+ نوشته شده در
87/06/01ساعت 1:10 توسط سامره |
|
|
می شه مرد و زنده شد. می شه زنده شد و مرد. می شه مرد و زنده شد. ولي واسه تو همه كاري ميشه كرد |
|
+ نوشته شده در
87/04/07ساعت 1:3 توسط سامره |
|
|
خاطراتم را بلعيدم |
|
+ نوشته شده در
87/03/26ساعت 23:56 توسط سامره |
|
|
از آینه ام بپرس |
|
+ نوشته شده در
87/02/18ساعت 0:47 توسط سامره |
|
|
تا به حال زني در ساحل ديده اي |
|
+ نوشته شده در
87/01/09ساعت 20:46 توسط سامره |
|
|
برای تحقق بخشیدن به رویاهایت، دستان من لازم نیست، دستان تو هستند، امّا بدان، که دستان من همیشه مراقب دستانت خواهند بود. برای تحقق بخشیدن به رویاهایم، دستان تو لازم نیست، دستان من هستند، امّا می دانم، که دستان تو همیشه مراقب دستانم خواهند بود. و بعد، روزی که رویاهایمان به هم گره می خورند، دستان تو و من، باهم، و برای همیشه، نگاهبان رویاهایمان خواهند بود.
پ.ن: نمي شود كه تو باشي درست همين طور كه هستي و من هزار بار عاشق تو نباشم نمي شود ... مي دانم ...
|
|
+ نوشته شده در
86/12/24ساعت 0:10 توسط سامره |
|
|
و اكنون دوباره از دوردستها، صداي پايي مي آيد. |
|
+ نوشته شده در
86/12/19ساعت 16:4 توسط سامره |
|
|
به اينجا بيا و ببين كه عشقت چگونه در چشمانم مي درخشد از تنم متصاعد مي شود در كلامم جاري مي شود و از سر انگشتانم به همه جا مي چكد بیا و ببین ...
پ.ن: من نمیبخشم که جای پات بی جای پام روی جایی حک بشه! (حسین پناهی) |
|
+ نوشته شده در
86/12/10ساعت 0:54 توسط سامره |
|
|
در من اينك هزاران مجنون سرگردان هزاران ليلي هزاران بيابان را به هزاران جنون طي مي كنند. هزاران ليلي چشم انتظار هزاران مجنون بخار از هزاران پنجره پاك مي كنند. هزاران فرهاد هزاران تيشه را به سينه مي كوبند هزاران كوه از هزاران فرياد مي شكافند. هزاران شيرين تلخي هزاران ندامت را انگشت مي گزند. و من تنها مي شنوم تنها نگاه مي كنم. هزار و يك شب قصه هايمان هم كه به پايان برسند آوارگي هاي اين شهرزاد سرگردان تمام شدني نيست كه نيست |
|
+ نوشته شده در
86/12/02ساعت 20:53 توسط سامره |
|
|
براي اينكه دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
86/11/18ساعت 10:7 توسط سامره |
|
|
جامم را که به جامت میزنم، برق شادی میجهد؛ از شیار ما بین لحظه هایم، نهر شادی می گذرد؛ تصویر داخل آینه، به من لبخند می زند؛ وقتی که با تو ام |
|
+ نوشته شده در
86/11/12ساعت 20:14 توسط سامره |
|
|
آرام می آیی آرام می روی. نرو. بمان. اگرچه گرفته ای از من. بگذار تا برای یک بار هم که شده پلکهای آسمان را از چشمان بی نهایت تو بنگرم. آرام می آیی. آرام می روی. برو. من هم می آیم. خودفروش می شوم در محضر تمامی مردانگی ات. احساس شادمانه بودنت را به نام می زنم. نامم را از من بگیر. نشانم را اما ... آن سوی همه دلهای شکسته، دخترکی ست که برای پایان تمام نفرینهایش نماز می خواند و دل پر کینه اش را خاک می کند، جای همان عروسکهای چال شده ای که دارند زنده می شوند. آرام بیا. آرام می رویم. "باز هم قصه بگو، تا به آرامش دل، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم." |
|
+ نوشته شده در
86/10/22ساعت 13:27 توسط سامره |
|
|
ای آغوشت امن ترین جای جهان، بی تو آرام بودم، امّا آرامش با حضور تو عمیق تر است. بی تو شاد بودم، امّا شادی در کنار تو پررنگ تر است. بی تو خوشبخت بودم، امّا خوشبختی ِ با تو، دلچسب تر است. بی تو من پری ِ کوچک ِ غمگینی نبودم، امّا بوسۀ آغازین ِ صبح ِ جدیدم، که تو به لب های من بخشیدی، مرا هزاران هزار روز، برای زندگی بس است. |
|
+ نوشته شده در
86/10/14ساعت 23:42 توسط سامره |
|
|
می دانم که آمده ای، از لابلای سنگینی سایه های نقش بسته بر سنگفرش خیابانهای خیس برایم خنکای باران و بوی خاک نم زده آورده ای میدانم که آمده ای، از آن سوی سیاهی شبهای بی پایان تمامی سالهای سرگردانی برایم رو شناي خورشید و نـوازش نور آورده ای می دانم که آمده ای، پس از آن همه تنهایی، آن همه درد، آن همه انتظار برایم آرامش آرامش آرامش آورده ای می دانم، می دانم از دورترین دیروز آمده ای و به نزديك ترين فردا می روی می دانم که مسافری با این حال چشمانم را به حضورت نمی بندم که مهربانی دستهایت را حتی برای همین لحظه و حالا دوست مي دارم پس لبخند بزن پیش از آنکه گمت کنم مسافر جاده های رو به دریا... |
|
+ نوشته شده در
86/10/06ساعت 1:9 توسط سامره |
|
|
شهامتش را داري؟
پ.ن۱:اين جور وقتها كه خوابهاي شبانه از 7 صبح شروع ميشه تا ناكجاي بعداز ظهر! تنها بهونه يه دوش آب گرم هست و يه حوله پيچي حسابي! همون طوري خيس با همون موهايي كه از نوكش آب ميچكه با همون حوله اي كه سفت پيچونديش به خودت كه يه وقت امنيت ات به خطر نيفته! ميري خودت رو گم و گور ميكني زير ملافه! شروع ميكني به لرزيدن. يواش يواش كم ميشه!گم ميشه!محو ميشه! اين مهم نيست كه تن خسته ات رو دادي دست بالش! اين مهمه كه خود خسته ات رو نميتوني به كسي بسپري! پ.ن۲: تا به حال كسي شما را با نگاهش لمس كرده؟ |
|
+ نوشته شده در
86/07/27ساعت 20:16 توسط سامره |
|
|
یا من نتوانم
که این سان می سرایمت یا تو ندانی کاش ... |
|
+ نوشته شده در
85/11/23ساعت 15:50 توسط سامره |
|
|
آن قدر پنجه های احساسم را در خاک تنت فرو می کنم |
|
+ نوشته شده در
85/11/04ساعت 8:54 توسط سامره |
|
|
من چيزي از عشق نمي دانم وحتي نمي خواهم بدانم!
من عاشق نيستم و نمي خواهم باشم! اما نمي دانم چرا
در حضور تو از زيستن لذت بيشتري مي برم؟! چرا با نگريستن به چشمان گيرايت حسي غريب وجودم را به بازي مي گيرد؟! چرا وقتي دستانت را در دست مي گيرم احساس مي کنم تمام هستي در سر انگشتان دستان سرمازده ات جا مي گيرد؟! چرا...؟! با همه اين حرفا من عاشق نيستم! (ممنون از امیر) |
|
+ نوشته شده در
85/10/11ساعت 14:34 توسط سامره |
|
|
می توانی لبخند بزنی
من دیدم تو را که لبخند می زدی به رویاهای من من شنیدم که هزار بار می گفتی: دوستت دارم من احساس کردم کاملاً احساس کردم .... که دستان لرزانم را گرفتی...و من تابستان شدم من دیدم، شنیدم و کاملاً احساس کردم... من... این فلسفۀ بیدار شدن از خواب، عجب مرا اذیت می کند می دانم که ناراحتت کرده ام می توانی دعوایم کنی می توانی به احساسم سیلی بزنی می توانی شعری را که برایت گفتم، پاره کنی می توانی تا همیشه مرا چشم انتظار بازگشتت بگذاری .... یک کار دیگر هم می توانی بکنی می توانی لبخند بزنی
هاچیپو را هنوز دوست دارم، هنوز یک قطعه از پازل رویاهای کودکی من است، اما احساس کردم با دستنوشته های روزهای دلتنگی من همخوانی ندارد. برای همین اسم وبلاگ را تغییر دادم، از تمام دوستانی هم که لطف کردند و مرا لینک کرده اند می خواهم که عنوان وبلاگ را در لینک هایشان تغییر دهند. ممنون |
|
+ نوشته شده در
85/08/28ساعت 16:23 توسط سامره |
|
|
نگاهم کرد، پنداشتم دوستم دارد
نگاهم کرد، در نگاهش شوق عشق را خواندم نگاهم کرد، دل به او بستم نگاهم کرد، اما بعدها فهمیدم او فقط نگاهم می کرد... |
|
+ نوشته شده در
85/07/29ساعت 17:46 توسط سامره |
|
|
من بودم و تو بودی و خدا...
من بودم و تو بودی و عطر گل... من بودم و تو بودی و عشق... من بودم و تو بودی و زیبایی... من بودم و تو بودی و صدای پای آب... اما... من بودم و من بودم و بیداری من هستم و تو هستی و یک دنیا فاصله
|
|
+ نوشته شده در
85/07/18ساعت 11:30 توسط سامره |
|
|
اونقدر بهت فکر کردم که دیگه واسه یادآوری حضورت احتیاج به فکر ندارم، اونقدر تو خیال تو رو دیدم که دیگه به عکست احتیاجی ندارم، اونقدر نگاهم کردی که دیگه معنی نگاهات ور نمی فهمم، اونقدر سکوت کردی که دیگه نمی تونم به هیچ موسیقی گوش بدم، اونقدر در کنارم راه رفتی که دیگه نمی تونم تنها راه برم اما اونقدر نسبت به من بی تفاوتی که حتی نمی دونم نوشته هام رو می خونی یا نه؟؟!! برای خانوم یا آقای رهگذر: ممنون از نظرتون، تو بلاگ "به بهانه پخش مجدد مصاحبه خانم آرین " جواب دادم |
|
+ نوشته شده در
85/07/08ساعت 23:9 توسط سامره |
|
|
هنوز خوابیده ای، هنوز در اعماق وجودت دنبالم می گردی، هنوز برای پیدا کردنم فلسفه می خوانی، هنوز... اصلاً دنبال من می گردی؟؟!! دنبال من...من ... من، نکند اشتباه می کنم...؟؟!! اشتباه می کنم؟؟
پس چرا چشمهایت را باز نمی کنی؟؟ به خدا من همین جام، در همین نزدیکی، مقابل چشمهای تو... چقدر فکر می کنی؟ نمی دونم به چی؟ به کی؟ به کجا؟ امّا چرا به من نگاه می کنی؟؟ امّا نه... تو نگاه نمی کنی. تو هنوز خوابیده ای... امّا با چشمان کاملاً باز... |
|
+ نوشته شده در
85/07/01ساعت 23:0 توسط سامره |
|
|
هميشه از سکوت بدم مي آمد حالا تو داري سکوت مي کني؟ و تا کي اين سکوت مي خواهد ادامه پيدا کند، فقط خدا مي داند و تو... تا کي مي خواهي با نگات، با چشمهات و با دست هات حرف بزني؟ تا کي بايد، نگاه هاي خيره ات را که با من حرف مي زند تماشا کنم و منتظر بمانم؟ تا کي فقط با لبخند با من حرف مي زني و من بايد با لبخند حرفهاي نگفته ات را تأييد کنم؟ نمي توانم با تو حرف بزنم با تويي فقط با سکوت حرف مي زني مي ترسم چيزي بگويم.. مي ترسم از زماني که من آغاز کنم و تو بگويي:" ببخشيد سوء تفاهم شد، منظورم اين نبود...!!!" .... |
|
+ نوشته شده در
85/06/14ساعت 12:51 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|