تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین
مرگ پایان کبوتر نیست

تاریخ به احترام شما کلاه از سر بر خواهد داشت

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت 0:18  توسط سامره | 

متن زیر اس ام اس هایی است که پیش از انتخابات رد و بدل شد، برای یادآوری خاطرات و همچنین حفظ اونها رو اینجا گذاشتم. اگه کسی میتونه بهش چیزی اضافه کنه کامنت بذاره.


-          وطن یعنی دویدن در پی نان؛ وطن یعنی کمک کردن به لبنان؛ وطن یعنی عرب را چاق کردن؛ معلمهای خود را داغ کردن؛ وطن یعنی رییس جمهور هالو؛ وطن یعنی صف نون و صف شیر؛ وطن یعنی همه درگیر و درگیر؛ وطن یعنی همین آیینه دق؛ وطن یعنی خلایق هر چه لایق

-          از مناظره ها معلوم شد که این سی سال کشتی جمهوری اسلامی به دست دزدان دریایی هدایت می شده ...!!!

-          احمدی نژاد: می گم هاله نور دیدم، می گید عوام فریبی کردی، می گم می خواستند منو بدزدند، می گید دروغ گفتی؛ فردا که فرشته ها برام تو صندوق رای بریزند حتما می گید تقلب کردی!!!

-          در سفر اخیر احمدی نژاد پیرزنی فریاد زد: "اوسکول، اوسکول" احمدی نژاد گفت بایستید ببینم چه کسی مرا با نام کنعانی ام صدا می زند.

-          عمو آمار باف؟ بله، دروغاتو خوب بافتی؟ بله، به ملت انداختی؟ بله، عمو اومده؟ ، چی چی رو برده؟، شرم و حیا، با صدای چی؟، بگم؟ بگم؟

-          هر رای یک آفتابه آب است که بر ر ... احمدی نژاد ریخته می شود!! دست در دست هم ایران را شستشو دهیم!!!

-          رفسنجانی گفت: امام مرد انداختید گردن من، سید احمد مرد باز انداختید گردن من، از حالا بهتون بگم احمدی نژاد سرطان داره!!

-          احمدی نژاد: من با رای مردم نیامده ام که با رای مردم بروم!!!

-          بچه ها این نقشه جغرافیاست، اینکه شکل گربه است ایران ماست، گربه اکنون خیس و باران دیده است، بلکه محمود روی آن ش... است،پس بیا فکری نما بهر نجات تا نر... بیش از این احمد نژاد!!

-          به همت دکتر کردان نامه عذر خواهی تونی بلر منتشر شد:

With hello

From: tony beler

In title: England president

To: president dr ahmadinejad

Our malavanan very mistake that come to your seas. I do ozrkhahi very much from you. Please I & queen bebakhsh. We did ghalat! And eat (golab to youe face) goh! Let this malavanan come home this night of eydi! I am your nokar! Ishallah your time imam do zohor sooner!

-          تورم رو نن جون مهدی فهمید!! این کوتوله نفهمید!!

-          احمدی نژاد و طرفدارانش روزی هزار بار بنویسند: ادب مرد به ز دولت اوست، البته کردان از روی بابا آب داد بنویسه کافیه!!

-          بعد از مناظره در راهرو بیرونی احمدی نپاد باز پرسید: آقای کروبی بالاخره نگفتی 300 میلیون رو چکار کردی؟ کروبی با عصبانیت: دادم مهریه ما...!!!

-          با نزدیک شدن انتخابات هاله زرد رنگی اطراف شلوار احمدی نژاد دیده شد!!

-          احمدی نژاد اعلام کرد بازی فوتبال دیروز را 2-0 بردیم و اسنادش در وزارت خارجه موجود است!!

-          آمارهایی که در مناظره ها دیدید نقاشی هایی بود از محمود 45 ساله از تهران!!

-          به جای باز باران: باز محمود با دروغ های فراوان، می خورد از مال مردم، می پرد بر کول مردم، یادم آید از فلسطین از بلندی های جولان، از دلار نفت ایران، دور می گشتم ز خانه، شرع چون شمشیر بران پاره می کرد مغزها را، حرفهای احمقانه، از رجایی زمانه، بشنو اینک کودک من، مرز و بوم پاک میهن، این رییس جمهور نادان، کرد ویران خاک ایران!!

-          احمدی نژاد (4 سال بعد): آقای خامنه ای من به شما علاقه مندم، نزنید این حرف ها رو، این مدرک اجتهاد شماست، بگم چجوری آیت الله شدی؟؟ بگم؟؟ بگم؟؟

-          شبی که چشم هر عاقل سند بود، یکی قانون جنگل را بلد بود، خرد این سو، ادب این سو، در آن سو خری جو خورده مشغول لگد بود

-          آنان که به حق قافیه را باخته اند، بر پرچم سبز موسوی تاخته اند، ترسند که سبزی صداقت امروز، بر باد دهد هر چه ریا ساخته اند

-          می دونی بازیافت زباله یعنی چی؟؟ یعنی رای مجدد به احمدی نژاد!!

-          رهبری اعلام کرد: در سال اصلاح الگوی مصرف بهترین گزینه همین بی مصرف است!!

-          احمدی نژاد سالها بعد: خدایا من تو رو خیلی دوست دارم اما پرونده یه خانمی اینجا پیش منه به اسم مریم، بگم؟ بگم؟

-          شنبه 23 خرداد بزرگراه شهید احمدی نژاد به دست آیت الله رفسنجانی زده خواهد شد!!!

-          انواع پروژه های اکسل دانشجویی پذیرفته می شود (محمود نمودار!!)

-          مدارک همسرتان را در سطل آشغال نریزید، چون روزی رفتگری آن را پیدا می کند و وقتی رئیس جمهور شد آن را به مردم نشان می دهد

-          خودم ر....، خودم جمعش می کنم!!! ( شعار انتخاباتی محمود احمدی نژاد)

-          احمدی نژاد: وقت مناظره کم بود نتونستم افشا کنم که دختر اقدس خانم و عروس شهین خانم که از حامیان موسوی هستند اون شب توی مراسم حنا بندان دختر همین زینت خانم زن همسایه جاری دختر خالم چی گفتند!!

-          22 خرداد روز پیروزی چیز بر بی همه چیز پیشاپیش مبارکباد!!!

-          احمدی نژاد به موسوی: یادته دو سالت بود تو شلوارت جیش می کردی ؟؟ بگم؟؟ بگم؟؟

-          چنین گفت کورش به محمود مشنگ، که ای چشم و ابرو و کاپشن قشنگ، که از شرم گفتار و کردار تو، جهان بر همه پارسی گشته تنگ

 

 

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت 0:47  توسط سامره | 
از سمت انتظار می آیی

می نشینی روبروی ناباوری دهان نیمه بازم!!!

با همان بلوز قهوه ای رنگ

که

من خیلی دوست دارمش

و خیلی به تو می آید!

سلام می کنی

بلند جواب می دهم

جوابم گم می شود

در

عربده خنده رهگذر ها!!!

می ترسم!

در خیابانی نشسته ام

که

به خدا تو آمدی چند لحظه پیش

با همان لباس ...

به خدا تو آمده بودی

عربده خنده به توان بینهایت می رسد!

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 14:31  توسط سامره | 

او كه مي ماند نخواهد رفت

او كه رفته است نخواهد رسيد

او كه رسيده است پشيمان است!

اين همه از شكستن سكوت چه عايد آيينه شد؟

رفتن هم حرف عجيبي است؛ شبيه اشتباه آمدن است
+ نوشته شده در  88/02/01ساعت 0:9  توسط سامره | 

ساده است بهره جويي از انساني

دوست داشتنش بي احساس عشقي

او را به خود وانهادن و گفتن اين كه ديگر دوستش نمي داري ...

زندگي سخت ساده است

و پيچيده نيز هم...


پ.ن: نوش كن جام شراب يك مني

تا بدان بيخ غم از دل بر كني ...

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت 23:52  توسط سامره | 

 

عشق، عشق هديه مي كند
عشق، زندگي هديه مي كند
زندگي، درد به همراه مي آورد
درد، نگراني مي دهد
نگراني، شجاعت مي بخشد
شجاعت، اعتقاد مي آورد
اعتقاد، اميد مي دهد
اميد، زندگي مي بخشد
زندگي، عشق هديه مي كند
عشق، عشق هديه مي كند

 

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 18:4  توسط سامره | 

در تاريكي چشمانت را جستم

در تاريكي چشم هایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد.

تو را صدا کردم

در تاريكترين شب ها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لب هایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

من با چشم ها و لب هایت

انس گرفتم

با تنت انس گرفتم،

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شكفت

من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانیم را

بازیافتم.

در من شك لانه کرده بود.

دست های تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره سال های نخستین به خواب رفتم؛

در دامانت که گهواره روياهايم بود.

و لبخند آن زمانی، به لب هایم برگشت.



با تنت برای تنم لالايي گفتی.

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که دست های تو اطمینان بخش بود

بدی، تاريكي است

شب ها جنایتکارند

ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم

و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم.

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می کنم،

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سرچشمه دریاهاست

انسان سرچشمه دریاهاست

شاملو

 

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 21:55  توسط سامره | 
... اين مرد كيست؟
دردش چيست؟
اين تنها وارث تاريخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه كرده است؟
چه كشيده است؟
به من بگوييد:
نامش چيست؟
هيچكس پاسخم را نمي گويد!
پيش چشمم را پرده اي از اشك پوشيده است ...

برگرفته از كتاب "حسين، وارث آدم"/ دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  86/10/29ساعت 13:32  توسط سامره | 

كوير آنجا كه همواره طوفان خيز است و همواره آرام؛ هميشه در دگرگون شدن است و هيچ چيز دگرگون نمي شود؛ ... كوير انتهاي زمين است؛ پايان سرزمين حيات است؛ در كوير گويي به مرز عالم ديگر نزديكيم و از آن است كه پيامبران همه از اينجا برخاسته اند و به سوي شهرها و آباديها آمده اند. در كوير خدا حضور دارد...

... شب كوير اين موجود زيبا و آسماني كه مردم شهر نمي شناسند. شب كوير به وصف نمي آيد. آسمان كوير سراپرده ملكوت خداست و ...

... كوير اين هيچستان پر اسراري كه در آن، دنيا و آخرت، روي در روي هم اند. دوزخ زمينش و بهشت آسمانش...

اما آنچه در كوير زيبا مي رويد، خيال است. اين تنها درختي است كه در كوير خوب زندگي مي كند، مي بالد و گل مي افشاند. گل هاي خيال! گل هايي چون قاصدك ... هر يك به رنگ آفريدگارش ...


پ.ن1: رفته بودم كوير، خوستم خودم از اون ملكوت خدايي بنويسم، اما ديدم هيچ جمله اي مثل جمله هاي دكتر شريعتي نمي تونه زيبايي چيزهايي كه ديدم و حس كردم رو توصيف كنه. براي همين بخشي از نوشته هاي زيباي دكتر رو در وصف كوير اينجا نوشتم.

 

پ.ن2: من از باغ معلّق آسمان کبود آمده ام،
از کشف سیّاره ای دور دست،
از جستجوی گلی که بکارت بهار و
قاصد رستگاری بود...
من کوچکترین شازده عالمم که بزرگترین گل رو داره

 

پ.ن3: جاي يه نفر خيلي خالي بود، خيلي ... نمي دونم خدا هم جاي خالي شو حس كرد يا نه؟؟؟از خودم؟ شاید روزی بتوانم از خودم برهم؛ ولی از تو چه؟ چه کسی مرا از تو خواهد رهاند؟

 

 

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 16:1  توسط سامره | 

تقريباً خودم هم خورد شده بودم. اما سعي مي کردم که نشون ندم. فرح خيلي عادي برخورد کرد و گفت فردا منشي رو اخراج کنم و به جاش يک منشي مرد استخدام کنم. من خيلي جا خوردم که يک زن چقدر مي تونه عادي با خيانت برخورد کنه. اين که هيچ اعتراضي نميکرد، عذابم مي داد. براي همين سعي کردم که خودم رو جمع و جور کنم. فرداي اون روز منشي رو اخراج کردم. تقريباً زندگيم داشت عادي مي شد که خبرهايی از اين طرف و اون طرف در مورد فرح بهم رسيد. فکر مي کردم که مي خواد من رو امتحان کنه. براي همين صبوري پيشه کردم. يک روز ناشناسي برام يه چيزي رو ايميل کرد. وقتي فايلش رو باز کردم تصاوير مستهجن فرح رو با منشي دفتر ديدم! مي خواست تلافي کنه. سعي کردم آرامشم رو حفظ کنم. رفتم خونه و وقتي رسيدم قبل از اين که من چيزي بگم خودش شروع کرد به گفتن! خيلي جا خوردم. نمي تونستم هيچ اعتراضي کنم.نمي تونستم حتي ازش بخوام که ديگه اين کار رو نکنه. چند ماه گذشت و فرح تبديل شده بود به ف..... مشهور شهر...هر روز با مردي ميديدمش...هر روز عکسهاي بيشتري از طريق همون ايميل بهم مي رسيد. دفتر رو تعطيل کردم و خونه نشين شدم. شروع کردم به مطالعه در مورد رفتار فرح. هيچ جا هيچ چيزي در مورد اين نوع رفتار ننوشته بودند. فقط در مورد تقابل به مثل چيزهاي پراکنده اي نوشته شده بود که به درد من نمي خورد. براي همين خودم سعي کردم که تحليلش کنم. هر روز پريشان تر از روز قبل مي شدم. چيزي درون اين زن بود که انساني نبود.2 سال با همين وضعيت گذشت و من به اين نتيجه رسيدم که بايد با عادتها مبارزه کرد. به اين نتيجه رسيدم که من قرباني عادتهاي مردم اين سرزمين شدم. اين غريزه نيست. غريزه قابل تغيير نيست.چون توي غرب اون رو تغيير دادن. حس انتقام از خيانتکار براي مردم يک کليشه شده.اين هم غريزه نيست.

چندين بار سعي کردم که جلوي اين رفتارش رو بگيرم اما يه بار بهم گفت "وقتي تو به راحتي خيانت مي کني نبايد انتظاري جز اين داشته باشي".تقريباً به حد جنون رسيده بودم. به جايی که من هم شده بودم يه آدم هرزه و بي مصرف...

توي همون تحقيق يه جمله داشت که شده بود ملکه ذهنم:

"زماني که انسان در اوج اين تفکر است که به نزديکاناش خيانت نکند؛ در حال انجام بزرگترين خيانت به خودش است...."

همه چيز به نظرم نقض ميومد. خوب شده بود بد! بد شده بود خوب. زمان ماهيت بد و خوب رو عوض کرده بود. اونجا بود که ديدم چيزي بالاتر از خدا وجود داره. چيزي که خدا رو بوجود آورده. ما همه در اسارت زمان بوديم. زمان طي قرنها وجود قدرت نامتنهاي رو کم کم بوجود آورد طوري که در اوج شهوت راني به سمت خدا رفتيم. قدرت مغز در انحصار زمانه. يک فکر در طي زمان تبديل به يک ايده ميشه. ک ايده به يک اصل تبديل ميشه و تبديل به يک عادت و کليشه ميشه. همين زمان هم باعث نابودي اين ايده ها ميشه!

من فرح رو دو بار کشتم يک بار وقتي بهش خيانت کردم يک بار هم وقتي خونش رو ريختم ولي فرح توي 2 سال من رو زجر کش کرد!

شب حادثه مي خواستم با فرح صحبت کنم. وقتي در اتاقش رو باز کردم با وضع فجيعي در حال لذت با سگ ديدمش...

بهش فحاشي کردم و گردنش رو گرفتم و فشار دادم. 10 دقيقه توي دستام بود. فکر مي کردم مثل هميشه هيچ حرفي نميزنه.اما به خودم اومدم ديدم که صورتش کبود شده...جنون مثل يک موش داشت درونم رو ميجويد. داشت جون ميداد...توي چشمامش يه کم شيشه گذاشتم که اخرين قسمت بدنش باشه که حسش از بين ميره. مي خواستم کشتن خودش رو ببينه!

چند لحظه سر بدنش موندم.انگار که هيچ اختياري از خودم نداشتم. شکمش رو با چاقو بريدم. خون تمام سنگ فرش سفيد رو گرفت خون غليظ و سياه...مزه خون رو چشيدم بهم انرژي مي داد.جنون دستهام رو کنترل مي کرد. رَحـِـمش رو در آوردم. مي خواستم محلي رو که انسان 9 ماه اسارت رو توش تجربه ميکنه ببينم.يه موجود ناراس توي رحم بود توي يه کيسه...!

تازه متوجه شده بودم که فرح حامله بوده! ديوانگي کامل بهم مسلط شد.خواستم جفت پاهاش رو از ران قطع کنم.چون از اعضاي بدن که بدون هيچ اختياري انسان رو به هر جا که حتي تمايل به رفتن هم ندارن ميبرن متنفر بودم. اگه ذره اي اختيار بود ممکن بود که اين اسارت رو نکشند! سينه هاش رو با چاقو از بدنش جدا کردم.دست آدمهاي فاسد زيادي به اين سينه ها خورده بود. قسمتهاي فاسد بايد از بيين بروند.بوي عطر سکرتي که خودم براش خريده بودم ديوانه ترم مي کرد. هر وقت خسته مي شدم از خوني که روي زمين بود مي خوردم. تقريباً چشماهاش داشت بسته مي شد. داشت حس ديدن رو از دست مي داد. مي خواستم ببينم زير نقاب پوست صورتش چيه.با چاقو اطرافش صورت رو بريدم که پوستش رو بکنم.مي خواستم سياهي زير اين نقاب رو ببينم!

يه لحظه نگاهم به لباهش افتاد. همون لبهايی که هر وقت مي خواست خرم کنه روي پشت گردنم مي ذاشت و من رو از خود بي خود مي کرد. انگار که مثل هميشه اين لبها کار خودش رو کرده بود.ديوانگي مثل يک آدم هوس باز تنهام گذاشت و من وقتي به خودم اومد ديدم که با يه جسد سلاخي شده تنها هستم. از خودم مي ترسيدم و مثل سگ زجه مي زدم! سرش رو بريدم و مي خواستم که فريزش کنم و کم کم بدم به همون سگ بخوره. اما باز هم يکي از همون اصل هايی که هميشه دچارش بودم گريبانم رو گرفت. من فرح رو مجازات کرده بودم. اينقدر ترسو بودم که جرات مجازات کردن خودم هم نداشتم.براي همين خودم رو تسليم کردم!

?

?

***

ساعت 5.30 بود و قاتل تفهيم اتهام شده بود و داشت از پله هاي دار بالا مي رفت. پدر و مادر فرح بهش بد و بيراه مي گفتن. هنوز اون لبخند کنار لبش بود. فهميده بودم که اين لبخند نيست!

مجري اعدام شروع کرد...

- به نام قادر مطلق، اين حکم به به دستور قاضي...

چند لحظه بعد جسم بي روح علي رو به خورشيد داشت تکون مي خورد. لبخندش ديگه محو شده بود. بعد از چند لحظه دکتر معاينه آخر رو انجام داد و ساعت رو ثبت کرد. من هم هنوز توي فکر حرفاش بودم. مسول زندان طرفم اومد و يه ساک بهم داد و گفت...

_وقتي داشتم مي آوردمش براي اجراي حکم اين ساک رو داد به من و گفت بدمش به شما...

بازش کردم يه چند تا کتاب بود و يه دفترچه که دست خط خودش بود.

دفترچه رو باز کردم.اولش نوشته بود...

خدا را صدا کردم...ولي جوابي نيامد!

عذاب روح را چشيدم. شايد که وعده هاي خداي شما نيز فريبي بيش نباشد...شايد که عذابي در کار نباشد!

 دنيا براساس يک شک درست شد...خدا شک کرد که انسان به سمت او مي رود يا گناه! براي همين خواست که ما را بيازمايد! من هم شک کردم، ...اگر خدا عادل باشد بر شک من احسنت مي فرستد! (پایان)


پ.ن۱: شخصیت علی شبیه یکی از دوستای نزدیک منه، امیدوارم پایان داستان اون شبیه علی نباشه ...

پ.ن۲: نزدیکتر بیا ...

نترس! هیچ اتفاقی نیست که بیافتد ...

نزدیکتر که باشی مستیم را نمی بینی

در عوض کنار گوشت چیزی می خوانم

که عین توست ....

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت 13:43  توسط سامره | 

صبح که مي خواستم از خونه در بيام سميه مثل هميشه سين جيم مي کرد که کجا ميري و کي مياي و از اين سوالها... مثل هميشه با يه کم جلف بازي خرش کردم. مثل ترفند خودش که هر وقت نمي خواست سوالي رو جواب بده ازش استفاده مي کرد!

سوار ماشين شدم و به سمت دادسرا رفتم. توي ماشين همش به اين فکر بودم که آخرين ملاقات رو هم با علي داشته باشم و بعد انصراف خودم رو اعلام کنم. براي همين به زندان رفتم. درخواست ملاقات يک ساعتي طول کشيد. روي صندلي هاي انتظار ملاقات نشستم. فکر مي کردم که توي جلسه آخر چه چيزهايی بگم. تمام تمرکزم روي جمله بندي هام بود تا کنترل جلسه رو از دست ندم. براي همين وقتي اومد سلام نکردم.به چشماش نگاه کردم ديگه قرمز نبود. هنوز همون بوي گند پرنده ها مي اومد. دنيا برعکس شده بود. پرنده خارج از زندان لونه داشت و ما داخل زندان داشتيم از بوي اون خفه مي شديم! بدون هيچ مکثي شروع کردم به صحبت در پرونده و دلايل انصراف... هيچ حرفي نمي زد و فقط لبخندي روي لبش بود که نشان از آرامش داشت! خيلي جلوي خودم رو گرفتم که علت اين لبخند رو نپرسم اما نشد. بالاخره پرسيدم...

"اين لبخند نيست...شما چرا به اين مي گين لبخند؟ به شما ياد دادن که به اين بگين لبخند به شما ياد دادن که وقتي خوشحال هستيد بخنديد.اينها همش نقاب ظاهريه...من وقتي ناراحت هستم مي خندم.اين هم دليلش!"

وارد بحثي که ازش مي ترسيدم شده بودم و نمي تونستم پا پس بکشم...

اين يه غريزه انساني که وقتي انسان خوشحال مي شه لبخند مي زنه.

- اين غريزه انساني طي طول زمان به اين صورت تبديل شده. پس نميشه بهش گفت غريزه.بايد بهش بگيم عادت ...!

از اين بحثها خوشم نمياد...فقط اومدم بگم که من ديگه مسول پرونده شما نيستم و بهتره که يه وکيل تسخيري ديگه بگيريد.

- اما من مي خواستم که به شما همه چيز رو بگم!

با اين حرفش انگار يه نفر با يه پتک محکم کوبيد توي سرم...انگار مي خواست من رو عذاب بده. مي خواستم انگيزه قتل رو بفهمم اما از احوالات بعدش نگران بودم.تا به حال توي هيچ پرونده ای اين تا اين حد درگير نشده بودم!

- خوب بفرماييد من گوش ميدم...

- تقريباً 5 سال قبل با همسرم آشنا شدم. دختر خيلي زيبايی بود. اهل ظاهر بود .اهل فريب...اهل دل بازي!

يه چند وقتي روي يه پروژه مشترک در مورد خيانت تحقيق مشترک داشتيم. خيانتهاي مختلف توي هر زمينه اي که وجود داشت.يک سال تحقيق و بررسي کرديم و کاملاً روند ايجاد حس انجام خيانت رو بررسي کرديم.تحقيق که کامل شد از طريق يکي از بستگان فرح به جوامع روانشناسي امريکا A.U.P ارسال کرديم. از نظر خود ما تحقيق کامل بود و مستحق دريافت بورسيه و مزاياي ديگه...اما خيلي راحت از زحمات ما با يک تشکر گذشتند. دليلشون هم اين بود...

"خيانت در جوامع مدرن چيز عادي به شمار مي آيد و هرگز تا اين حد پشيماني به دنبال ندارد"

تازه مشکل کار خودمون رو فهميده بوديم. جامعه ايران در عصر ماقبل جاهليت زندگي مي کرد و امريکا هيچ شناختي ازش نداشت!

طي روند تحقيق مثل همه آدمهاي که دلبسته فرح شده بودند من هم دلباخته شده بودم. براي همين بهش پيشنهاد ازدواج دادم.فکر مي کردم که مثل همه آدمهاي ديگه، از کنار من هم به راحتي رد مي شه. اما خيلي زود جواب پيشنهادم رو داد.

تقريباً يک سال از ازدواج ما مي گذشت و من به لطف پدر فرح يک مطب توي بهترين نقطه شهر داشتم. به شهرت خوبي رسيده بودم. هر روز به شمار کساني که وقت براي روانشناسي مي خواستن اضافه مي شد.آدم ايده ال گرايی بودم و يه چيزهاي رو براي خودم اصل کرده بودم.خانواده رو براي خودم مظهر آرامش مي دونستم. خدا برام وجود داشت. به روح اعتقاد داشتم و خيلي چيزهاي ديگه ... روزي يکي از دوستان دوران دانشجويی يه تحقيق در زمينه عدم پيشرفت فرهنگي جامعه گروه گرا برام آورد که من رو به شدت تحت تأثير خودش قرار داد.توي اون تحقيق اولين دليل اينطور بيان شده بود:

"اولين سد محکم براي پيشرفت يک جامعه، گروه گرايی است. تا زماني که به منافع گروه مقيد باشيم رشد جامعه به صورت لاک پشتي و کند و يا حتي معکوس خواهد بود. در جوامعي که فرد به صورت کاملاً سالم و براي ارتقاء خود تلاش مي کند جامعه راهي جز جهش به سمت پيشرفت فرهنگي ندارد. اصليترين گروه جوامع عقب افتاده و سنتي خانواده است. جامعه شناسان غرب در اولين گام براي تخريب اين گروه کوچک به ترويج س.... و خيانت در جوامع خود پرداختند و اونها رو امري عادي تلقي کردند. متأسفانه اين ايده در جوامعي اين طرح به صورت علني ظهور می کند که افراد از سنين ابتدايی به صورت کاملاً سالم بار بيايند، صدق مي کند .سوييچ اين جامعه با جامعه خانواده محور غرب سر منشي ايجاد مشکل در اين طرح نانوشته بود و...."

منشي دفتر معمولاً تا دير وقت توي محل کار مي موند و قرارها رو تنظيم مي کرد. يه شب تا دير وقت توي دفتر موندم.خوابيده بودم که منشي بيدارم کرد که به خونه برم. وقتي چشمانم به منشي افتاد انگار تازه متوجه حضورش شده بودم. ناگهان صبح شد و خود رو عريان در آغوش منشي ديدم.

دقيقاً توي اين زمان بود که من فرح رو کشتم. همين زمان بود که حس خيانت کردن رو چشيدم. اما نمي خواستم از اصلهايی که براي خودم درست کرده بودم دست بکشم. براي همين خيلي رک رفتم به فرح گفتم.


پ.ن۱: این تردید، نتیجه نبودن اطمینانی که برای گرفتن تصمیم لازمه، نیست، که این تردید فقط و فقط به این دلیله که نبودنت خــــــیــــــــلـــــــــی سخته.

پ.ن۲: به سادگی،جهل و حماقتم می خندم،به ادعاهائی آشکار و پنهانم، به خودخواهی ،تصورات خامی که برایم حقیقتی شدند،به آئینه شکسته ادراکم،به توهمی که حقیقت دیدم!
دیده ای کودک با چه اعتماد و یقینی حرف می زند،و تو فقط به آن می خندی،حرف های من بیشتر نیستند،شک نکن ،بخند!
دیوانگی در همین نزدیکی ها پرسه می زند،نگاه کن!

+ نوشته شده در  86/06/04ساعت 12:0  توسط سامره | 

- ديگه براي امروز بسه.

 ضبط صوت رو خاموش کردم، و پرونده ها رو توي کيف گذاشتم.خداحافظي کردم اما باز هم جوابي نداد...!

براي همين يه کم عصباني شدم. توي راهرو داشتم به حرفاي علي فکر مي کردم. بي راه نمي گفت. از همون اول فهميدم که مي خواد با اين حرفا من منحرف بشم و از جريان پرونده خارجم کنه. براي همين وقتي رفتم خونه خيلي زود نوار رو روشن کردم و به حرفاش دوباره گوش دادم. خيلي راحت روي آدم تاثير مي گذاشت. من رازهايی داشتم که اگر بر ملا مي شد امکان داشت همه چيزم رو از دست بدم. براي همين سکوت مي کردم. وقتي توي فکر بودم سميه برام قهوه آورد و کنارم نشست. متوجه شده بود که خيلي توي فکر هستم. وقتي به چهرش نگاه مي کردم اراده ام توي نگفتن رازها قوي تر مي شد. يکي از همه چيزهاي که از دست مي دادم سميه بود. يادمه اولين بار که با هم قول و قرار گذاشتيم به هم قول داديم که هيچ رازي رو از هم مخفي نکنيم...اون شب تا صبح توي هم غلتيديم و رازهاي به ظاهر نگفته رو براي هم فاش کرديم. همون شب بود که فکر کردم يه همراز پيدا کردم. ولي همشون خرد شده بود. من خودم رو فريب داده بودم.

داشتم قهوه مي خوردم. از ازش پرسيدم:

- تا به حال رازي رو از من مخفي کردي؟

يه کم ناراحت شد... يه کم هم عصبي...

- نه... مگه چي شده؟ کسي چيزي گفته؟

يه لحظه خودش هم متوجه گافي که داده بود شد...

- کسي در مورد چيزي به من هيچي نگفته... ولي مگه اتفاقي افتاده بوده که قرار بوده چيزی به من بگه!

دست و پاش رو گم کرده بود...

- نه اشتباه لپي بود!

مثل هميشه اومد کنارم و از پشت گردنم يه بوس کرد که تمام سوالها رو از يادم برد... دست از کار کشيدم و دوباره فاتح اندامش شدم...

***

صبح جمعه بود.بهترين فرصت براي کند و کاو بيشتر توي پرونده.شروع کردم به خوندن دقيق پرونده.

نام:علي              ...       نام خانوادگي:رحماني         ...جرم:قتل همسر

جزئيات پرونده...

متولد سال 54 در يکي از حلبي آبادهاي اطراف تهران...تحصيلات خود را در دانشگاه تهران و در زمينه روانشناسي باليني پيگيري کرده است...يکي ازمعتبرترين روانشناسان تهران در زمينه روانشناسي اجتماعي...و اطلاعات ديگه اي که زياد به درد من نمي خورد.

مشخصات مقتول...

 

فرح رياحي متولد سال 60 در امريکا...تاريخ ورود به کشور 1375...تحصيلات خود را در زمينه مطالعات اجتماعي ادامه مي داده...3 سال با قاتل زندگي زناشوي داشته...و به ظاهر زندگي مرفه و بي دردي داشتند!

انگيزه قاتل:نامشخص...

تقريباً هيچي از اطلاعات پرونده گيرم نيومد براي همين جمعه فقط روي حرفهاي علي فکر کردم.

يه چيزي که توي پرونده خيلي توجه ام رو جلب کرد.صحنه قتل بود...

تشريح صحنه قتل اينطور بيان شده بود...

مقتول به صورت عريان به روي تخت دراز کشيده و سينه هاي او با چاقويی که ضميمۀ پرونده شده بريده شده و به قلابی آويزان بود.اطراف صورت مقتول با خطهاي مورب و به صورت عميق برش داده شده، گردن نيمه بريده، شکم شکافته شده و رحم کاملاً خارج شده بود.تنها عضوي که تقريبا سالم بود لبهاي مقتول بوده وخون سياه لخته شده بر روي هر دو لب ماسيده بود. درون چشمهاي مقتول چيزي شبيه خرده شيشه مشاهده شد.آثار تلاش براي جدا کردن رانهاي مقتول به وضوح ديده مي شود. زخمهاي عميقي در رانها ديده مي شود که کاملاً استخوانها رو عريان کرده.قسمت بالاي ران کاملاً باز شده و چيزي شبيه ميله در داخل آن فرو رفته است. به نظر مي رسد که ميله داغ بوده. پوست اطراف ميله بعضاً يا به ميله چسبيده يا کاملاً سوخته و جدا شده. مقتول .... ندارد...!

بيشتر از اين نتونستم بخونم.حتي وقتي جزئيات رو خوندم ترسيدم عکسهاي اون رو نگاه کنم براي همين گذاشتم براي يه روز که وضع روحي بهتري داشتم ، ولي انگار فکر اين پرونده تمام روحم رو تسخير کرده بود. چه طور مردي به آرامي علي تونسته اين طور همسرش رو بکشه؟!؟

مي خواستم فردا به دادسراي کل برم و انصرافم رو از دادرسي اين پرونده اعلام کنم.نمي خواستم بيشتر جلو برم. از يه چيزي مي ترسيدم.

?

?


پ.ن: تقدیر از من، از تو، از همه ما قوی تر است.
من قوی هستم.
در جنگ میان دو حریف قوی، برد با کسی ست که بداند چطور باید تسلیم شد.
من می دانم چطور باید باخت.
نه. راه دیگری نمانده انگار. تنها چاره، جایگزینی شوم شکیبایی ست، به جای امید.

+ نوشته شده در  86/06/03ساعت 10:56  توسط سامره | 

این داستان نوشتۀ یکی از دوستای خوب وبلاگ نویسه. علیرضا. به نظر من داستان کوتاه فوق العاده ای بود. این داستان رو تو ۵ قسمت اینجا می زارم که بخونید و نظر بدین، اینم قسمت اول:

 

ساعت 5 صبح روز 14 تير توي فضاي سرد و بي روح زندان چوبه دار براي يک اعدامی ديگه آماده مي شد. خانوادۀ مقتول نصف ديه قاتل رو پرداخت کرده بودند تا هر چه زودتر به آرامش برسند.جان در مقابل جان...

زنداني توي سلول خودش نشسته بود و توي سايه روشن نور چراغ داشت براي آخرين بار گذشته رو مرور مي کرد. وقتي صداي پاي زندانبان رو شنيد فهميد که لحظه هاي آخره...زندانبان به دستها و پاهاش دستبند زد و بلندش کرد و راه افتادن هر دري رو که رد مي کردن قاتل زير نگاه سنگين اطراف که از هزار اعدام بدتر بود خرد مي شد. هر چقدر به چوبه دار نزديکتر مي شد،صداي نفسهاش که به سختي بالا ميومد توي اون سکوت سنگين واضح تر مي شد.پاهاش مي لرزيد. چند بار دمپايهایي که معلوم نبود پاي چند اعدامي قبلي بودند از پاش در اومدند. چوبه دار داشت به سمتش حرکت مي کرد. خانوداه مقتول زودتر از همه منتظر اجراي حکم بودند تا دوباره به زندگي عاديشون برگردن. گرفتن زندگي يک انسان براي اون آدمها اينقدر عادي بود که انگار داشتند يک پشه رو از روي ديوار مي پروندند.

 

***

معمولاً وقتي نمي تونستم از موکلم دفاع کنم حالت بدي داشتم. مخصوصاً اگه موکل نمي خواست همکاري کنه...

چند بار سعي کردم که بهش نزديک بشم و داستانش رو بشنم. اما حرف زدن با يه روانشناس ماهر کار ساده اي نيست. توي اولين ملاقات جاي وکيل و موکل عوض شده بود.بيشتر اون صحبت مي کرد و من جواب مي دادم. سوالاتي مي کرد که باعث شد خيلي بيشتر به اين پرونده علاقه مند بشم.اولين برخوردم با علي توي يه اتاق 3 در 4 با يه پنجره ميله اي بود که يه لونه کفتر اون طرف پنجره بود و هميشه به جاي هواي تازه بوي فوضولات پرنده ها رو داخل مي کرد. وقتي وارد شد يه نگاهي بهش کردم. يه جوان قدبلند و ترکه اي با يه عينک نيم فريم، صورت تکيده و چشمهایي که از فرط بيخوابي قرمز شده بودن...به راحتي مي تونست دل هر آدمي رو ببره!

بهش سلام کردم و اينطور جوابم رو داد:

"انسان هميشه دچار عادت و کليشه بوده و هست و براي هميشه در زندان اين دو چيز باقي خواهد ماند"

بهم سلام نکرد. وقتي دليل کارش رو پرسيدم گفت داره با چيزی بزرگتر از تخيل انسان مبارزه مي کنه. از حرفاش سر در نمي آوردم. براي همين پروندش رو باز کردم و رفتم سراغ اعترافاتي که کرده بود...

شما اعتراف کرديد که همسرتون رو سلاخي کرديد، و با سر وضع خوني به اداره پليس اومديد و خودتون رو تسليم کرديد.اين درسته...؟

حرفم ر قطع کرد و اين جور ادامه داد...

من همسرم رو يک سال قبل از ريختن خونش کشتم.شما همسر داريد؟

مجبور بودم جوابش رو بدم...

- بله...

تا به  حال از رازهاي که همسرتون در مورد خودش و شما داره پي بردين؟

- خوب معلومه که هر زن و شوهري هم راز هم هستند و هيچي رو از هم پنهان نميکنن...

بهم خنديد و حرفم رو قطع کرد.دليل خندش رو پرسيدم...

- من گفتم راز...معمولا راز به چيزي گفته مي شه که هيچ کس از اون خبر دار نباشه.

همين سوال رو در مورد من پرسيد:

- آیا همسرتون تا به حال به رازهاي شما پي برده؟

وقتي اين سوال رو پرسيد مي خواستم ازش بخوام که ديگه اين سوالها رو نپرسه ولي فکر کردم !!! که جواب اين سوال رو ميدونم بهش گفتم:

- وقتي رازي فاش بشه ديگه اون راز نيست...

باز هم بهم خنديد. ديگه داشت کنترل جلسه از دستم خارج ميشد.

گفت:

- شما هم مثل همه آدمهاي ديگه رازهاي دارين و دوست ندارين که براي ديگران فاش بشه. اين با اون حرف اولتون که همه زن و شوهرها هم راز هم هستند تناقض داره. شما هم مثل خيلي از آدمهاي ديگه دارين خودتون رو فريب ميدين... (ادامه دارد...)


پ.ن۱: جویدم... جویدم تا طعم واقعی اش را بیابم، با اینکه از پیش می دانستم تلخ است!!!

پ.ن۲: دست از سر خدا برداشته ام
آبمان از اول هم توي يك جوب نميرفت
معامله هاي پاياپايمان به كار نيامد
نه من تاجر خوبي هستم
ونه او خداي خوبي!
دلتنگي هايم را پس مي آورد
ميگويد مشتري اول و آخرش خودت هستي!
بايد ميدانستم كه اين روزها نميشود روي خدا حساب كرد!

+ نوشته شده در  86/06/01ساعت 13:30  توسط سامره | 

باید.....!

                                             ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

 زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند.

                    کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

                                                                          خوب بدان!...

                                          دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست


راستش رو بخوای من هنوز نفهمیدم منظور از عشق چیه! به نظرم میاد عشق یه حقۀ گنده اس که واسۀ سرگرم کردن مردم ساخته شده! هر کیو می بینی داره از عشق حرف می زنه: کشیشها، آگهی های تبلیغاتی، نویسنده ها، آدمای سیاسی و بالاخره اونایی که راس راسی عشق می کنن! من از این کلمۀ لعنتی که همه جا و تو تموم زبون ها ورد دهن آدمهاست، متنفرم!

سعی می کنم هیچ وقت کلمۀ دوستت دارم رو به کار نبرم و هیچ وقت به خودم نگم این چیزی که قلب و روحم رو داغون می کنه عشقه!...

 

.... بودن با پدرت این رو بهم فهموند که هیچی مثل تمایل یه مرد به یه زن یا یه زن به یه مرد آزادی آدم رو تهدید نمی کنه! .... مثل یه سگ که تو دریا افتاده دست و پا می زنیم تا خودمون رو به ساحلی که وجود نداره برسونیم! ساحلی به اسم دوست داشته شدن و عشق کسی بودن! اگه به این ساحل برسی هم تازه از خودت می پرسی که : واسه چی پریدی تو آب؟ ... شاید از ترس سکوت و تنهایی؟ شاید محتاج اونی که کسی رو تصاحب کنی یا کسی تصاحبت کنه؟ بعضیا به همین می گن: عشق! ولی به نظر من عشق خیلی کمتر از اینه که برات گفتم! مثل یه جور گرسنگی که بعد از سیر شدن سر دلت می مونه و حالت رو می گیره! بعدش نوبت استفراغه! چرا هیچکس و هیچ چیز نتونست معنی این کلمه رو به من حالی کنه؟ خیلی دلم می خواد معنیش رو بفهمم! تشنۀ فهمیدن معنی اونم!

                                                                                                                         اوریانا فالاچی


پ.ن۱:عطف به کامنت های پست قبل: لطفاً جملۀ ای رو که از اوریانا فالاچی نوشتم با دقت بخونید، احساس گناه کردن به خاطر دوست داشتن کسی فقط در حالت .... (این کلمه رو ننوشتم تا وبلاگم دوباره فیلتر نشه) با احساس گناه از بودن در  این حال فرق می کنه.

 

پ.ن۲: اوریانا فالاچی می تونه هر شخصیتی داشته باشه، مثل بقیه انسانها، هیچکس کامل نیست،شایدم همه یه جورایی کامل باشن  به نظر من همه چیز این دنیا نسبیه! هوس باز بودن می تونه بد باشه، می تونه خوب ... به قول شاعر همچو حافظ به رغم مدعیان شعر رندانه گفتم هوس است!!!

فقط تنها چیزی که می تونم بگم اینه که اوریانا فالاچی از معدود نویسنده هایی که من خودم رو تو نوشته هاش پیدا می کنم، انگار کسی داره از زبون من حرف می زنه... فقط همین! شاید منم آدم هوس بازیم و از اعتراف یا پذیرش اون می ترسم!!!

 

پ.ن۳: دلیل خیلی از کارهای ما هم می تونه عکس العمل کارهای بچگانه دیگران باشه، و یا شاید هر دو دارن دست به کارهای بچگانه می زنن... گرچه شخصاً اعتقاد دارم هر مشکل و مسئله ای با حرف و گفتگو می تونه حل شه تا اگر سوء تفاهمی هست بر طرف بشه ... البته در صورتیکه طرف مقابلت بتونه و بخواد که در مورد مشکلاتش صحبت کنه ...

+ نوشته شده در  86/04/10ساعت 10:34  توسط سامره | 

باور نمی کنم این تو خود تویی
                            این تو که از خودش بی خود شده تویی

... باور کن همون یه ریزه حسی که بهش داشتم هم بعد دو تا تلفن آخر ته کشید! ... اون خوب می دونه که ازش نمی خوام باهام ازدواج کنه! هیچوقت اینو ازش نخواستم! هیچوقت هوس ازدواج نکردم و نمی کنم! پس واسه چی غیبش زده؟ شاید از اینکه فقط تو تخت خواب منو دوست داشته احساس گناه می کنه!

                                                                                      نامه به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی)


همه در غربت دو جسم به آغاز ادراک پلید می رسند...
زبان جام سکوت سر می کشد
نگاه، گناه ابلیس مست را کتمان می کند
آواها به خنده تمسخر می کنند
پاها به عریانی می نگرند
دستها رسیدن ناخواسته می طلبند
به تبلور دستها
شهد آخرین احساس را سر خواهم کشید

پرده را باید کشت.
برآمدگی احساس زیر انگشتان هوس تشریح می شود
                                                                   با لکه های سفید
زنی زیر آوار اجسام نابارور به زاد می اندیشد
                                                                   با رویای بی خویشتنی
به ادراک اندیشه های پلید سلام می دهد
                                                                   با زمختی جسمی روان
به تقوای زنی در تردید
ساعت ده و سی دقیقه
نه خدای من!!
سی دقیقه به یازده!
من به آغاز نطفه رسیده ام
                          به انتهای عشق
                                            به تجرد روح
                                                          به تجمیع جسم،
بعد از این هم
می توان آیا در لذت آخرین انسان اندیشید؟؟؟

+ نوشته شده در  86/04/04ساعت 8:35  توسط سامره | 

 به بهانۀ ۲۹ خرداد مصادف با سالمرگ استاد دکتر علی شریعتی و به نقل از جلد دوم کتاب گفتگوهای تنهایی:

 

دیگر بس است، باید بگوییم، من دیگر تاب ندارم، باید با هم آشنایی بدهیم، باید هم را اعتراف کنیم، من نمی دانم باید چه بگویم، باید چه بگوییم، چه حرف هایی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هایی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند، من دیگر تحملش را ندارم، از آن دریای آتش های مذاب، از آن کوه آتشفشان های دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد، گفتی از آن جرعه جرعه نمی توان آب برداشت، گفتی همۀ آن اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته ... از آن دریا بگو، گفتم که من تشنۀ آب نیستم، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم، من تشنۀ آتشم، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن، آن آتش فشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را یکجا بر سرم بریز، بگذار بسوزم، بگذار در آن آتش های سیال بگدازم، مترس، آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن، به جان من بریز، این همه در اندیشۀ سلامت و راحت من مباش! می خواهم در آنچه تو می گدازی بگدازم، بگو، بریز، دهانت را بگشای ای قلۀ سنگی آتشفشان! خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد ... من دیگر تحمل ندارم، آن زندان بزرگ را بشکن، همۀ آن زندانی های ابد را، آن محکومین ابد را، همۀ آن مجرمین را همان ها که جرمشان خیلی سنگین است، همان ها که از همه وحشی ترند، خطرناک ترند، همان ها که سالها در عمق سیاهچال درونت به بند کشیده ای، همان ها که در سلول های تک نفری محبوس کرده ای، همان ها که هرگز رنگ آزادی و هوای آزاد و آفتاب را ندیده اند، همان ها که هرگز کسی به ملاقاتشان نیامده است، همان ها را، همشان را یکسره آزاد کن، همه را به سراغ من بفرست، من همشان را در آغوش می گیرم، همه شان را می بوسم، دوست می دارم، من دیوانۀ دیدار آنهایم ... چرا آن زندان بزرگ را نمی شکنی؟ در اندیشۀ چه هستی؟ من دارم باز آتش می گیرم، یک لحظه سکوت مکن که خفه می شوم، ... باید مرا مواظبت کنی، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین سرد و ساکت خم نگه دارم و صبر کنم، استخوان هایم درهم شکسته است، بگو! نمی دانم چگونه باید حرف بزنم، چه باید بکنم که تو بفهمی حالم خوب نیست ...

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 14:10  توسط سامره | 

... خوشبختي بشريت زاده قلب حساس زن است ، و در احساسات اصيل روح او است كه احساسات روح هاي انساني زاده مي شود .

تمدن جديد زن را كمي عاقل تر كرده ، اما به واسطه آزمندي مرد ، بر رنج زن افزوده است . زن ديروز همسري خوشبخت بود ، اما زن امروز معشوقه اي بي نواست .

قانون كور و سنت هاي پوسيده زني را كه سقوط كرده مجازات مي كنند ، اما در بر خورد با مرد ، نگاهي آميخته به مدارا دارند.

آنگاه مسيح به من نگريست ، نيمروز نگاهش بر من تابيد ، گفت : تو عاشقان زيادي داري ، با وجود اين ، من تو را دوست مي دارم . مردان ديگر ، در مصاحبت تو ، خود را مي خواهند . من خود تو را دوست مي دارم . مردان ديگر ، در تو آن زيبايي را مي بينند كه پيش از پايان عمر خود آن ها، زايل مي شود . اما من در تو آن زيبايي را مي بينم كه زايل نمي شود ، و در خزان عمرت ، آن زيبايي از اين كه در آيينه خود را بنگرد ، شرمنده نيست ، و احساساتش جريحه دار نمي شود ، تنها منم كه در تو ان ناديده را دوست مي دارم.

اگرمي خواهيد زني را بفهميد ، گاه خنديدن به دهانش بنگريد ، اما براي ارزيابي يك مرد ، سفيدي چشمانش را هنگام خشم ببينيد.

قلب زن با گذشت زمان و تغيير فصل ها ، تغيير نخواهد كرد ، حتي اگر براي هميشه بميرد ، هرگز از بين نمي رود .

كسي كه به زن ترحم ميكند، از قدر او مي كاهد . كسي كه پليدي هاي جامعه را به زن نسبت مي دهد ، به او ستم مي كند . كسي كه خوبي هاي زن را نتيجه خوبي هاي خود مي داند و بدي هاي او را نتيجه بدي هاي خود ادعايي بي شرمانه دارد ، اما كسي كه زن را ، همان گونه كه خدا آفريده ، مي پذيرد ، عدالت را در مورد او روا داشته است.
شاعر و نويسنده هر دو تلاش مي كنند تا حقيقت زن را در يابند ، اما تا به امروز رازهاي پنهان قلب او را در نيافته اند ، زيرا آن ها از وراي حجاب ، جنسيت به زن نگريسته اند و جز ظاهر او را نديده اند ، آنها با ذره بين نفرت در جست و جوي زن بوده اند ودر نتيجه جز ضعف و فرمانبرداري چيزي نيافته اند.

زن ممكن است چهره خود را با لبخندي بپوشاند.

هر مردي دو زن را دوست دارد ، يكي زاييده خيال اوست و ديگري هنوز بدنيا نيامده .

مرد افتخار و شهرت مي خرد ، اما زن بهايش را مي پردازد.

اين روزها ازدواج مضحكه اي است كه به دست مردان جوان و والدين به پا مي شود . در بسياري از كشورها مردان جوان مي برند در حالي كه والدين مي بازند . به زن به چشم يك كالا نگريسته مي شود ، كالايي كه خانه اي آن را مي خرد و خانه اي ديگر آن را مي فروشد ، سرانجام زيبايي زن رنگ مي بازد و او همچون اثاثيه اي كه ديگر به كار نمي آيد ، در گوشه تاريك خانه رها مي شود...

                                                                                                           جبران خلیل جبران


وقتی که بودی
گفته هایت را می شنیدم و درک نمی کردم

اکنون که نیستی

ناگفته هایت را می شنوم و درک می کنم

چه دور بودی وقتی که بودی

و چقدر نزدیکی اکنون که نیستی

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 10:45  توسط سامره | 
شب که ماه را از جیب پیراهنم بیرون می آورم ...
صبح که آفتاب از نوک انگشتانم می ریزد روی چهرۀ امروز ...

یادم باشد
آنهایی را که به سایه ام دروغ پاشیده اند، ببخشم
و به کسانیکه تکه ای از روحم را کندند، بخندم

و به نشانی آسمان و تویی که الان رو به روی این شعر نشسته ای، بوسه ای پست کنم!

................

شاید وقتی دیگر ...

+ نوشته شده در  86/02/10ساعت 14:20  توسط سامره | 
ـ آن کیست که از امید نیرومند تر است؟
- مرگ

ـ آن کیست که از اراده نیرومند تر است؟
ـ مرگ

ـ آن کیست که از عشق نیرومند تر است؟
ـ مرگ

ـ آن کیست که از زندگی نیرومند تر است؟
ـ مرگ

ـ آن کیست که از مرگ نیرومند تر است؟
ـ روشن است، من

کلاغ عبور کن...!!!



 

+ نوشته شده در  86/01/25ساعت 10:32  توسط سامره | 

تمام هستی ام را برگی کن!
بر درختی بیاویز!
خودت باد شو!
بر من بوز!
خدا که شدی و از من گذر کردی ....
خیالم راحت می شود
جای پای تو، مرا
و همۀ هستی مرا
تقدیس می کند!

+ نوشته شده در  86/01/14ساعت 12:28  توسط سامره | 

در این آخرین گامهای چرخ گردون
در این واپسین نفسهای آتشین فصل سرد،
بار زخمهای روزگار بر تنم سنگینی می کند.
امانم را نمی دانم با خود به کدام ناکجا آباد برده؟
چرایش کشنده ترین زخم است.
صداقتم را در مسلخ تزویر سلاخی می کنند.

نمی دانم،
کجای این معبد تیره،
بسازم حجلۀ نیاز خود را،
چه باید کرد؟
کجا باید شد....

فقط گاهی می دانم،
تک درخت آوارۀ این بیابان تشنه منم.
تک قربانی این حماسۀ بی قهرمان منم.

شنیدن صدای فریاد را،
حتی ارباب کربلا دریغ کرد از این تشنه لب ...

تنها یار من هدهدی بود که،
فصل سرما بال به سوی گرما گشود،
و من تنها،
آواره،
بی کس،
خسته
و زخمی،
باز هم ستاره ای در آسمان قلبم ندارم.

و حالا دوباره آغاز می کنم این کهنه سال نو نوار را ...
الهی! حول حالنا الی احسن الحال .... 

 

+ نوشته شده در  85/12/22ساعت 15:15  توسط سامره | 

۱

سال بد

سال باد

سال اشک

سال شک

سال روزهای دراز و استقامت­های کم

سالی که غرور گدایی کرد …

 

 ۲

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتی مرگ دام نیست

چرا که یاران گم­شده آزادند

آزاد و پاک ...

 

۳

من عشق را در سال بد یافتم

که می­گوید« مأیوس نباش » ؟

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می­شدم

گر گرفتم

 

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم ،

 

چرا که زندگی سیاهی نیست

چرا که خاک خوب است .

 

۴                 

 من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

دنیا مرا نفرین کرد

و سال بد در رسید ...

 

و من ستاره­ام را یافتم ، من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم .

 

تو خوبی

و این همه اعتراف هاست ،

من راست گفته­ام و گریسته­ام

و این بار راست می­گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود .

 

۵

 تو خوبی

و من بدی نبودم .

تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و حرف­هایم همه شعر شد ، سبک شد

عقده­هایم همه شعر شد . سنگینی­ها همه شعر شد

بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد

همه شعرها خوبی شد

آسمان نغمه­اش را خواند مرغ نغمه­اش را خواند آب نغمه­اش را خواند...

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد .

من به خوبی­ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی­ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست بزرگترین اقرارهاست

من به اقراهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم .

 

۶

 دلم می­خواهد خوب باشم

دلم می­خواهد تو باشم و برای همین راست می­گویم

 

نگاه کن :

با من بمان !

 

"احمد شاملو"

 

+ نوشته شده در  85/11/17ساعت 11:24  توسط سامره | 

بازی روزگار را نمی فهمم...!
من تو را دوست می دارم....
تو دیگری را...
دیگری مرا ....
همۀ ما تنهاییم.

+ نوشته شده در  85/11/15ساعت 9:23  توسط سامره | 

راستی اگر تو را به جوایز نفیس بهشتی بشارت نمی دادند و اگر تو را از سیخ داغ و سرب گداخته نمی ترساندند، اگر روی زمین رهایت می کردند آزاد، آزاد به حال خودت و تو را می گفتند هر کار خواستی بکن، نه عذابت می دهیم و نه جایزه ات. در آن احوال از میان دروغ، نیرنگ، تهمت، دزدی، ناجوانمردی و ... و صداقت، راستی، شرف، انسانیت، ایثار، جوانمردی و ... کدام ها را انتخاب می کردی؟

+ نوشته شده در  85/10/27ساعت 12:4  توسط سامره | 

خـبـر دارى اى شيخ دانا که من              
خدا ناشناسم خدا ناشنــــــاس

نه سر بسته گويم در اين ره سخن          
نه از چوبِ تکفير دارم هراس

 

زدم چون قـدم از عـدم در وجود               
خدايـت بـرم اعتبارى نداشــت

خـــداى تو ننگيـن و آلوده بــــود               
پرستيدنـش افـتخارى نداشـــت

 

خــدايى بديـنـسان اسـيـر نـيــاز              
که بر طاعت چون توى بسته چشم

خــدايى که بـهـر دو رکعت نماز                
گر آيد به رحم و گر آيد به خشــم

 

خــدايى که جـز در زبـان عـــرب               
بــه ديـگـر زبـانـى نـفـهـمـد کــلام

خــدايى که نـاگـه شود در غضب              
بسوزد به کين خرمن خاص و عام

 

خــدايى چنان خودسر و بـلهـوس            
که قهرش کـنـد بـيـگـناهان تباه

بـه پـاداش خـشنودى يك مگـس              
ز دوزخ رهاند تنــــــــى پر گناه

 

خــدايى کـه بـا شـهـپـر جـبرئيل               
کند شهــرى آباد را زير و رو

خــدايى کـه در کـام دريـاى نـيـل              
برد لشكر بى کرانــــــى فرو

 

خــدايى کـه بى مزد مـدح و ثـنـا              
نگردد به کار کســى چاره ساز

خدا نيسـت بـيـچاره، ور نه چـرا               
به مدح و ثناى تو دارد نيــــــاز

 

خداى تو گه رام و گه سرکش است          
چو ديوى که اش بايد افسون کـنند

دل او به "دلال بازى" خوش است             
وگرنه "شفاعتگران" چون کننــد؟

 

خـداى تـو با وصـف غلمان و حـور             
دل بـنـده گـان را به دســت آورد

به مکر و فريب و به تهديد و زور                
به زير نگين هرچه هـسـت آورد

 

خـداى تو مانند خان مغول 

 "به تهديد چون بر کشد تيغ حکم"

ز تهديـد آن کـارفـرماى کـل                      
"بمانند کرٌ و بيان صم و بکم"

 

چو درياي قهرش درآيد به موج                 
ندانـد گـنه کاره از بـى گناه

به دوزخ درون افـکند فوج فوج                   
مسلمان و کافر، سپيد و سياه

 

خــداى تــو انــدر حـصـار ريــا                   
نهان گشته کز کس نبيند گزند

کسى دم زند گر به چون و چرا                
به تکفير گـردد چـماقش بـلند

 

خــداى تـو با خـيـل کـرٌ و بيان                  
به عرش اندرون بزمکى ساخته

چو شاهى که از کار خلق جهان             
بـه کـــار حـرمخـانـه پــرداخـتـه

 

نهان گشته در خلوتى تو به تو                
بـه درگاه او جز ترا راه نيست

توئـى مـحرم او که از کار او                     
کسى در جهان جز تو آگاه نيست

 

تو زاهد بدينسان خـدايى بـناز                
که مخلوق طبع کج انديش تست

اسير نياز است و پابـست آز                   
خدايى چنين لايق ريش تســــت!

 

نه پنهان نه سربسته گويم سخن            
خدا نيست اين جانور، اژدهاست

مرنج از من اى شيخ دانا که من              
خدا ناشناسم اگر "اين" خداست!

 

سعيدى سيرجانى

 

+ نوشته شده در  85/10/19ساعت 12:6  توسط سامره | 

داشتم کتاب "گفتگوهای تنهایی" (دکتر شریعتی) رو می خوندم، که یه اس.ام.اس از طرف شروین واسم اومد:

"یاد میلاد لطیف ترین انتخاب شده، عیسی مسیح مبارک"

تازه با این تبریک یادم افتاد که امروز تولد حضرت مسیح هست، بر حسب اتفاق داشتم صفحاتی از نوشته های دکتر رو می خوندم که در ارتباط با حضرت مریم و عیسی مسیح بود، تصمیم گرفتم قسمت هایی از همین کتاب رو اینجا بنویسم.


این بخش رو دکتر به نقل از شاندل نوشته:

" و...ای مریم ،

آنکه در تنهایی بلند و عظیمش از آغاز آفرینش لب فرو بسته بود و در بالای ابرها ، بر بالش استغنای شگفتش از صبح ازل تا شام ابد چشم به آسمانها دوخته بود ،و تنها در دو هزار سال پیش از این ، روح القدس خویش را در کلمه ای نهاد، و چشم برای نخستین بار به زمین فرو دوخت،و در زمین در پی تو گشت و تو را یافت و روح القدس خویش را از بام بلند خلوت عظیم ابدیش فرو فرستاد تا در دامن تو بنشیند و کلمه اش را در جان تو نهاد و تو آن را بر داشتی و در درون پروردی و زادی و بر دامن گرفتی و شیر جان خویش را در کامش ریختی و مسیحش بر آوردی ... ، هرگز غرورش نشکست و خود را خوار نیافت و سخن کافران و نادانان را که گفتند :

"خدا مبتلای عشق زنی از زنان زیبای اورشلیم شده است و با او ازدواج کرده است و همسر او شده است و همسر یوسف نجار را به خلوت دست نایافته بلندش برده است و پدر عیسی گشته است"

 

و چه و چه ها که نگفتند !

همه را به جان خرید و شکیبایی کرد و فریاد کافران و نادانان را که کلمه نمی شناسند و عشق خدا و مریم را فهم نمی کنندو خانواده ای را که در آن پدر روح القدس است و مادر مریم و فرزند مسیح نمی دانند و همسری را جز شرکت سهامی و عشق را جز ترازوی بارکشی ندیده اند،همه را ناشنوده گرفت و خود را و چنین حادثه شگفت را خواری نیافت و دریای عظیم غرورش بر نیاشفت با آنکه متکبر است و پر از جبروت و مستغنی و " یگانه "

و...تو...ای مریم ،

مادر مسیح ،

همسر پاک خداوند یگانه بی شریک !

این سخن را که در انجیل خوانده ایم تو بر زبان آورده ای ؟

نه ،این سخن مریم عذرا، هم آغوش روح القدس ،آنکه بار کلمه را که روح القدس در درونش نهاد با جانش پروردو مسیح را زاد نیست،این جمله مریم دیگری است، سخن مریم همسر یوسف نجار است و مخاطب آن نه روح القدس،که یوسف است ! "!

 

دریغا که انجیل را تحریف کرده اند، شاندل همه عمرش را شب و روز بر روی این کتاب مقدس آسمانی نهاده است تا آن را تصحیح کند،نسخه منحصر به فرد است و مقابله و مقایسه ممکن نیست،اما ، شاندل مریم شناس و مسیح شناس است، و شامه فهم آیاتش قوی است، او خواهد توانست، اما به گفته خود شاندل :

 

" در آن حال که نشئهً گرم و مرموز آیات انجیل روح مرا با روح القدس در می آمیزد و مرا تا عرش خدا ، تا ابدیت بلند و بی کرانه می برد و در فضای پاک و مستی بخش آن عشقی که در جان خدا به خاطر مریم شعله کشید غرقه می سازدم و غرق جذبه های شگفت می شوم ناگهان گاه جمله ای اینچنین ، همچون تیر زهر آلودی مرا که همچون پرنده ای در اوج معراج های بلندم می پرم مجروح می سازد و خسته و خونین و دردمند به گوشه ای بر خاک  می افتم و دست و پا می زنم و ماهها می گذرد تا ایمان من به مریم ، نیاز من به مسیح مرا نجات می  دهد و شفایم می بخشد و باز ، به سختی ،اراده و قدرت عقیده و احتیاج مرا بال و پری دیگر می دهد و پروازی دیگر آغاز می کنم ! "

 

" ... من عشق را از او گدایی نمی کنم ، اگر او نخواهد من نیز نخواهم خواست ! "

 

اما، این خبر بزرگی است و در عین حال که بسیار بد است و آزار دهنده است خالی از حکمتی نیست و این مرا به تردید افکنده است که شاید این جمله تحریف نباشد، آیه باشد،سخن مریم باشد و ما معنی پنهانی آنرا در نمی یابیم و بیهوده آنرا از زبان او بعید می پنداریم و آن حکمت که در این سخن نهفته است این است که بر خلاف آنچه ما می اندیشیم عشق مریم جز عشق روح القدس است ...

 

 

...من معتقدم که انجیل یک کتاب آسمانی است بی شک،جمله هایش پیداست که آیه است ، بوی سخن مریم می دهد ،روح روح القدس از آن پدیدار است ، ...طعم خدا می دهد، اما افسوس ، پاپ ، متولی کلیسا ، تدوین کننده انجیل ، که انجیل سالیان دراز، در خانه آنها ، دست بوده است ،آنرا تحریف کرده اند،از خود بر آن افزوده اند،و این جمله ها یادگار آن است.

 

این جمله آیه نیست،چگونه مریم می تواند با روح القدس چنین سخن بگوید ؟!

....چگونه ؟

این جمله...سخن زنی است به مردی ،... نه، خانمی به آقايی که که می خواهد عاقلانه هم را دوست بدارند...چه ،آنها نمی خواهند در یکدیگر محو شوند، نمی خواهند در عشق" نباشند"،می کوشند تا در دوست داشتن هر کدام خود را محفوظ نگاه دارند ! چه ،در کار آنها عشق سوختن نیست ، سنجیدن است ،آتش نیست ، ترازو است ،و هر یک را پله یی ، کفه ای .... و اگر هر کفه سنگین تر شود ، عشق به هم می خورد ،اگر یکی بیشتر بسوزد کلاه سرش رفته است ،دو شریک اگر در شرکتشان یکی پول بیشتری پرداخت ، یا کار بیشتری کرد مغبون شده است ، آن دیگری سود کرده است و این ضرر ، و این چه رنجی است !

 

" ما در این خانه با هم زندگی می کنیم ، خوب ، پس یک روز تو جارو کن ، یک روز من . "

چقدر درست و عاقلانه و حق !حرف حساب !حساب،حساب،حساب ! وای که چقدر "حساب"همه چیز را آلوده است !حتی انجیل را ،حتی روح مریم را حتی مریم را ، حتی مریم را .

 

... این پاپ است که دین را ترازو کرده است و مریم را در کفه ای نهاده و روح القدس را در کفه ای دیگر ! وگر نه چگونه مریم عشق را ساخته اراده می داند و در آن از خواستن و نخواستن دم می زند ؟

.

.. و چنین است گه شاندل که خود یک مسیحی متعصب است ، این جمله را که بر متن انجیل افزوده اند چنین به طنز تفسیر می کند که :

 

"... روح القدس نیز در پاسخ مریم می گوید :و تو ای مریم ! ای روح شرق ، زیباترین و خوب ترین دختران اورشلیم، ای که به همسری خدا آمده ای و مادر مسیح او گشته ای !اگر در عشق به روح القدس ، در نیاز به کلمه الله گدایی احساس می کنی ، هرگز روح القدس خواری تو را نمی پسندد،هرگز تو را خوار نخواهد کرد ،اگر تو توانایی آنرا در خود می یابی که عشق را- اگر روح القدس نخواهد – تو نیز نخواهی، نخواهد خواست ! "

 

بگفتۀ شاندل:" مریم بود که یهوۀ خشک و بلند گرا و بینیاز و مقتدر تنها را که بر عرش کبریائیش تکیه زده بود و آفرینش را دهی ویرانه وپست در زیر پای خویش می یافت و به زحمت گاه نگاهی بر آن می افکند ، از کرسی عرش به زیرش آورد و به زمینش کشاند و نرم و رام و مهربان بر روی خاکش نشاند و او را که به چشم کسی نمی آمد در چهره ی معصوم و مهربان عیسایش مجسم کرد، آری ، مگر نه عیسی خداست؟ مریم بود که خدا را به زمین فرود آورد و در چهره ی انسانش ساخت و قیصر بود که بر صلیبش بالا برد و به چهار میخش کشاند...

 

اما باز کار مریم بود، او خدا را از آسمان به زمین فرود آورد و از زمین به آسمان دار بالا برد و اینبار خدا از فراز دار باز به آسمان تنهایی خویش صعود کرد ...

+ نوشته شده در  85/10/04ساعت 17:5  توسط سامره | 

شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازي کن. نمي‌داني چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: -نمي‌توانم بات بازي کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.

شهريار کوچولو آهي کشيد و گفت: -معذرت مي‌خواهم.

اما فکري کرد و پرسيد: -اهلي کردن يعني چه؟

روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستي. پي چي مي‌گردي؟

شهريار کوچولو گفت: -پي آدم‌ها مي‌گردم. نگفتي اهلي کردن يعني چه؟

روباه گفت: -يک چيزي است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.

-ايجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌اي مثل صد هزار پسر بچه‌ي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي کردي هر دوتامان به هم احتياج پيدا مي‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ي عالم موجود يگانه‌اي مي‌شوي من واسه تو.

شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم مي‌شود. يک گلي هست که گمانم مرا اهلي کرده باشد.

روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ي زمين هزار جور چيز مي‌شود ديد.

شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ي زمين نيست.

روباه که انگار حسابي حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ي ديگر است؟

-آره.

....

روباه آه‌کشان گفت: ...!

زندگي يک‌نواختي دارم .....

اما اگر تو منو اهلي کني انگار که زندگيم را چراغان کرده باشي. آن وقت صداي پايي را مي‌شناسم که باهر صداي پاي ديگر فرق مي‌کند: صداي پاي ديگران مرا وادار مي‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه‌اي مرا از سوراخم مي‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را مي‌بيني؟ براي من که نان بخور نيستم گندم چيز بي‌فايده‌اي است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزي نمي‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتي اهليم کردي محشر مي‌شود! گندم که طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي‌اندازد و صداي باد را هم که تو گندم‌زار مي‌پيچد دوست خواهم داشت...خاموش شد و مدت درازي شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت مي‌خواهد منو اهلي کن!

شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلي مي‌خواهد، اما وقتِ چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا کنم و از کلي چيزها سر در آرم.

روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايي که اهلي کند مي‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها مي‌خرند. اما چون دکاني نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بي‌دوست... تو اگر دوست مي‌خواهي خب منو اهلي کن!

شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟

روباه جواب داد: -بايد خيلي خيلي حوصله کني. اولش يک خرده دورتر از من مي‌گيري اين جوري ميان علف‌ها مي‌نشيني. من زير چشمي نگاهت مي‌کنم و تو لام‌تاکام هيچي نمي‌گويي، چون تقصير همه‌ي سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش مي‌تواني هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشيني.

فرداي آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.

...

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلي کرد.

لحظه‌ي جدايي که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمي‌توانم جلو اشکم را بگيرم.

شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمي‌خواستم، خودت خواستي اهليت کنم.

روباه گفت: -همين طور است.

شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير مي‌شود!

روباه گفت: -همين طور است.

-پس اين ماجرا فايده‌اي به حال تو نداشته.

روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمي که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع مي‌کنيم و من به عنوان هديه رازي را به‌ات مي‌گويم.

شهريار کوچولو بار ديگر به تماشاي گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزني به گل من نمي‌مانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه کسي شما را اهلي کرده نه شما کسي را. درست همان جوري هستيد که روباه من بود: روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ي عالم تک است.

گل‌ها حسابي از رو رفتند.

شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالي هستيد. براي‌تان نمي‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر مي‌بيند مثل شما. اما او به تنهايي از همه‌ي شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايي که مي‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پاي گِلِه‌گزاري‌ها يا خودنمايي‌ها و حتا گاهي پاي بُغ کردن و هيچي نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

و برگشت پيش روباه.

گفت: -خدانگه‌دار!

روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازي که گفتم خيلي ساده است:

جز با دل هيچي را چنان که بايد نمي‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمي‌بيند.

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمي‌بيند.

-ارزش گل تو به قدرِ عمري است که به پاش صرف کرده‌اي.

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمري است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کني. تو تا زنده‌اي نسبت به چيزي که اهلي کرده‌اي مسئولي. تو مسئول گُلِتي...

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

http://www.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_18.html


خيالي نيست .

ميان اينهمه نا اهلي ...

اگر " اهلي " چشمانت شوم که عجيب نيست .

عجيب اينهمه تنهاييست بعد از ...

                                              " اهلي شدن "

" تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي کن "

" تو اگر دوست مي خواهي ... "

" تو اگر دوست مي خواهي ... "

چه زود اين " شاهزاده " اي که دل " کوچولو"يي داشت

اهلي گندمزار موهايت نه ...

که اهلي

اينهمه اهلي کردنتت شد .

چه خيالست وقتي تو باشي .

حتي اگر اهلي من هم نه ...

حتي اگر هم اهلي ديگري ...

همينکه باشي بس است براي ...

لااقل براي تنها بودن .

بودنت مهم است " بانوي مهربان هميشه و نامهربان اين روزها  "

مي دانم چرا دستم به شعر نمي رود .

اما ...

چه خيالست وقتي تو باشي .

اما وقتي متولد مي شوي در نگاهي که ...

بگذريم ...

نگفتن بهتر است ...

امشب ...

با اينهمه دلتنگي " از همه جا آمده و به من رسيده "

کجايي که ...

 به گريه هاي شاهزاده ي اهلي شده ات بخندي...

گل من باش و ديگر هيچ....

(منبع: سایت کلوب)

+ نوشته شده در  85/09/10ساعت 23:52  توسط سامره | 
+ نوشته شده در  85/08/10ساعت 22:44  توسط سامره | 

تو را مي شناسم
پاسخ معماي شيرينت را
تلخ 
...
دريافته ام

اگر چه با تو
خورشيدي ست
اما سرزمين هاي من از خورشيد تو،مرز هاي يخ بندان اند

و اگر چه با تو نوشدارويي ست
اما غرور دردهاي من با نوشداروي تو،تجربه گران شکستنند

باید تو را در بیداری خواب آلوده ام فراموش کنم
زبان هاي اندرز در کارند
و چراغ هاي منطق فروزان

اما خواب های بیدار
خواب هاي اراذل
تو را به تصوير مي کشند

با من کاریت هست
در گوشم زمزمه مي کني و با من
قرار عاشقانه اي مي گذاري

به گويش فراموشي سخن مي گويم
بايد نام تو را چونان آناني که به چهره مي شناسم فراموش کنم

لهجه نصيحت سخت زنده است:
هر آن چه بر تو
مي گذرد ...اين روزها
...
و البته اين شب ها(!) طبيعي ست

این طبع آدمی است
بر خاک سرد اعتماد کن
هر آتشي به خاک...خاک مي شود

اما رویای تو خاک سبز را سرخ می کند
به قامت نه کند تر و نه شتابان تر از من ...
با من
خيابان آشنايي را گام مي نهي

دستم را بگير
این صدای تو ست
بی هراس و مومن
دست های کوچک مرا


به ساقه رسيده دستت
پيوند مي زني

من سخت درتکاپوي پاسخم
اين خواب ها بازمانده کدامين خاطره مشترکند

خاطرات هیچ؟
خاطرات خالي؟
خاطرات نهيب هاي تو

از من بگذر
با من مپيچ
يا نويد دهنده کدامين خاطره ناممکن پيش رويند؟

دوري از من...آن سوي مرزي مبهم
اما رقص دستانت به من سلام مي دهند

و چشمانت ازچشمانم به من نزديک ترند
و گونه هايت به خاطر من

رنگ به رنگ اند و شاد

چراغ منطق فروزان است
و فرمول ها - آن گونه که تو مي خواستي - بر من حاکمند

اما...

ضرب تو در تو
ديگر
بهار نمي شود

جز در خواب هاي ساده دل من



ممنون از ارشک عزیز

آبی تر از آنیم که بی اشک بمیریم، از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم، تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم، شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 

+ نوشته شده در  85/08/06ساعت 12:39  توسط سامره | 
من از این حرف ها بزرگترم
تو دل کوچکت خیابانی است

به خیابان نمی رود دل من
من دلم توی خانه زندانی است

تو نمک گیر من شدی، باشد
این که یک اتفاق معمولی است

من اگر سفره دلم پهن است
در دل من همیشه مهمانی است

روزگارم سیاه شد با تو
که الهی سفید بخت شوی

چشم های تو کافرم کردند
دور شو نوبت مسلمانی است

ساحلت را رها نکن امشب
ابرهای سیاه بسیار است

دل به دریا زدی مواظب باش
این طرف ها همیشه طوفانی است

تو که خاتون خوب من بودی
روسری را درست کن دیگر

باد دارد می آید و دل من
مثل موهات در پریشانی است

به دو تا خوشه گندم و گیلاس
سرزنش می کنند آدم را

عاشقی هیچ دست آدم نیست
کار خط های روی پیشانی است


ممنون از مانی عزیز
+ نوشته شده در  85/07/26ساعت 9:45  توسط سامره | 

باز باران بی ترانه
با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می خورد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمۀ باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش، آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد

نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در انتهای رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست

نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران، از برای نان

مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم کجای این لجن زیباست

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی، عدل کم دارد

ممنون از آرنیکای عزیز

 

+ نوشته شده در  85/07/12ساعت 13:8  توسط سامره | 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !

ممنون از حمید عزیز

+ نوشته شده در  85/07/04ساعت 20:24  توسط سامره | 
۱- اگه پدرت فقیره، سرنوشتت این بوده اما اگه پدر زنت فقیره حماقت تو بوده
۲- من باهوش به دنیااومدم اما تحصیلات خرابم کرد
۳- تمرین آدمو کامل می کنه ولی هیچکس کامل نیست، پس برای چی تمرین کنیم.
۴- اگه واقعیت اینه که مابرای کمک به بقیه اینجا هستیم، پس بقیه برای چی اینجان؟
۵- علم میگه: نور سرعتش سریعتر از صداست ولی مردم تا حرف نزنن روشن نمی شن.
۶- پول همه چیز نیست، عبر بانک و مستر کارت هم هست.
۷- همه باید حیوونها رو دوست داشته باشن، اونا خیلی خوشمزه هستن.
۸- پشت سر هر مرد موفقی یک زن هست، و پشت هر مرد نا موفقی ۲ تا زن.
۹- موفقیت هات بستگی به رویاهات داره، پس برو بگیر بخواب.
۱۰- کار زیاد کسی رو نکشته، ولی چرا آدم ریسک کنه؟؟
۱۱- خدا، فامیل رو برامون ساخت(بدون حق انتخاب)... خدا رو شکر که دوستامون رو خودمون انتخاب می کنیم.
۱۲- هر چی بیشتر یاد بگیری، بیشتر می فهمی، هر چی بیشتر می فهمی، بیشتر یادت می ره، هر چی بیشتر یادت بره، کمتر می فهمی، پس اصلاً برای چی یاد بگیریم؟؟


 

+ نوشته شده در  85/07/04ساعت 17:29  توسط سامره | 
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
 
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

استاد زیاد مطمئن نبود.  پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!
(ممنون از حمید عزیز)


 

+ نوشته شده در  85/06/29ساعت 19:27  توسط سامره | 
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس
تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم
نميدانم چرا رفتي
نميدانم شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم


با تشکر از دوست عزیزی که بدون نام این شعر زیبا را برایم فرستاد
+ نوشته شده در  85/06/26ساعت 22:54  توسط سامره | 
تو دیگر نیستی که بشنوی
اما صدا همان صداست که دارد از عشق می خواند...
مگر می شود گذشت رفت و ندید
برگرد... همین الان! حالا ببین درست و دقیق
دلی از دست شد
دستی که دیگر نیست
و چشمانی که دیگر لرزه به دلت نمی اندازد
چشمانی که دیگر نمی خندد در خویش نمی شکند و نمی گرید

....

کی و کجا اصلاْ مهم نیست
اصل بودن و چگونگی شدن است

+ نوشته شده در  85/06/24ساعت 8:50  توسط سامره | 
و آنگاه خود را کلمه ای می یابی، که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم
و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی:
نه! هیچکدام
هیچکدام اینها نیست، چیز دیگری است
یک حادثه دیگری و خلقت دیگری
و داستان دیگری است

.... و خدا تازه آن را آفریده است.

                                           (دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  85/06/20ساعت 19:31  توسط سامره | 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم.....                      

                                     همان يک لحظهٔ اوّل٬

که اوّل ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،

                            جهان را با همه زيبايي و زشتي،

                                                       به روي يکديگر ويرانه مي کردم

 

                              **********************

عجب صبري خدا دارد

                 اگر من جاي او بودم...

که در همسايه ي صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم ،

 

                            نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم،

                   

                             بر لب پيمانه مي کردم...

               ******************************************

                     

عجب صبري خدا دارد

                 اگر من جاي او بودم ...

که مي ديدم يکي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين،

زمين و آسمان را

                     واژگون مستانه مي کردم

 

                                                                                                           

 

عجب صبري خدا دارد

                         اگر من جاي او بودم...

نه طاعت مي پذيرفتم،

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده ،

                            پاره پاره در کف زاهد نمايان ،

                 سبحهٔ صد دانه مي کردم......!

                           **************************

عجب صبري خدا دارد

                         اگر من جاي او بودم ...

                      براي  خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان ،

هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو ،

                         آواره و ديوانه مي کردم ....

 

 

عجب صبري خدا دارد

                         اگر من جاي او بود...

                          بگرد شمع سوزان دل عشّاق سر گردان ،

سراپاي وجود بي وفا معشوق را ،

                                  پروانه مي کردم

                     

                         *************************

 

عجب صبري خدا دارد

                 اگر من جاي او بودم ...

                     به عرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ،

تا که مي ديدم عزيز نابه جايي ، ناز بر يک ناروا کرده    خواري مي فروشد...

 

                  

                        گردش اين چرخ را،

                                          وارونه ، بي صبرانه مي کردم...

 

 

 

عجب صبري خدا دارد !

                 اگر من جاي او بود ...

که مي ديدم مشوّش عارف و عامي ، ز  فرق فتنهٔ اين علم عالم سوز مردم کش ،

 

              به جز انديشهٔ عشق و وفا ، معدوم هر فکري ،

 

                 در اين دنياي پر افسانه مي کردم....

                          

                          *************************

عجب صبري خدا دارد

                          چرا من جاي او باشم ،

همان بهتر که او خود جاي خود بنشسته و ،

                     تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

             وگرنه من بجاي او چو بودم ،

                                    يک نفس کيْ عادلانه سازشي ،

                      با جاهل و فرزانه مي کردم!؟

عجب صبري خدا دارد

            عجب صبري خدا دارد

                                                                                                                 معینی

 

+ نوشته شده در  85/06/15ساعت 20:9  توسط سامره | 

آدما شوخي شوخي زخم زبون مي زنن

... اما دلها جدي جدي ميشکنن

تو شوخي شوخي لبخند زدي

... اما من جدي جدي عاشقت شدم

نمي خوايي شوخي شوخي به اينکه جدي جدي دوست دارم فکر کني؟؟

+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 12:54  توسط سامره | 
نوشيدن خون خدا چه وحشتناک است و هولناکتر از آن دشنه اي است خونين که با آن خدايت را کشته اي!!

+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 12:53  توسط سامره | 
وقتي که ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم


 وقتي که ديگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم


 وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم


وقتي که او تمام کرد

من شروع کردم


 وقتي او تمام شد

من آغاز شدم


.... و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي کردن است

مثل تنها مردن....

                       "دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 12:31  توسط سامره | 
+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 12:28  توسط سامره | 
موفقيت
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

آينده
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

ازدواج
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.

فيلم كمدي
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.

دست خط
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.

حمام
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.

آينه
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...

تلفن
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."

پذيرش اشتباه
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

لباس شيك پوشيدن
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.

شستن لباسها
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

عروسي
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."

اسباب بازي
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.

گل و گياه
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.

سبيل
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

اسامي مستعار
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب ميز
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

پول
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

بگو مگوها
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود




با تشکر از سامان عزيز، البته به نظر من اين ها درسته همش هر چند که مطالب مربوط به خانم ها اونقدر با تمسخر بيان شده که کارهاي درست اونها هم مسخره به نظر مي آد.
+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 12:26  توسط سامره | 
+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 12:24  توسط سامره | 

هر روز با اميد ستاره شدن، روز را به شب مي رساند و در شب خواب ستاره شدن را مي ديد و فردا صبح به اميد آن که امروز شانس با او يا خواهد شد از خواب بلند مي شد و به هر کجا که مي شناخت سر مي زد.


تا اينکه بالاخره بخت با او يار شد و در فيلمي چند ثانيه نقش يک جنازه را بازي کرد. در پوست خود نمي گنجيد و سر از پا نمي شناخت چون اولين قدم را براي ستاره شدن برداشته بود.

+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 12:22  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان