تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

از این بالا که نگاه میکنی انگار یکی دستش را آورده کشیده روی زمین و یک مشت خاک برداشته، پخش کرده روی شهر. همه اش غبار است. دیگر از قوطی کبریتها و خیابانها و آدمها خبری نیست. فقط گرد و غبار است که جلوی چشمانت میرقصند و یادآوری ات میکنند آن پایین هیچ خبری نیست. درست مثل همین بالا که همه چیز در هاله ای از ابهام مانده است.
آن قوطی کبریتها، آن چراغهای قرمز سر چهارراه ها و آن گلفروش های آفتاب سوخته، همان قدر حرفی برای گفتن ندارند که تو که فقط یک ناظری، آن هم از این بالا!

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 0:16  توسط سامره | 

سپاه باید پشت مردم باشد اصل مردمند ارتش هم باید پشت مردم باشد ارتش وسپاه باید بگویند جانم فدای مردم اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است اصل مردمند رهبر هم جانش فدای مردم است ما همه برای مردمیم سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند.پشتیبان مردم باشد.اگر بگوید جانم فدای رهبر که این میشود همان زمان شاه پس مردم برا ی چی انقلاب کردند                                                                   صحیفه نور جلد سوم پاراگراف 132


دو تا پاهام حالت فلج پیدا کرده. ثانیه های بی خوابی، عکسها، خبرها، کارتون فوتبالیست های کانال یک، صبح و ورزش کانال دو، لذت نقاشی کانال سه، برنامه های طنز کانال استانی، درست وقتی که همه دنیا دارند ایران من رو به تصویر میکشند... باورش سخته ولی من تصویرهایی که امروز (چهارشنبه 13 آّبان) رو به روی چشمان خودم، در میدان هفت تیر دیدم رو نمیتونم حتی یک لحظه هم از جلوی چشمام محو کنم. سپهر که لحظاتی از خودم می پرسیدم که دوباره می بینمش!!! و برگشتش فقط یه معجزه بود ... فریادها... جیغ ها... ش.ع.ا.ر ها... مردمی که در خونه هاشون رو باز گذاشته بودن تا پناه بدن... پاکت های سیگاری که دست به دست میچرخید و دود میشد... من که مثل دیوانه ها بین جمعیت آش و لاش شده میگشتم تا دوستام رو پیدا کنم... باورش سخته ولی این کابوس یک لحظه از جلوی چشمام کنار نمیره...
تا آخر عمرم هیچ وقت اون چند ساعت رو فراموش نمیکنم ... (همه چیز امروز به خیر گذشت امروز خدا بدجوری مدیونمون کرد!!!)

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 0:42  توسط سامره | 

روزهای عجیبی رو میگذرونم. روزهایی که پر از ازدحام فکر و آدمه. زندگی ام شده درست مثل یک خیابون شلوغ در شلوغترین ساعت روز! اینکه همه، غریبه و آشنا بی توجه به چراغ قرمز و سبز و زرد و نارنجی و مشکی و ... رد میشن. از وسط باغچه ها میپرن. پل عابر پیاده هیچ مفهومی خاصی نداره. خط کشی های سفید هم! بقیه هم دستشون رو گذاشتن روی بوق و درست زیر پنجره یک بیمارستان بوق میزنند...بوق!
اون خلوتی که همیشه دوست داشتم هیچ وقت به دست نیامده. اون کنج عزلتی که باید گاهی توی زندگی هر کسی پیش بیاد. به صورت روتین... یک نقطه مشخص از سال... ولی وقت همین هم نیست. چرا؟ چون امروز تولد این هست، فردا تولد اون یکی هست، پس فردا اون یکی داره میاد ایران، ... این قدر زندگی درگیر جزئیات هست که کل اش فراموش شده! نمیشه که آدمهای زندگی ات رو
Ignore کنی. اون هم اون تعداد انگشت شماری که واقعا دوستشون داری.
وسط همه اینها گاهی یک سری اتفاق هایی هست که شکل ناخن های تیز یک ف.ا.ح.ش.ه از بالا تا پایین چیزی که بهش میگی وجود و پر از علامت سوال هست رو خراش میده. مثلا یک جمله خیلی بی معنی و توهم گونه و پرت زیر یک عکس! با همه اینها که یاد گرفتی بعضی چیزها واقعا مهم نیستند، واقعا ارزش ندارند، واقعا داده های پرت و مسخره ای هستند که قرار نیست حتی توجهت را جلب کنند، ولی گاهی میشود که توی تنهایی آخر شبت. وقتی بالش ات را بغل کردی رفتی رو به روی پنجره ای نشسته ای که جلویش پر از پنجره های دیگر است و قرار نیست از آسمان شب خبری باشد، وقتی نگاهت می افتد به تک تک آدمهایی که توی زردی این پنجره ها به کاری مشغولند، فکر میکنی چند نفر از اینها هستند که با همین تک جمله ها میتوانند روز آدمی دیگر را خراب کنند!
آدمهایی که تو دستشان را برای دوستی گرفته ای ... بالهایت را جمع کرده ای جا داده ای در کیفت و پیاده با هم راه افتاده اید تا به جایی نرسید!


پ.ن: ریحانه: "خانوم معلممون امروز گفت بزرگترین گناه شکستن دل آدمهاست"، تو مدرسه شما فقط گفتن فوق لیسانس و دکترا اگه گرفتین می شین آدم!!!

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 0:35  توسط سامره | 

ای انتظار پس کی به پایان می رسی، و چون به پایان رسی بی تو چگونه توانم زیست؟؟

مدتی است باور کرده ام که این مرد بیرون از زندگی من بوده است، شاید نه خیلی دور اما بیرون از زندگی من. باور دارم که او دیگر وجود ندارد، که جایی بسیار دور از من زندگی می کند، که دیگر هرگز به زیبایی آن روزها نیست، که متعلق به دنیای گذشته است. دنیای روزگار جوانی من، آن هنگام که سرشار از احساسات پر سوز و گداز بودم، زمانی که باور داشتم عشق جاودانی است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم نیست و از این دست حماقت ها.

بیست و شش سال داشتم، کنارش در ماشین نشسته بودم. نمی فهمیدم چرا او آن قدر گریه می کرد. سعی می کردم آرامش کنم. فکر می کردم از نبود من، از ناراحتی من آن قدر غمگین است و می خواهد اندوهش را به من نشان دهد. چند هفته بعد وقتی بر غرورم چون چیزی وقیح پا گذاشتم، ... تلفن زدم ... بالاخره فهمیدم... فهمیدم آن روز که مثل ابر بهار اشک می ریخت داشت بر مرده من گریه می کرد. داشت برای بی رحمی و دل سنگ خودش گریه می کرد.

ماه ها گیج و گنگ بودم و به این در و آن در می خوردم. به هیچ چیز توجهی نداشتم. سرگردان و مبهوت بودم، به این طرف و آن طرف سرک می کشیدم. هرچه حالم بدتر می شد، سرک کشیدنم بیشتر می شد. دختر قانع خوبی بودم ... در همه آن روزهای تهی خود را فریب می دادم. از خواب بر می خواستم و آن قدر کار می کردم تا از حال می رفتم، مثل همیشه خوب غذا می خوردم، با دوستانم بیرون می رفتم و با آنها مثل گذشته به آسودگی می خندیدم .. یعنی تلاش می کردم که اوضاع به همین منوال باشد ... اما کوچکترین ، کوچکترین تلنگری از سوی آنها کافی بود تا به تمامی بشکنم ...

خودم را گول می زدم، شجاع نبودم، احمق بودم ... چون فکر می کردم او بر می گردد، به راستی فکر می کردم او بر می گردد. هیچ برگشتی در کار نبود. حقیقت این بود که قلب من جمعه شب 2۵ مهر ماه 1387 در کنار خیابان در یک اتومبیل هزار تکه شده بود و من نتوانستم تکه ها را جمع و جور کنم، به این ور و آن ور خوردم، به هر سو پناه بردم، به هر سو که بود ... ماه هایی که پس از آن آمد و رفت هیچ تأثیری به حالم نداشت. برخی روزها تعجب می کردم، به خود می گفتم:

-          عجیب است ... فکر کنم دیروز اصلا به او فکر نکردم ...

و به جای اینکه به خود تبریک بگویم از خود می پرسیدم چطور ممکن بوده است، چطور می توانستم یک روز بی فکر کردن به او زندگی کنم. از همه بیشتر هزاران تصویری بود که از او بطور مشخص در یاد داشتم .. .همیشه همان تصاویر.

.

.

.

درست است. صبح ها پاهایم را روی زمین می گذارم. غذا می خورم. حمام می کنم. لباس می پوشم و کار می کنم. گاهی با پسرها بیرون می روم ... اما هیچ لطقی ندارد. احساسات من به صفر رسیده است ... دلقک عاشق پیشه تمام عیاری بودم. او را دوست داشتم و از فرط عشق از باقی کارهایم غفلت می کردم. فکر می کنم چون حین دست و پا زدن میان دیگر تردید ها و دودلی ها در دیگر کارهایم موفق نمی شدم، او مرا رها کرد، حتما فکر می کرده با آدمی مثل من آینده بسیار نامطمئنی خواهد داشت. دارم چرند می گویم، او تمامی دلایلش را با بی رحمی تمام در همان روزهای آخر گفت و احساسات مرا خفه کرد ...

وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...


پ.ن: سارا رفت ... جاش خیلی خیلی خالیه ...

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 0:1  توسط سامره | 

رادیوفردا دو همکار جوان خود را ناگهان از دست داد و اکنون به سوگ آنان نشسته است.

امیر زمانی‌فر و رزا حسن‌زاده آژیری که با مهین گرجی، همکار دیگرمان، به سفر رفته بودند در بازگشت، دیروز سه‌شنبه، در سانحه‌ رانندگی در نزدیکی پراگ جان باختند. مهین، بدون شور و شر همیشگی، اکنون بر تخت بیمارستان در اغماست.رادیوفردا دو همکار جوان خود را ناگهان از دست داد و اکنون به سوگ آنان نشسته است.


یک چیزی گیر کرده در گلویت. نمیتوانی بگوییش. هی آن را مرور میکنی. از جلوی چشم کلمه های سیاه میگذرند و دوباره سرریز میشوند به حلقت. تا می آیی دهن باز کنی تا بگوییشان باز هم دندانهایت سفت روی هم فشرده میشوند و نیمگذارند کلمات سیاه سرریز کنند بیرون و تو خلاص شوی.
باز کلمه های سیاه برمیگردند بالا و از روی مردمک چشت رد میشوند و انگار راهشان را تا مغزت باز کرده باشند یک صف طولانی میبندند پشت مخچه ات. هنوز اولین کلمه وارد نشده بقیه راهشان را کج میکنند و برمیگردند از چشمانت رد میشوند و دوباره میریزند توی حلقت!
این دندانهای لعنتی را باید خورد کرد در همچین دهانی که حرف زدن نمیگذارند!

باورم نمیشه ... مهین گرجی ... چند بار می خونم ... چند لحظه قبل نغمه زنگ زد و این خبر رو داد ... باورم نشد  ... خودم خوندم ... سایت رادیو فردا رو که بار می کنم ... مهین ...

سال ۷۹ با مهین آشنا شدم، تو روزنامه همکارم بود ... من و نغمه سرویس سینما و اون سرویس ورزشی ... بیشتر از ورزش بانوان می نوشت خودش همیشه می گفت ورزش بینوایان!!! پر از انرژی بود، این انرژی رو تو هیچکس سراغ ندارم ...۱۰ سالی از من بزرگتر بود اما پر از هیجان و امید ... چقدر اون زمان ازش یاد گرفتم ... ساید اون زمان اولین زنی بود که می دیدم اونقدر با اعتماد به نفس برخورد میکنه... بیشتر کشورهای دنیا رو دیده بود و اکثر دوستاش عیر ایرانی بودن و عاشق کارش بود ... اینترنت رو از اون یاد گرفتم و اولین ایمیلم رو اون واسم ساخت ... چقدر امروز به اندازه تمام سالهایی که ندیدمش دلم واسش تنگ شد ... تو رو خدا واسش دعا کنید ...

+ نوشته شده در  88/07/09ساعت 2:17  توسط سامره | 

چند روز است سعی میکنم بنویسم. دستم به نوشتن نمیرود. کلا کلمه ها توی ذهنم شکل نمیگیرند. حوصله ندارم بنویسم شاید چون چیز با ارزشی برای نوشتن وجود ندارد، دیگر... شاید هم نوشتن درباره ذهنیات کنونی ام کار ساده ای نباشد.
بعضی از آدمها رفتنشان مساوی تمام شدن آدمهای دیگر است. مخصوصا وقتی از کل دنیا فقط یکی دو  دوست باقی مانده باشد که بتوانی همه چیزهای خوب زندگی را با همه جنبه های بد و مزخرفش کنار او تجربه کنی. کسی که حاضر باشد مثل تو دیوانگی های تمام نشده اش را تجربه کند. رفتن سارا و ندا برای من مساوی انهدام است. به همین راحتی!
فکر کن دیگر کسی نباشد که نق و نوقت را بشنود. کسی نباشد که با هم فرار کنید بروید گم و گور شوید و حرفهای دری وری بزنید که حتی یک ذره اش هم ارزش شنیدن ندارد. کسی نباشد تا همه مزه های دنیا را با شما امتحان کند. کسی نباشد تا کافه نشینی تان را با او شریک شوید. کسی نباشد که بگوید و شما ساعتها گوش کنید. کسی نباشد که گوش کند و شما با یک رضایت بی حد و حصری زار بزنید! کسی نباشد پایه همه بچه بازی هایتان باشد و یک کلمه نصیحت بیجا نکند. ، کسی نباشد که وقتی همه دنیا بیزارتان کرده بروید سراغش. کسی نباشد ...


برای سارا: ازت متنفرم!!!! ( این رو با همون لحن همیشگی بخوان )

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 2:10  توسط سامره | 

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلب و می شناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه بیداره
نخواب آروم دل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گلوگه تو سینه
آخه بارون که نیست ، رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه
نترس از گلوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق سرد سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته ، گل پرپر
بگو باد ولایت ، پرپرت کرده
دلاور پر کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم
نذاشتن هرجا با همدیگه بد باشیم
کتابای سفید و دوره میکردیم
که فکر شب کلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب ، هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون ، بیا بیرون از این مرداب
نگوی تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صدتا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من ، بیا تا من ، نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره



بخواب ای حسرت صبح گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو پالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو ، کم داره پروانه
لالا لالا دیگه بسه گل لاله


پ.ن۱: وبلاگم امروز سه ساله شد، قبول دارم تو سالی که گذشت اکثر نوشته هام به درد سطل آشغال می خورد ...

پ.ن۲: شهریور پارسال اوایلش رویای خوشبختی برام واقعیت شده بود و روزهای آخرش تبدیل شده بود به طنابی که یه ذره یه ذره خفه ام کرد ... نوشته های شهریور ماه سال گذشته به خوبی اینو نشون می ده!!!

پ.ن۳: همه با هم در راهپیمایی روز قدس شرکت می کنیم!!!

+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 0:11  توسط سامره | 
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود
امشب با علی خداحافظی کردیم ... می ره امریکا ... واسه خودم اصلا خوشحال نیستم ... از اان دلم واسش تنگ شده ... یه بار دیگه بالا سره ویرانه خاطراتم نشستم و اشک ریختم ...
+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 1:52  توسط سامره | 

مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق بشود؟؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد، اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش کسی گرفتار است، یک دفعه، یه جایی می بیند که دلش ته دلش برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر با وفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اما اگر بی وفا باشد، می لغزد و همه عمر عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچکس حکمتش را نمی داند ... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند، فرار ندارد ...


پ.ن۱: این تمام توجیه من برای تلاش تو در شکستن من بود ... امیدوارم عادلانه قضاوت کرده باشم ...

پ.ن۲: ۲۷ سال تمام ...

+ نوشته شده در  88/05/11ساعت 1:10  توسط سامره | 

امروز با آزاده رفتم نماز جمعه!! کاری که تا حالا نکرده بودم ... مثل اکثر افرادی که اومده بودن ... هنوزم شک داشتم که درسته یا نه ... احساس می کردم یه بازی دیگه است واسه حضور اکثریتی مردم مثل روز انتخابات اما اینبار در نمار جمعه ... آفتاب و گرما شدید بود اما باز هم در اوج این گرما مردم زیادی بودند که به سمت محل برگزاری نماز می رفتند. تقریبا از میدان هفت تیر نیروهای انتظامی و پلیس ضد شورش در کنار برادران عزیر و دوست داشتنی بسیجی و لباس شخصی دیده می شدند ... هاشمی قرار بود بعد از مدتها سکوت رو بشکنه!!! هر کسی یه چیزی می گفت:

" نکنه نیاد"؛ " چقدر بد بخت شدیم حالا باید چشممون به دهن رفسنجانی باشه"؛ "خیلی نباید امید داشت؛ الان می یاد می گه با هم دوست باشین بچه ها"؛ "خیلی ... کمه اگه بازم از اونوری ها حمایت کنه، کلی فحش بهش دادن، بعیده سکوت کنه" و ...

مردم هم یک سری شعارهای تند سر داده بودند که به روشنی مشخص بود دلشون می خواد مردم رو به رگبار ببندند اما خب این نماز جمعه خودشون بود ... (گرچه کلی هم زدند و کی هم گاز اشک آور خوردیم اما خوب فضا آروم تر بود به نسبت شعارها)

"هاشمی هاشمی سکوت کنی خائنی"؛ "دولت کودتا استعفا استعفا"؛ "مج... بمیری، رهبری رو نبینی"؛ "مرگ بر روسیه"؛ "نصر من الله و فتح القریب ننگ بر این دولت مردم فریب"؛ " مرگ بر دیکتاتور" و ...

بالاخره خطبه ها شروع شد ... و من تمام مدت به این فکر کردم که این مرد چقدر باهوش است، آنقدر با سیاست و آرام صحبت کرد که در عین حال هم از مردم دفاع کرد و هم به شخص خاصی حرف مستقیمی نزد تا اگر کسی حرف هایش را به خودش گرفت نتواند حرفی بزند چون در هر دو صورت بازی را باخته!!! انگار که حریف را در مسابقه X-O دو راهه کرده باشی (یه نفراز دوست های سابق اینکار رو با من کرد ... قرار گرفتن در این شرایط خیلی سخته!!!)

حرف ها هاشمی قابل قبول بود ... انتظار کمتری داشتم ... اما خوب بعدش چه؟؟؟

آزاده حرف بزرگی را تکرار می کند (اگر اشتباه نکنم گاندی!!):ابتدا نادیده ات می گیرند، بعد تو را به سخره می گیرند، سپس با تو درگیر می شوند در پایان مجبور به پذیرش تو می شوند

فکر می کنم ما سه مرحله اول رو به سرعت طی کردیم اما این مرحله آخر چقدر می خواد طول بکشه تا واردش بشیم رو نمی دونم!!!


پ.ن۱: من نیاز به انتخاب سرنوشتم دارم نه پذیرش آن!

پ.ن۲: خدایا! من از سردیه زمستان و بی برگی پاییز می ترسم، کمکم کن تا گرمای تابستان و سبزی بهار رو همین حالا ذخیره کنم

 

+ نوشته شده در  88/04/27ساعت 1:7  توسط سامره | 

امروز بازم خبر مرگ ... یه جوون دیگه ... سهراب ... کجا معلوم نیست؟؟ کی کسی نمیدونه؟؟ فردا نوبت کیه؟؟؟ من یا تو؟؟؟ یا یکی دیگه از دوستامون؟؟؟

همکار سابقم مجید سعیدی هم دستگیر شد ... یکی از بهترین عکاسان ایران که هیچکس در مورد عالی بودن عکساش شکی نداشت ... نیمه شب توی خونه به همراه تمامی وسایلش ... هدف چیه؟؟؟ شناسایی تمامی کسایی که تو این تظاهرات ها بودن  از روی عکسای مجید، البته گویا عکاس اعتماد ملی رو هم گرفتن ... خدایا مردم ما بهای چی رو دارن می دن؟؟!!

دیشب با یکی از دوستای نزدیکم که می دونستم تو بسیجه و باز هم داشت از رئیس جمهور محبوب!!! دفاع می کرد و گفت که تو مسجد سنگر واساده که از مسجد مقابل یه مشت منافق (این خس و خاشاک نمی گفت!!!) دفاع کنه!!! حالم بد شد!!! حس کردم این پسره کامران کریم زاده است و داره چرند می گه!!! هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم  و گفتم که دیگه حاضر نیستم با کسی با این تفکرات دوستیم رو ادامه بدم ...

خدایا من دارم کجا می رم ...؟؟؟


پ.ن: برنده می داند به خاطر چه چیزی پیکار کند و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید اما بازنده آنجا که نباید سازش می کند و به خاطر چیزی که ارزش ندارد مبارزه می کند؛ می بینی من باختم چون روزها به خاطر تویی که ارزشش رو نداشتی مبارزه کردم ...و تو هیچوقت نخواستی بفهمی ...

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 1:34  توسط سامره | 
همه چیز مرده است!

آن چه را جنبنده می بینی زنده مپندار!

باد است که بر سر گندم زار می وزد!

آنان تکان می خورند اما زندگی نمی کنند!!

هر جنبنده ای مرده است

مرده است و هنوز رنج می برد ...


پ.ن۱: دلم خیلی گرفته ... مدتها بود که این حس ازم دور شده بود ... دلم خیی تنگه ... بازم این اشک های مسخره رهام نمی کنند ... از من چی می خوان نمی دونم ... مدتها بود که به صورت آن لاین چیزی ننوشته بودم ... دلم تنگه ... دلم فقط مرگ رو می خواد!! همین.

پ.ن۲:تا حلا شده با کابوس به خواب بری، با کابوس از خواب بلند شی تا اینکه کابوس برات عادت شه؟؟؟ اتفاقات بد ماله یه برهه کوتاه از زندگیه اما اثرش تا مدتها با آدم می مونه ...

پ.ن۳: قرارمون یادت نره ... دوست دارم یادت نره ....

+ نوشته شده در  88/04/16ساعت 0:52  توسط سامره | 

هراس من باري از مردن در سرزميني است كه مزد گوركن از جان آدمي افزون تر باشد (شاملو)


3 روزه كه هنگ كردم، از وقتي فيلم كشته شدن ندا رو ديدم، ندا دختري هم سن و سال خودم، به خاطر هيچ چيز مرد!!! يه لحظه چشم هاش از جلو صورتم دور نميشه ... حتي تو خواب هم لحظه اي كه داشت جون مي داد آزارم مي ده!!!  ندا براي چي مرد؟؟؟ چرا كشتنش؟؟ ما كجا داريم زندگي مي كنيم؟؟؟ براي چي داريم خون مي ديم؟؟؟ آقاي رئيس جمهور؟؟!!! شايد شما حس مي كنيد رئيس جمهور شدن هم مثل خونه خريدنه كه واسه اينكه چشمتون نكنن بايد واسش قرباني بدين اما چون مرتبه اش از خونه خريدن خيلي بالاتره پس قرباني هاش هم بايد خاص باشن!!!! .... خدايا چه اتفاقي توي كشور من داره مي افته .... اتفاقات اين چند روزه باورم نميشه ... لحظه مرگ كودك نوزادي كه تو آغوش مادرش به خاطر حجم زياد گاز اشك آور خفه مي شه يه لحظه تنها نمي ذاره ... و در اين حال نوشته هاي هوشنگ اسدي (اسدي يكي از هم بندان آقاي خامنه اي در دوران قبل از انقلاب بود) توي گوشم زنگ مي زند كه به نقل از آقاي خامنه اي در اوايل انقلاب مي گويد: " در حكومت اسلامي قطره اشكي از چشم بيگناهي نمي ريزد"  ... اما اشك كه هيچ، خون از دماغ كه سهل است خون از حلق و چشم و گوش و قلب هم در جمهوري اسلامي آمد اما شما نيمي از مردم كشورتان را اراذل و اوباش خطاب كرديد ... واقعا به كشوري كه حداقل 10 ميليون نفر اراذل و اوباش دارد چه مي توان گفت؟؟؟ ...

+ نوشته شده در  88/04/03ساعت 0:42  توسط سامره | 

جمعه 29/3/1388 ساعت 13

خطبه هاي نماز جمعه آغاز شده است. تمام محوطه دانشگاه تهران را حاميان دولت فرش كرده اند. حرف هاي رهبري اميد همه را نا اميد كرد:" تقلبي صورت نگرفته و به اين اعتراضات خياباني پايان دهيد و گرنه از اين پس جور ديگري برخورد مي كنم!!!" بوي خون مي آيد …

قرار بود فردا ساعت 16 يكبار ديگر به انقلاب برويم … چه مي شود … همه منتظر عكس العمل كروبي و موسوي مانده اند.

صداي الله اكبر ها از تمامي اين شب ها بشتر است. اين يعني فردا بايد برويم … بوي خون مي آيد … از همين حالا تلفن ها شروع شده است براي اينكه مبادا فردا بروي …

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 15:39  توسط سامره | 

پنجشنبه 28/3/1388 ساعت 14

باز سكوت و اينبار مقابل سازمان ملل متحد، و درخواست كمك ... مسوولان كشور نداي بر حق مردم را نشنيدند و آنها را اوباش خياباني خواندند تا ما شكايت خود را پيش بيگانگان ببريم. من و سار در كنار بقيه با دست بند هاي سبز. و اينبار پليسي در كنار ما بود كه از ما بود و دوستش داشتيم و با حضورش احساس امنيت داشتيم نه ترس دلهره ...

پنجشنبه 28/3/1388 ساعت 17

مترو قيامتي است!!! افتضاح شلوغ است و ما از اين شلوغي سر خوش!!! ميعادگاه ما اينبار ميدان امام خميني است. با لباس مشكي و دست بندهاي سبز.مير حسين هم آمده است. زهرا رهنورد هم كه طبق معمول همراهيش مي كند.

مير حسين لباس عزاي شهدا را بر تن دارد. بغض دارد و شهادت را تسليت مي گويد و باز از ادامه راه مي گويد.

در راه بر گشت فقط نيروهاي يگان ويژه را مي بينيم و لباس شخصي ها را!!! تنم مي لرزد. چه نفرتي كه نسبت به ايشان حس مي كنم …

به فردا فكر مي كنم و نماز جمعه و اولين خطبه هايي كه گوش خواهم داد… خدا به خير كند …

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 15:38  توسط سامره | 
از سمت انتظار می آیی

می نشینی روبروی ناباوری دهان نیمه بازم!!!

با همان بلوز قهوه ای رنگ

که

من خیلی دوست دارمش

و خیلی به تو می آید!

سلام می کنی

بلند جواب می دهم

جوابم گم می شود

در

عربده خنده رهگذر ها!!!

می ترسم!

در خیابانی نشسته ام

که

به خدا تو آمدی چند لحظه پیش

با همان لباس ...

به خدا تو آمده بودی

عربده خنده به توان بینهایت می رسد!

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 14:31  توسط سامره | 

بالاخره سال 87 تموم شد؛ بدترين سال زندگيم بود. راست مي گن سال رو هر جوري شروع كني ؛ همونطوري هم تموم ميشه ...

سال پيش بدترين لحظه ها رو موقع سال تحويل داشتم؛ با اشك شروع شد و با اشك هم تموم ...

پيش از اين تو هيچ سالي اينقدر گريه نكرده بودم ... اينقدر تحقير نشده بودم ... اينقدر احساس پشيموني نكرده بودم ... و هيچ وقت خنديدن از يادم نرفته بود ...

حاشا نمي كنم كه تو همين سال روزها و شب هايي رو داشتم كه حس كردم خوشبخت ترين و شادترين آدم روي زمينم ...

اما ... راست ميگن كه بدترين لحظات زندگيت و همون آدمهايي مي سازن كه بهترين ها رو باهاشون داشتي ...

در این آخرین گامهای چرخ گردون
در این واپسین نفسهای آتشین فصل سرد،
بار زخمهای روزگار بر تنم سنگینی می کند.
امانم را نمی دانم با خود به کدام ناکجا آباد برده؟
چرایش کشنده ترین زخم است.
صداقتم را در مسلخ تزویر سلاخی می کنند.

نمی دانم،
کجای این معبد تیره،
بسازم حجلۀ نیاز خود را،
چه باید کرد؟
کجا باید شد....

فقط گاهی می دانم،
تک درخت آوارۀ این بیابان تشنه منم.
تک قربانی این حماسۀ بی قهرمان منم.

شنیدن صدای فریاد را،
حتی ارباب کربلا دریغ کرد از این تشنه لب ...

تنها یار من هدهدی بود که،
فصل سرما بال به سوی گرما گشود،
و من تنها،
آواره،
بی کس،
خسته
و زخمی،
باز هم ستاره ای در آسمان قلبم ندارم.

و حالا دوباره آغاز می کنم این کهنه سال نو نوار را ...
الهی! حول حالنا الی احسن الحال .... 

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 17:0  توسط سامره | 

ميچرخيدم. نميدانم كجاي اين سقف داشت دور ماورائي ميزد. چشم كه برميداشتم تمام آدمكها رقصان تر از من در فاصله هاي خيالي ريشه دوانده بودند. من هنوز هم ميچرخم!
از آدمهاي ماورائي خبري نيست!
ديگر مست و پاتيل شدن هم دنيا را آن طور كه ساعتهاي كشدار با هم بودنهايمان ميچرخاند،‌نميچرخاند

+ نوشته شده در  87/10/08ساعت 22:54  توسط سامره | 

امروز داشتم فكر مي كردم كه چي بپوشم  ... بعد فكر كردم كه همون لباس هاي پارسال بهتره ... همون روسري؛ همون مانتو و شلوار و كفش ... و يه كم آرايش ... موهام رو هم چتري كردم تو صورتم(آخه هميشه مي گفتي اينجوري بهتره) تو آينه نگاه كردم ... سعي كردم بخندم اما نشد؛ فقط يه لبخند مسخره كه بيشتر به بغض شبيه ... ساعت ۳۰/۳ هست و من هنوز ۲ ساعت وقت دارم ... آخ مگه يادت رفته امروز سالگرد ... نمي خوام دير كنم؛ آخه شايد بياي و منتظر بموني و فكر كني كه نمي يام؛ آخه ما كه قراري با هم نذاشتيم ... به تو فكر كردم و اينكه تو چي مي پوشي امروز؟؟!!! فكر كردم كه چقدر خوبه تو هم همون لباس هاي پارسال رو پوشيده باشي ... همون بلوز سبز راه راه ... اما نه لوسه!!! من عاشق اون بلوز قهوه اي ام؛ كاشكي اونو پوشيده باشي؛ آخه مي دوني خيلي بهت مي آد.

برف شديد شده ... پارسال اين موقع هم بارندگي بود اما اينو يادم نيست كه برف بود يا بارون ... اما خوب يادمه كه چقدر هيجان داشتم ... يه حس خوب ... الان هم هيجان دارم اما بيشتر شبيه اضطرابه ... گاهي بغض مي كنم و بعدش ياد قديم كه مي افتم يه لبخند تلخ ...

هوا حسابي سرده و دستام از شدته سرما سرخ شده ... آخرم تاكسي گير نمي آرم و تصميم مي گيرم كه پياده بيام ... نگرانم كه دير برسم ...

بالاخره رسيدم سان سيتي ... اما دير شده ۱۰ دقيقه ... قرارمون ۳۰/۵ بود؛ ببخشيد ديگه آخه حسابي داره برف مي آد و خيابونها شلوغ ... اما مثل اينكه رفتي ... فقط ۱۰ دقيقه دير كردم ... نمي دونم ... شايد اصلا نيومدي ... آره؛ فكر كنم نيومدي اصلاً ... آخه خودت گفتي؛ پارسال تو رو درواسي حامد و ندا اومدي نه به خاطر من!!!

منم الان به خاطر خودم اومدم اينجا نه به خاطر تو ... خواستم همون جايي بشينم كه پارسال نشسته بوديم ... فكر اينجاشو نكرده بودم!!! دو نفر ديگه او نجا نشستن ... يه دختره ديگه جاي من و يه پسره جاي تو ... مي بيني من و تو هم نباشيم زندگي ادامه داره هنوز ... بغضم مي گيره و چشمام رو مي بندم و براشون آرزو مي كنم كه هيچوقت تجربه امروز من رو نداشته باشن ...

روبروشون يه ميز خالي هست اونجا مي شينم و يه قهوه مخصوص سفارش مي دم؛ همون سفارش پارسال فقط اينبار يكي ...؛ اما اون هم ندارن!!! انگار همه چي حتي قهوه هم با تو تموم شده  ...

ياد ۲۶ آذر پارسال ... چرا اون روز حس مي كردم كه تو هم خوشحالي؟؟؟!!! يادته مريض شده بودم و قرار بود اينجا كه مي يام واسم شكلات بخري؟؟؟ يادته مي گفتي عين بچه هايي ... شكلات دوست داري و وقتي يه چيزي رو مي خواي اونقدر مي گي تا بهت بدن و هيچجوري هم نميشه سرت رو گرم كرد و گولت زد ...

راست مي گفتي ... من هنوزم بچه ام ... هنوزم واسه چيزي كه مي خوام اشك مي ريزم ... فقط يه فرقي كرده ... دارم خودم؛ خودمو گول مي زنم و سرم رو گرم مي كنم تا كسي دلش واسم نسوزه ...


پ.ن۱: مي بيني دارم تك تك خاطره هام رو بالا مي آرم ... اما تازه اولشه ... هنوز راه زيادي دارم ...

پ.ن۲:من یه احمق الاغم. من یه آشغال عوضیم که حتی نمی تونه نگران نباشه. من مثل خر احساساتیم. من مثل بز گریه می کنم.
از من الاغ تر تا حالا وجود نداشته.
من حالم داره ازخودم به هم می خوره.

یکی بیاد منو خفه کنه همه مون راحت شیم.

+ نوشته شده در  87/09/26ساعت 23:53  توسط سامره | 

به اين روزا فكر كرده بودم اما هميشه فكر مي كردم كه يه جور ديگه بايد اتفاق بيوفته؛ آدم خودشو گول نزنه بهتره ... اين روزا آدمها منظورشون چيز ديگه اي هست ولي نمي دونم چرا يه حرف ديگه اي مي زنن.

الانم تنها نشسته ام و اصلا حواسم نيست كه همه دنيا با منه؛ مي دوني تنهايي خيلي سخته؛ روز ها رو دوست ندارم؛ مي خوام هميشه شب باشه و تاريك؛ توي روشنايي اصلا خبري نيست؛ يعني معلومه كه خبري نيست اما توي تاريكي آدم مي تونه اين احتمال رو بده كه چيزي يا كسي يه جايي منتظرشه ... مي دوني مي خوام دور خودم نرده بكشم؛ مثل مجسمه ها ... از آدمها بزرگ مجسمه ساختيم و دورشون نرده كشيديم!!! اگه كسي هم حرف اون ها رو باور كنه بايد دور خودش نرده بكشه ... من حرف همه اونها رو باور كردم ...

مي دونم واقعيت با خيال بافي خيلي فرق داره ... من توي اين مدت 10 سال بزرگتر شدم؛ پير تر شدم و با تجربه تر ... خيلي فكر و خيال ها به سرم زد ... شايد به اين فكر افتادم خودم رو بكشم ... يا داد بزنم كه از احساسات من سوء استفاده شده ... يا همه مردم پست و عوضي ان ... حتي بدتر از اينا هم ممكن بود پيش بياد ...

مي دوني هنوز اين حس جديدم رو نمي شناسم؛ مي دونم كه هنوزم براي من محترمي ... اما بذار اصلا برنگردي ... بذار خودم تنهايي از پس دلم بر بيام ... يه زماني دنبال كسي بودم كه شبيه من باشه؛ ولي ديگه نمي گردم ... چون ديگه از خودمم خوشم نمي آد ...

خطي به سوي پوچ؛ خطي به مرز هيچ

از من گريختي؛ بر خط سرنوشت خونابه ريختي ...


پ.ن: ۲۶ آذر ... ساعت 30/5 ؛ كافي شاپ ...؛ دو تا قهوه مخصوص ...؛  پشت نخستين ميزي كه برايم چيده بودي و من همه چيز را باختم؛ همون جايي كه بار ديگه اونقدر تحقير شدم كه خواستم تمام زندگيم رو بالا بيارم ... يه بار ديگه مي نشينم و مرور مي كنم خاطرات يكسال رفته را ...

+ نوشته شده در  87/09/22ساعت 18:35  توسط سامره | 

از قید هزار من و تو گذشته‌ام تا دیگر تو را نخواهم و هیچ کس را نخواهم تا بشوم آدم دیگری که با خودم خیلی فرق دارد. مرا که می‌شناسی وقتی تنها شوم دیگر هوای با تو بودن هم به سرم نمی‌زند. مرا که می‌شناسی اگر در خودم غرق شوم دست هیچ کس را به یاری نمی‌پذیرم. تو که می‌دانی پای لج و لج بازی که باشد هر شرطی را می‌پذیرم حتی شرط‌‌‌بندی‌های احمقانه‌مان را.

پ.ن۱: بابام چند روز پيش يه چيز خوبي بهم گفت؛ گفت آدم ها با هر مشكلي مي تونن كنار بيان تا با هم بمونن مگه اينكه همديگه رو دوست نداشته باشن ... و من الان ديگه دنبال هيچ دليلي نمي گردم ... ( دلت نخواسته منو؛ نگو كه مجبوري)

پ.ن۲: راستی یه تشکر بهت بدهکارم؛ عرق بيدمشكي كه از شيراز سوغات آورده بودي اين روزها به اجبار مامان خيلي بكارم اومد؛ مرسي ...

پ.ن۳: جوري دل آدمها رو بسوزونيم كه حداقل صداي آتش نشاني در نياد ...

+ نوشته شده در  87/09/10ساعت 17:29  توسط سامره | 

روي يكي از صندلي هاي پارك نشستم و آدمها رو نگاه مي كنم و تمام خاطرات با هم بودنمان مثل فیلم سینمایی جلو چشمام جون می گیره.آرزو می کنم که کاش همين الان از پشت چشمام رو مي گرفتي و مي خواستي حدس بزنم كه كي هستي؟؟!!! يا اينكه می یومدی و دستم رو می گرفتی و نمی ذاشتی برم. بعد فکر می کنم چه فایده، بالاخره که باید میرفتم. از توی دفتر خاطراتم هم منو نگاه میکنی، چیزهای گنگی میگی و می خندی، فكر كنم فهميدي چه آرزويي كزذم!!

 اشك تو چشمام حلقه مي زنه و بعد من دیگه صورتت رو نمی بینم. هوا ديگه تاريك شده. بغض گلومو فشار میده، ولی میدونم دیدن یه دختر تنهای گریون اون هم این وقت شب خیلی منظره قشنگی نیست و آدمها رو یاد خیلی چیزها میندازه. سرمو تکیه میدم به درخت و سعي مي كنم به هيچي فكر نكنم اما نميشه ...

چشمامو که باز می کنم، داره بارون میاد، خوبه ... اونقدر زیاد هست که اگه زیرش مثل ابر بهار هم گریه کنم، خیسی صورتم حیرت هیچ کس رو بر نمی انگیزه. پیاده میرم کلی، و فکر میکنم که آیا واقعاً برای درست زندگی کردن، باید می رفتي؟! سعي مي كنم خوذم جاي تو بذارم و به سوالام جواب بدم ... به تردیدت که فکر میکنم، قدمهام سست میشن؛ دوست دارم بيام سراغت و التماست كنم كه نري ... اما بعد فکر میکنم که کار درستی کردي، و این تردید، نتیجه نبودن اطمینانی که برای گرفتن تصمیم لازمه، نیست، که این تردید فقط و فقط به این دلیله که ...

تو چون مي خواستي درست زندگی کني، رفتي. رفتي تا روزی بیاد که همه به ارزش هات و افتخاراتت، با حسرت نگاه كنن و بتوني با غرور به زندگي پر از موفقيتت نگاه كني. خواستي که بري، برای اینکه روزی اگر پسري داشتي بتوني به پسرت بگي که هیچوقت نباید به هیچ دلیلی خودشو فراموش کنه، هیچ وقت نباید از کنار هم گذاشتن زندگی واقعی و رویاهاش طفره بره، که هیچوقت نباید از مقایسه اونچه هست با اونچه باید باشه، بترسه. که به هر قیمتی باید ، وظیفه داره، اصلاً مجبوره، که درست زندگی کنه، حتی اگه قیمت اون... بغض گلوم رو فشار میده....

سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم، به تمام لحظه هایی که با تو بودم، به روز، به شـــــب. و به تمام روزها و لحظه ها و شب هایی که میشد باهم بود....؟!!!


پ.ن۱: چرا آدمها فكر مي كنند كه بايد مثل چشمهاشون باشند؟؟؛ مثل چشم كه هر چي بهش نور تابيده ميشه تنگ تر مي شوند.

پ.ن۲:
- با وجود این تو همه کس من باقی خواهی ماند، مگر نه؟!
- چرا، چرا... امّا این همه کس ابتدا باید بتواند خودش یک کس باقی بماند؟ نباید؟!

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 22:28  توسط سامره | 
اشك از عشق فرمان مي گيرد ...
زنبوري پي چيزي مي چرخد
پي شهدي از عشق بايد

آرام روي دستانم
نيش تا انتهاي عشق مي نوشد
به شيريني نفرتي پاك ...

تحرك به اكراه عشق گور مي شود
جز اجبار نفس
سكوت حكمفرماست


پ.ن:فوق العاده ست. مدتها فکر میکردم آدمهایی که اعتراف میکنن وجدان اخلاقی والایی دارن. و حالا متوجه میشم که بعضی ها همان طوری که استفراغ میکنن اعتراف میکنن، بالا می آرن تا دوباره شروع کنن
+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 22:15  توسط سامره | 

نخواستم با غم بسازي
نخواستم هيچي نگي
نخواستم درد دلت روِِِ؛ ديگه با هيشكي نگي
آخه عشق اجباری نیست ...

به این قسمت آهنگ که می رسه؛ صداي MP3 PLAYER رو تا آخر بلند می کنم. او می خواند و من نت به نت نئشگی هایم را در صدایش معنی می کنم. پک های عمیق سیگار و سرفه های ناتمام ... و دستهای لرزان من که در هوا می رقصند تا حلقه های دود را از مقابل چشمان نیمه بازم کنار بزنند؛ تا من تو را آن گونه كه هستي ببينم؛ نه آن گونه كه مي خواهم. آخر عشق را هيچ اجبار نيست.

تا ديدم مي خواي بري
دلم راه تو سد نکرد
برو فردا مال تو
دیگه اینجا برنگرد

بغضم می گیرد؛ مي خواهم تكرار كنم كه برنگرد ... برنگرد ... اما زبان در دهانم قفل مي شود؛  و صدايي به من مي گويد كه چه بگويم و چه نگويم آرزوي بازگشتت به معجزه اي مي ماند كه از آن من نيست ...

اگه شونت تكيه گامه چرا من تنها شدم
چرا هر لحظم هميشه منم تنها با خودم
يه تصوير از عكس چشمات روي ديوار دلم
چقدر قصه ام خنده داره؛ چقدر بيكاره دلم

و من از اين خنده؛ گريه ام مي گيرد؛ اين روزها من هستم و MP3 PLAYER ام .... و چشم اندازي از تو خاطراتم كه من را كه با هر پله اميدوارتر از قبل قدم بر ميدارم ناديده مي گيرند!
تصاوير آخر؛ من تمام تصوراتم را از دستان هميشه باز تو دفن مي كنم زير قدمهايم و همان جا مي نشينم تا هميشه ...

+ نوشته شده در  87/08/02ساعت 0:42  توسط سامره | 

دستم رو آروم دراز می کنم برای لمس کردنت؛ و لب هام رو به لبهات میرسونم و بوسه ای...
خسته و نا امید از بوسه ای که به خودم زدم بیدار میشم. با دست هام توی تخت دنبالت می گردم. نه. نیستی. چشم هام رو باز میکنم.اتاق مثل قبر تازه کنده شده ای تاریک و خالیه. از پنجره اتاق میشه یه ستاره رو دید. شبه هنوز. چشم هام ساعت رو نمیتونن از رو دیوار بخونن.

احساس میکنم یه بادکنک بزرگ توی گلوم گیر کرده. نمیذاره نفس بکشم. یه بادکنک بزرگ تلخ مزه. حتی نمیتونم گریه کنم. لوس نیستم، فقط ...
کجایی که باز "سرشار"م کنی از شادی؟


پ.ن: من نمیگم که منطق نباید تو زندگی حرف اوّل رو بزنه، شاید باید بزنه. ولی یه چیزی هست، آدم یه قرضی به خودش داره که بالاخره یه روز باید پرداختش کنه.
+ نوشته شده در  87/07/25ساعت 19:51  توسط سامره | 

روزگارم شده روزگار هستي هاي بي پايان! هنوز هم سوسوي چراغها توي ذوق ميزند. سه بامداد گذشته و من هنوز نشسته ام و فلسفه هاي پوست كنده ام را قاچ قاچ ميكنم!
پارس سگها هم تمامي ندارد در اين روزگار هست هاي بي پايان تو!
لبخندهاي كج مينشيند گوشه لبهاي خسته و خواب آلود! ‌آخرش ليوان آب بايد واژگون شود تا اين جماعت شب نشين از صندلي هاشان كنده شوند و سر بسپارند به بالشهاي يخ كرده شان!
سرم را قايم ميكنم در خنكاي بالش، نگاهت ميكنم:
خيال خواب هم نميرسد در اين روزگار هستي هاي بي پايان!

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 23:57  توسط سامره | 

تنهايي كليشه وار
تنها سهمي كه گم نميشود
كم نميشود
هرز نميرود!

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 21:44  توسط سامره | 

شده ام موج سرگشته اي كه خودش را ميكوبد به هر چه مانده!
زخمي تر از اين نميشوم!
صخره ها هم ديگر آن صخره ها نيستند!
با هم طرح دوستي ريخته ايم
دل سپرده اند به آشفتگي هايم!
نميدانستم آدمي كه درد را ميفهمد
دوست داشتني تر جلوه ميكند!


پ.ن1: باور نمي كنم اين تو خود تويي ...
پ.ن2: بغض بزرگترين اعتراضه اما وقتي شكست ديگه اعتراض نيست التماسه (شكسپير)

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 13:24  توسط سامره | 

بعضي وقتا گفتن يا نوشتن يه چيزايي مثل بوسيدن يه كسيه كه خوابيده اگه ببوسيش بيدار ميشه و خوابي كه ميبينه نصفه ميمونه اگه نه، لذت بوسيدنشو وقتي خوابه از دست دادي مثه كاري كه ميخواي انجام بدي ولي حيفت مياد يا ميترسي اونجوري كه ميخواي نباشه مثه مردن، ميخواي بميري ولي ميترسي اونطرف خدايي در كار نباشه مثه وايسادن لبه دنيا مي مونه مثه وقتايي كه زندگي به وضوح، به مرگ تكيه داده ... باید به ابر بیاموزیم تا از عطش گیاه نمیرد


پ.ن: راستی دو سال پیش در چنین روزی این وبلاگ رو ساختم ...

+ نوشته شده در  87/06/14ساعت 20:13  توسط سامره | 

حياط خانه شما از سطح زمين بالاست. خيلي بالا. اين قدر كه ميشود شهر رو ديد. حتي زير پا له كرد. شهر را با تمام موجودات ريز و درشت اش!‌ درخت گل يخ آن طرف غوغا ميكند. دليل اين همه عطر ناگهاني را نميفهمم. مثل اين ميماند كه من را ميفهمد. درخت را ميگويم!‌وقتي كاملا غرق شدم در خيالاتم ناگهاني سرك ميكشد به پستوهاي ذهنم!
سرم را تند تند تكان ميدهم تا عطرش را كه ديگر آزار دهنده شده دور سازم.
نگاه ميكنم. طيف آبي بالاي سرم را!‌از پررنگ تا كمرنگ...
تمام اين آسمان وحشيانه آزاد بودن مرا نميفهمد!
ديگر از تو چه توقعي دارم؟

+ نوشته شده در  87/06/07ساعت 11:56  توسط سامره | 

باران كه ميبارد
تمام خط خطي هاي پشت شيشه شسته ميشود
مثل چركاب از دل ناودان بيرون ميپاشد
موج مي اندازد تا وسط گودال پر كرم باغچه
پاي درخت سيب!

مگر درخت سيب به داد قصه هاي من و تو برسد!
تمام چركاب را بالا ميكشد
شكوفه ميدهد
شكوفه هاي صورتي

من آويزان تو ميشوم
تا تو آويزان بالاترين شاخه درخت سيب شوي
همان شاخه بالايي كه از همه صورتي تر است

تو آن جلو
و من
اين پشت
نفس ام را از عطر شكوفه ها حبس كرده ام!
ميداني چرا؟

خاطراتم را بلعيدم
حالا نه تنها پستوهاي تاريك ذهنم
حتي ريه هايم هم بوي تو را دارد.
خودم نوشتم ات
بر شيشه بخار گرفته آن عصر زمستاني...

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 1:19  توسط سامره | 
۲۶ سال تمام ...
هنگام فوت كردن شمع هاي تولدم

آرزو كردم

عشق را ،

و يكي شدن 

و آسماني شدن را

از خداي شبها خواستم ... آمين

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 1:33  توسط سامره | 

كولي وارانه خطوط نگاهم را كف دستانت جا ميگذارم .فالم را نخوانده ميداني آخر تمام اين روزها به هيچ ختم ميشود.
به هيچي بي پايان و هميشگي ...

+ نوشته شده در  87/04/20ساعت 1:16  توسط سامره | 

پله برقي هاي دوتايي
يك تا من
يك تا تو!
من ميروم تو مي آيي!
اين وقتي هست كه از بالا نگاه كنيم
من مي آيم و تو ميروي
اين وقتي هست كه از پايين نگاه كنيم
ولي وقتي آن بالا رو به كودكيهايمان بايستيم
هم من ميروم، هم تو ميروي! در سكوت!
بدون خداحافظي!


پ.ن: مثل يك گنجشك کوچک باران زده، زیر طاقی پناه گرفته ام و هیاهوم دنیا رو پر کرده. گنجشک زیاد صدا می کنه، شلوغ بازی در میاره. صداش هم نه به کسی سرور می بخشه، نه احساس مستی پدید میاره.
+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 19:28  توسط سامره | 

من اين طرف ديوار پاهايم را جمع كردم پشت تير چراغ برق
خواستم كلاغ ها لالايي بخوانند تا خوابت آشفته شود
بفهمي!بفهمي وقتي ريتم دلنواز جايش را خراش هاي چرك آلود ميدهد
تمام روياها از هم فرو ميپاشد!

+ نوشته شده در  87/03/17ساعت 22:41  توسط سامره | 

من را صرف ميكني!‌
حال ساده!
تو را كه صرف ميكنم
ماضي بعيد هم كم مي آورد!

+ نوشته شده در  87/03/09ساعت 23:43  توسط سامره | 

تلخ ام. تلخ و بي مايه. بي مايه و بي محتوا! ذهنم همزمان با خودم پرسه ميزند. از اين سر اتاق تا آن سر. تا به حال شده با سرعت تمام بدوي و با وجود نفس هايي كه براي ادامه دادن داري، بايستي. يك مكث كوتاه. و نفهمي از كجا شروع كردي و قرار است آن ته چه چيزي در انتظار اين همه دست و پا زدن ها باشد!
آن مكث كوتاه براي من سالهاست اتفاق افتاده
ولي ديگر كوتاه نيست. اين قدر طول كشيده تا حافظه نوه هايم هم اين احساس خفگي را از ياد نبرند*

+ نوشته شده در  87/03/02ساعت 9:32  توسط سامره | 

ديشب ساعت نه

همه دلواپسي هايم را دم در خانه گذاشتم

و رفتگر بي آنكه پول ماهيانه اش را از من بگيرد همه را برد

يادم باشد كت و شلواري هم قد مهرباني هايش برايش پيدا كنم

يادم باشد ...

+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 21:21  توسط سامره | 

حال من بد است!
تو قصه ميگويي! از يكي بود يكي نبودش تا ته همه كلاغهايي كه به خانه نرسيدند!
من بدتر ميشوم. تب ميكنم. ميلرزم.
تو باز هم قصه ميگويي!
كاش باور ميكردي ديگر آن دختر بچه 12 ساله نيستم كه با قصه هاي آخر شب خوابهايش شكفته ميشد! حالا شب ها را بايد به واليوم بخشيد!

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت 23:58  توسط سامره | 

دلم كشيد يك شال گردن بلند راه راه رنگي رنگي داشته باشم با يك كلاه پشمي. قيچي مامان را بردارم گيس هايم را بچينم و ته مانده تيز تيز موهايم را زير كلاه پشمي قايم كنم. آخر سر هم شالگردن را چند دور بپيچم دور گردنم تا طوري گرم شوم كه تا ته عمر هرچقدر درزير اين سرماي استخوان سوز نگاه ها بمانم خم به ابرويم نيايد!


پ.ن: روزی جدید را با تو آغازیدن

بی خبر از آن چه پیش می آید و

آن گونه که به آخر می رسد!

این روز را با تو زندگی کردن

آن چنان که گویی واپسین روز ماست،

تا عشق را نثار هم كنيم!

                                                                           مارگوت بيكل

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 0:53  توسط سامره | 

خدا همين بغل نشسته است. اين روزها نزديك تر از قبل به نظر ميرسد. شايد اگر شيشه را وقت عيد از اين همه غبار شسته بوديم ميشد صورتش را به وضوح ديد. ميدانم غمگين است. من هم بودم ديگر به اين همه آفريده نميباليدم!‌
آن هم اين آفرينشي كه بوي لاشه اش همه دنيا را برداشته!
شايد وقتش رسيده به يك فنجان چاي دعوت اش كنم. با هم گپ بزنيم و بفهميم كجاي كارش لنگ بوده كه حالا ما لنگ لنگان سقوط ميكنيم تا هميشه!

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت 23:53  توسط سامره | 

دلم اين روزها چيزهاي خنده دار ميخواهد! ديروز لا به لاي كوچه باغي هاي خنك ، وقتي ريحانه سرش را گرفته بود بالا و ميخواست تكه هاي آبي رنگ و رو رفته آسمان را از بين شاخه هاي پاييز زده پيدا كند، گفتم دلم هوس بوي كيف مدرسه ام را كرده!
وقتي هميشه بوي ساندويچ و ميوه ميداد. بويي كه قاطي ميشد با بوي كاغذهاي كتاب و پاك كن هاي ميوه اي!‌قاطي ميشد با بوي مداد و خط هاي آبي دفتر. قاطي ميشد با هر چيزي كه آن جا بود و آخرش در كيف را كه باز ميكردي دلهره مشقهاي فردا يك جا سرازير ميشد ته دلت!
دلم عجيب هوس اين بو را دارد!

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 1:30  توسط سامره | 

خط كشي ها تمامي ندارد
از اين سر خيابان تا ته آن پيچ عاشق!
من اين وسط ايستاده ام ،‌ مقصدم را ميگويم
و هيچ تنابنده اي مقصد مرا آن طور كه تو ميشناسي،‌نميشناسد
همه شانه بالا مي اندازند
نگاهي ميكنند و ميگذرند!
و من اينجا تا عبور دوباره تو منتظر ميمانم
ميداني نگراني ام از چيست؟
اينكه تو هم، مقصدت را عوض كرده باشي!


پ.ن: اگر حقيقت دردناك است پس خود را براي درد آماده كن ...

+ نوشته شده در  87/01/16ساعت 12:27  توسط سامره | 

وقتي جهان در كرشمه نگاهي زاده شود، من ميمانم با تمام قصه هاي نيمه تمام ام كه ته اين دفترچه هاي رنگي پر از خط خوردگي ست! نگاه و كرشمه همانهاست كه بود. دفترچه ها و خط خوردگي ها نيز
ولي جهان من همان جهان نيست!
براي رستاخيزش چيزي بيشتر از نگاه لازم است!


پ.ن: مهربان ترين من
وقتی که باد خاکستر مرا بر شانه هایت می کوبد
شانه هایت را بتکان
و لبخند بزن
که آن روز
روز معراج من است...

+ نوشته شده در  87/01/04ساعت 23:54  توسط سامره | 

باز هم شب، بازهم اين همدم ديرينه من مرا تنها رها نكرد. باز دوباره شب. باز دوباره سكوت. سكوت كه نه، شب پر از زمزمه است. و سياليت مرموز شب چه آسان صداي مارا به گوش هم مي رساند. مي شنوم. خوب مي شنوم صداي آن مسافر در راه مانده اي كه ناله مي كند و صداي پرستويي كه در حسرت آسمان آرام مي گريد. همه را مي شنوم. من تمامي زمزمه هاي شب را مي شنوم. من آسمان را مي بينم كه چگونه شب هنگام به سمت زمين مي خزد، و چه آرام مي آيد مبادا كه خواب سنگين زمينيان را بيازارد.


اين آسمان از آن من است. از آن توست. ملكوت خدا از آن زمينيان است. از آن اين اسطوره هاي پوچ شكستني.

اين شب است. همدم هميشگي من. محرم اشكهايم و نداي آسماني ملكوت. اين شب است. لبريز از حسرت و تمناست. حسرت ديدن چشمهايت...
من زلال نگاه تو را باور دارم. به آفتاب قسم خواهمت شناخت گرچه آن  روز زمين همه غرق خاكستر شده باشد.


اين شب است. يگانه فرصت ”ما” شدن. يك ”ما” ي كوچك تنها. براي يك لحظه ، براي يك نفس كه آرزو مي كنم هيچگاه فرو نرود. خواهي ديد كه صميميت اين”ما”چگونه فضا را لبريز خواهد كرد.


بيا در اين سكوت شب باهم سفر كنيم. دست در دست هم. سفري از هيچ به همه چيز. از نبودن به بودن. از خاك تا خورشيد. سوختن. تطهير. تولد،ققنوس...
اگر تا طلوع سپيده بيدار بماني، خواهي ديد چگونه هر روز صبح ققنوسي خود را به آتش مي كشد، تا من ببينم. تا تو ببيني. تا ما همه ببينيم قيمت گزاف روشنايي را.
چشمها را ببند. با من بيا. تا سحر . تا نور. تا سپيده اي ديگر . تا تولدي ديگر با من باش. با من بمان...

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت 23:25  توسط سامره | 

همه می گویند همه چیز خوب است، خوب، خوب،خوب
اما هميشه وقتي همه چيز خوب است، من نگرانم، مضطربم ...
مي ترسم ...
... مي ترسم از آن روزي كه مي روي، مي روي، مي روي
و من فقط نگاه مي كنم، نگاه، نگاه، نگاه
و تو هميشه منظره من خواهي ماند، در سينه چشم انداز من، و هيچ وقت نه در كنار چشم هاي من ...
هيچ وقت، هيچ وقت، هيچ وقت ....

+ نوشته شده در  86/11/05ساعت 0:49  توسط سامره | 

شب زده که باشی، دیگه فرقی نمی کنه شب اوّل دی ماه باشه یا نه، اینجا هر شب یلداست

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 1:6  توسط سامره | 

انگشتانم را نشانش می دهم:

ببین٬این جیگرته!اینم عشقته!اینم مامانته!اینم باباته!اینم...اینم...اینم...اینم منم!

و انگشت هفتمم را نشانش می دهم.سرم را کج می کنم و مثل بچه های لوس می گویم:ببین من کجام!چقدر دورم ازت!

می خندد:نخیر!بدجنس!تو اینجایی. و با خودنویسی که با آن نوشته های عجیبش را می نویسد -همان نوشته هایی که من نمی فهمم- می زند بین انگشت کوچک و انگشت حلقه ام.

به فضای خالی میان انگشتانم نگاه می کنم.خنده ام می گیرد.می فهمم در زندگی اش وجود خارجی ندارم.به کار نمی آیم٬می فهمم در زندگی او من فقط یک فضای خالی بی معنی هستم

چمدان ام را بسته ام
تمام تكه هايم را جا ميدهم
يورش هاي ناگهاني افكارم را جا نميدهم
از درز چمدان بيرون ميزند
باز هم لحظه رفتن همه چيز را خراب ميكند!

جا نشدند
نه كتابهايم
نه نوشته هاي پاره پاره ام
نه ماتيك ام !
هيچ كدام جا نشدند

حتي كوهپيمايي هاي جمعه هاي دل انگيز
زير آفتاب از مبدا گريخته
جا نشدند

هر آنچه ماندن ام را توجيه ميكند
جا نشد!

ولي
تمام چيزهايي كه ديگر به من تعلق ندارند جا شدند
مثل تو!

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 11:57  توسط سامره | 

دیشب وقتی رانندگی می کردم یک حس عجیبی داشتم ، دوست نداشتم ترمز کنم ، برام مهم نبود ، یا تصادف می کردم یا رد می شدم!

چند بار اول رد شدم ، و بار بعدی تصادف کردم ! قبل از اینکه مرد بخواد عکس العملی نشون بده از ماشین پیاده شدم ، خیلی رک بهش گفتم که آقا اصلاً حالم خوب نیست،  میشه خواهش کنم این 50 هزار تومن بگیری و همه چی تموم بشه ! قبول کرد و رفت !

به خانه که رسیدم هیچ کاری نمی تونستم بکنم ! حتی مانتو و روسری ام را در نیاوردم، باز رفتم سراغ ... بازم آروم نشدم ، رفتم سراغ تلفن و به ندا زنگ زدم ، حرفاش آرومم نکرد!‌ شبیه همون حرفهائی بود که خودم به دوستام می زدم تا آرومشون کنم ، تلفن رو قطع کردم.

حالا نوبت به خدا بود ، سعی کردم باهاش حرف بزنم ، ولی نتونستم . وقتی می دونی جز سکوت در و دیوار چیزی عایدت نمیشه چه حرفی بزنی ! حرف بزنی که خودت بشنوی !

دوباره رفتم سراغ موبایلم ، خواستم به .... که غرورم اجازه نداد ... گذشت اون زمانی که حرفاش آروم کننده بود ولی الان که فکر می کنم شاید منشاء اصلی این حال ....

حالا دیگه حالم خیلی خیلی بدتره ، ای کاش یه ذره به همدیگه فکر می کردیم، حالم بهم میخوره از خودخواهی آدما ،آدمائی که فکر میکنند خوب بودن به پول دادن به گداها و نیازمنداس ،فکر می کنند خوب بودن به نماز خوندن و ماه محرم و مشروب نخوردنه ،آدمائی که فکرمیکنند خوب بودن به دزدی نکردن و از خونه مردم بالا نرفته ، آدمایی فکر می کنن هیچ آزار روحی و جسمی برای کسی ندارن ولی ...

خوب بودن رو خیلی سخت گرفتن ، ولی خوب بودن به  راحتی آب خوردنه  ، خیلی خیلی راحت تر از این حرفاس ،  اگه یه کم انسان بودن رو یاد گرفته باشی !

خوب بودن تو رفتار ما آدماس ، اگه تونستی همان طوری که دوست داری باهات رفتار کنند با دیگران رفتار کنی اونوقت می تونی بگی که آدم خوبی هستی ! مطمئن باش اینطوری یه راست می ری به بهشت !

حیف که دیگه این حرفا پشیزی اهمیت نداره ، وقتی که تو اجتماع غرق می شی تازه می بینی عجب لجنزاری هست و خیلی ها خبر ندارن ! یا حداقل خودشون رو به بی خبری می زنند!

گاهی اوقات احساس می کنم  دو تا آدم هستم ، تو یک فضای بزرگ که وسطش یه چاهه ، خود اولم بیرون چاه کارهای روزانه رو می کنه ، میره سرکار ، ورزش می کنه ، تفریح می کنه ، کتاب می خونه ، با دوستاش مهربونه ، خانواده اش رو دوست داره و خود دیگرم یه دختریه توی یه چاه که خودش رو به در و دیوار چاه می زنه ، جیغ و فریاد می زنه ، گریه می کنه ، لباسای پاره تنشه ، و هروقت به سنگ یا چوبی دست میندازه که بالا بیاد ، یا سنگه می خوره تو صورتش یا چوبه میشکنه ....


 

پ.ن1: فكر كنم الان كسي رو دوست دارم، اما ديگه فرصتي براي دوست داشتن دوباره نمانده است. اين بايد يك فكر باقي بماند. اين نيز بگذرد.

پ.ن2: تو همه دنیا شاید فقط یه دونه شازده کوچیک هست که الان دلش گرفته و داره گریه می کنه.
شازده هه می خواد سر به تنش نباشه. داره دنبال یه مار می گرده . کسی سراغ نداره؟

***سفر ماسوله عالی بود، دوز روز فوق العاده از زندگيم

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 13:32  توسط سامره | 

- رابين! اگه ماريان رو مجبور به ازدواج با اولين احمقي كه سر راهش سبز ميشه كنن٬تو چي كار مي كني؟

-متاسف مي شم!

-اگه بهت بگن به خاطر تو مي خواد خودكشي كنه چي مي گي؟

-مي گم متاسفم!

-رابين عزيزم من ميرم بميرم!

-قبلش اين دستمال ها رو بده به سيندرلا!

صدايش را از دور مي شنوم:راستي!متاسفم!

 

Tinderbox طنين انداخته! صداي بلز تارا هم تمامي ندارد. روزهاي كودكي ما به گيس و گيس كشي و خمير بازي مي گذشت و حالا هر شب بايد تمرينهاي شعر five little monkey بشود لالايي من!
دلم تنگ مشود براي تمام سرخوشي هاي 5 سالگي. وقتي همه دنيا توي جيبم جا نمي شد و دنبال قاصدكها تا آخر خيابان كه مي دويدم ترس گم شدن هميشگي در خانه مان تمام دنياي لبخندهاي قرمز را تاريك مي كرد!


آخرش هم دست بابا بود كه حلقه مي شد دورمن.
آن پناهگاه امن را با هيچ چيز دنيا نمي شد عوض كرد!


حالا اين طرف خيابان كه ايستاده ام،‌ نه دستان بابا تسكين دهنده هست و نه خانه گم مي شود! قاصدك ها هم مي رقصند و بي خيال تر من كودكي هايم را مي رقصانند!
كافي ست دستهايم را كنار هم بگذارم تا همه دنيا تويش جا شود و مچاله اش كنم بگذارمش كنار رژ لب صورتي،‌ته جيبم!


پ.ن: يه تيكه مونده
اين ته
از دلت!
اونم مي اندازم جلو سگ!
سگه بو ميكشه! نگاه ميكنه به من! به جاي خالي دلت!
راهش رو كج ميكنه
ميره

+ نوشته شده در  86/09/09ساعت 23:26  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان