![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین |
|
امروز داشتم فكر مي كردم كه چي بپوشم ... بعد فكر كردم كه همون لباس هاي پارسال بهتره ... همون روسري؛ همون مانتو و شلوار و كفش ... و يه كم آرايش ... موهام رو هم چتري كردم تو صورتم(آخه هميشه مي گفتي اينجوري بهتره) تو آينه نگاه كردم ... سعي كردم بخندم اما نشد؛ فقط يه لبخند مسخره كه بيشتر به بغض شبيه ... ساعت ۳۰/۳ هست و من هنوز ۲ ساعت وقت دارم ... آخ مگه يادت رفته امروز سالگرد ... نمي خوام دير كنم؛ آخه شايد بياي و منتظر بموني و فكر كني كه نمي يام؛ آخه ما كه قراري با هم نذاشتيم ... به تو فكر كردم و اينكه تو چي مي پوشي امروز؟؟!!! فكر كردم كه چقدر خوبه تو هم همون لباس هاي پارسال رو پوشيده باشي ... همون بلوز سبز راه راه ... اما نه لوسه!!! من عاشق اون بلوز قهوه اي ام؛ كاشكي اونو پوشيده باشي؛ آخه مي دوني خيلي بهت مي آد. برف شديد شده ... پارسال اين موقع هم بارندگي بود اما اينو يادم نيست كه برف بود يا بارون ... اما خوب يادمه كه چقدر هيجان داشتم ... يه حس خوب ... الان هم هيجان دارم اما بيشتر شبيه اضطرابه ... گاهي بغض مي كنم و بعدش ياد قديم كه مي افتم يه لبخند تلخ ... هوا حسابي سرده و دستام از شدته سرما سرخ شده ... آخرم تاكسي گير نمي آرم و تصميم مي گيرم كه پياده بيام ... نگرانم كه دير برسم ... بالاخره رسيدم سان سيتي ... اما دير شده ۱۰ دقيقه ... قرارمون ۳۰/۵ بود؛ ببخشيد ديگه آخه حسابي داره برف مي آد و خيابونها شلوغ ... اما مثل اينكه رفتي ... فقط ۱۰ دقيقه دير كردم ... نمي دونم ... شايد اصلا نيومدي ... آره؛ فكر كنم نيومدي اصلاً ... آخه خودت گفتي؛ پارسال تو رو درواسي حامد و ندا اومدي نه به خاطر من!!! منم الان به خاطر خودم اومدم اينجا نه به خاطر تو ... خواستم همون جايي بشينم كه پارسال نشسته بوديم ... فكر اينجاشو نكرده بودم!!! دو نفر ديگه او نجا نشستن ... يه دختره ديگه جاي من و يه پسره جاي تو ... مي بيني من و تو هم نباشيم زندگي ادامه داره هنوز ... بغضم مي گيره و چشمام رو مي بندم و براشون آرزو مي كنم كه هيچوقت تجربه امروز من رو نداشته باشن ... روبروشون يه ميز خالي هست اونجا مي شينم و يه قهوه مخصوص سفارش مي دم؛ همون سفارش پارسال فقط اينبار يكي ...؛ اما اون هم ندارن!!! انگار همه چي حتي قهوه هم با تو تموم شده ... ياد ۲۶ آذر پارسال ... چرا اون روز حس مي كردم كه تو هم خوشحالي؟؟؟!!! يادته مريض شده بودم و قرار بود اينجا كه مي يام واسم شكلات بخري؟؟؟ يادته مي گفتي عين بچه هايي ... شكلات دوست داري و وقتي يه چيزي رو مي خواي اونقدر مي گي تا بهت بدن و هيچجوري هم نميشه سرت رو گرم كرد و گولت زد ... راست مي گفتي ... من هنوزم بچه ام ... هنوزم واسه چيزي كه مي خوام اشك مي ريزم ... فقط يه فرقي كرده ... دارم خودم؛ خودمو گول مي زنم و سرم رو گرم مي كنم تا كسي دلش واسم نسوزه ... پ.ن۱: مي بيني دارم تك تك خاطره هام رو بالا مي آرم ... اما تازه اولشه ... هنوز راه زيادي دارم ... پ.ن۲:من یه احمق الاغم. من یه آشغال عوضیم که حتی نمی تونه نگران نباشه. من مثل خر احساساتیم. من مثل بز گریه می کنم. |
|
+ نوشته شده در
87/09/26ساعت 23:53 توسط سامره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باید.....!
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد. خوب بدان!... دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها برداشت امروز من |
| پیوندها |
|
RSS
|